<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661</id><updated>2011-04-21T23:53:42.149+02:00</updated><title type='text'>خاطراتم</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>50</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113970223620429727</id><published>2006-02-12T00:43:00.000+01:00</published><updated>2007-04-18T11:05:37.173+02:00</updated><title type='text'>من...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6760/724/1600/ghadimayam2.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6760/724/400/ghadimayam2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;strong&gt;حدود سه سال پیش&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;تصمیم به نوشتن خاطراتم کردم . در بلاگ اولم تقریبا بیست و پنج هزار نفر به خواندن خاطراتم آمدند . از آنروز به حالا دوستان بسیار ارزشمندی در میان این خوانندگان پیدا کردم . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نوشتن خاطراتم به من کمک کرد تازندگیم را از بعدی کاملا متفاوت نگاه کنم . نوشتن خاطراتم تسکین روح خسته ام بود. با نوشتن خاطراتم تمام روزهای گذشته از جلوی چشمانم رژه رفتند و بار دیگر تمامی روزهای تلخ و شیرین زندگیم را تجربه کردم . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من شهره هستم . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;متولد ششم دیماه هزار و سیصد و چهل و پنج در تهران بیمارستان میثاقیه . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;هم اکنون در کنار همسرم کامبیز و یگانه دخترم طنین در جنوبی ترین قسمت آلمان نزدیک کوههای آلپ به زندگی مشغولم . امروزم مثل دیروزاست و فردایم همانند امروز. پنداری ناگهان خاطره ها دیگر به وقوع نمی پیونند .دغدغه ایی ندارم فقط بیست سال آزگار است که بدنبال وطن میچرخم ...بدنبال مکانی که به آن متعلق باشم . بیست سال بدون خانواده زندگی کردم . از 19 سالگی شانس زندگی در کنارشان را نداشتم . تقصیر هیچکس نبود جز سرنوشت . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در کجا میمیرم را نمیدانم ...اگر که در روزی آفتابی روی صندلی چوبی کنار درخت بید مجنونی باشد بد نیست ...فعلا که هستم گاه بزور گاه بی علاقه و گاه پر از عشق و امید و احساس. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;این شما و این خاطرات من .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113970223620429727?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970223620429727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970223620429727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113970223620429727.html' title='من...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113970137533003287</id><published>2006-02-12T00:40:00.000+01:00</published><updated>2006-02-12T00:42:55.333+01:00</updated><title type='text'>آغاز...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در خيابانی بنام خواجه نظام الملك بدنيا امدم. خيابانی عجيب و غريب پر از سرو صدا, پر از انسانهای بددهن, پر از مغازه های قديمی, پر از لات, پرازآشغال , پر از زندگی . در اين خيابان هيچوقت تنها نبودی . من در خانواده ايی بدنيا امدم كه از افراد سرشناس آنجا بودند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پدر بزرگ و مادربزرگم زمانی كه ميان سال بودند اين خانه را با دست خود ساخته بودند. خانه ايی بزرگ با حياطی بزرگ . خانه ايی آجری با آب انبار قديمی كه از آن استفاده ايی نميشد و فقط از يك سوراخ گرد ميشد درونش را نگاه كرد . من با مادر و پدر برادر و مادربزرگم در اين خانه زندگی ميكردم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مادرم ۱۶ ساله بود كه با پدر ۲۳ ساله ام ازدواج كرد. تا شب قبل از عقد پدرم را نديده بود و نميشناخت . تعريف ميكرد كه بعدها عاشقش شده عاشق دلباخته. مادرم زنی پر صبر و حوصله و پدرم مردی خوش سخن و اهل حال ....انقدر اهل حال كه از زمان نو جوانی ترياكی شد. مادرم ۱۷ ساله بود كه برادرم بدنيا آمد. پسر كاكل زری كه برای مادرم همه چيز بود. بارها تصميم به ترك پدرم گرفت ولی عشقی كه به او داشت جدايی را سخت ميساخت , برميگشت و ميسوخت و ميساخت. پدرم هم به بيمارستان ميرفت و ترك ميكرد و دوباره شروع ميكرد. از جريان ترياكی بودن پدرم خبری نداشتم. پدرم را ميپرستيدم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پدرم انسانی بود روشن انسانی منحصر بفرد دست و دلباز ,با كلاس و خانواده دوست. مردی خوش تيپ و قابل توجه زنان. مردی كه با سخنان خوش همه را شيفته خود ميساخت. با دين و خدا سرو كاری نداشت. صدای خوشی داشت, عاشق جدول بودو عاشق زندگي. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مادربزرگم زنی بود مومن كه هميشه با پدرم بخاطر عقايد دينی جنگ و دعوا داشت. زنی با ديسيپلين خاص خود ,كه در ايام جوانی اسب سواری و زبان فرانسه آموخته بود . زنی دنيا ديده كه بارها به اروپا سفر كرده بود. زنی كه تمام فاميل به او احترام ميگذاشتند. كيف پول كوچكی داشت كه هميشه در يك دستمال می پيچيد و در سينه خود جای ميداد. بعد هر روز پول خردهای خود را ميان نوگان تقسيم ميكرد. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;مادر بزرگم بوی جا نماز ميداد. بوی زنجبيل!!!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خانه ما هميشه پر مهمان بود وسفره هميشه رنگين . غمی نبود بجز دوری و از دست دادن عزيزان. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زندگی زيبا بود و پر شور.&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113970137533003287?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970137533003287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970137533003287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113970137533003287.html' title='آغاز...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113970121391146274</id><published>2006-02-12T00:38:00.000+01:00</published><updated>2006-05-10T20:44:20.060+02:00</updated><title type='text'>خاطرات اينجا و آنجا...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خيابان خواجه نظام الملك را خواجه گدا ميناميدند. خيابانی پر رفت و آمد . روبروی خانه ما يك نانوايی بود كه هر از گاه شاطرش شلوار خود را به پايين ميكشيد كه زنهای محله آلت بی مصرفش را ببينند. مغاره ايی بود برای ظرف و ظروف مسی كه پيرمردی هر روز ساعتها مشغول چكش زدن به اين ظروف بود و هيچوقت هم مشتری نداشت. پايين خانه ما چندين مغازه بود از قبيل داروخانه , بقالی علی جان, مرغی, بزازی, سلمانی و در كنارش قنادی. چند صد متر آنطرفتر سينما. برای احتياجات روزانه همه چيز بود بجز آرامش. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;محله پر لات بود نه از آن لاتهای بيسر و پا, بلكه لاتهای جاهل پيشه كه با دستمال يزدی راه ميرفتند "موخلص شما... چاكر شما " ميگفتند. روزها شيشه ودكا را در بشكه آب همگانی ميگذاشتند و غروبها بساط ماست و خيار ميچيدند و بسلامتی هم مست ميكردند. جوانهای محله هم در گوشه و كنار حشيش ميكشيدند و به دختران متلكهای عجيب و غريب میگفتند. پسر مرغی زير خانه با صدای بلند پينگ فلويد گوش ميداد و سر مرغها را ميزد. درويشی داشتيم قد بلند ,سياه پوش با خرقه و كشكول, با ريش سفيد و عصايی كه او را هدايت ميكرد. مرد درويش كور بود, ولی هميشه ميگفتند چشمانش ميبيند ,شايد هم كه باچشم دل ميديد. از دور صدای خواندنش به گوش ميرسيد و در راه مايحتاجش را مردم محل تامين ميكردند. من از او هميشه وحشت داشتم زيراكه طنين صدايش تنم را ميلرزاند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;همسايه ها اكثر پر بچه بودند. مردمان محل اكثرا از وضعيت مالی خوبی برخوردار نبودند بچه های خود را برای واكس زدن كفش و فروختن شانسی و زولبيا باميه به بيرون ميفرستادند. بچه هايی بی تربيت و كثيف كه هميشه با ديدن من زبان درازی ميكردند بيلاخ نشان ميدادندو به باسنشان ميكوبيدند . مادرم هميشه از بيرون فرستادن من و برادرم كه ۵ سال بزرگتر بود خودداری ميكرد. ما از پولدارهای محل بوديم. زيرا كه هر وقت مهمان داشتيم ماشينهای ترو تميز جلوی خانه پارك بودند و همه اين جقلهای محله دورشان جمع ميشدند و خانه ما را زير نظر داشتند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;چه خيابانی بود خواجه گدا....چه خيابانی بود پر از زندگی .&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113970121391146274?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970121391146274'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970121391146274'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_12.html' title='خاطرات اينجا و آنجا...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113970107455836308</id><published>2006-02-12T00:35:00.000+01:00</published><updated>2006-02-12T00:37:54.560+01:00</updated><title type='text'>بوي خوش كودكي...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ايام كودكي ايامي بود خوش. با بوي خوش, رنگ خوش ,آهنگ خوش. ناخوشي هم بود, اما خوشي سر بود. خانواده پدري من اكثرا در تهران سكونت داشتند. خانواده اي وابسته به هم ,متمدن ,خوش برخورد ,دست ودلباز و آزاد . روزهاي جمعه خانه پر بود از صداي خنده و موزيك و بچه ها . با بچه ها به پشت بام خانه ميرفتيم و از آن بالا مردم آزاري ميكرديم. مادرم تمام روز در حال پخت و پز بود و شست و شو . بعد از خوردن ناهار همه به دور هم مينشستند و دل ميدادند و قلوه ميگرفتند . خانمها سر لباس و مدل موي تازه گوگوش و هايده و مهستي صحبت ميكردند . آقايان بحث سياسي. ما هم يك سرمان به بازي بود و سر ديگرمان ميان حرف بزرگترها. تلويزيون رنگي داشتيم و همه رنگارنگ ميديدند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;عيدها پر بود از خاطرات خوش .با چه شوقي لباس و كفش نو را ميپوشيديم و از ديدن برق كفش ورني هيجان زده ميشديم. مردان فاميل به زنان فاميل سكه ميدادند سكه هاي طلايي. ما بچه ها هم از بوي اسكناسهاي نو مست بوديم. عيدي ها را روزي چند بار ميشمرديم. برادرم هميشه دلم را ميسوزاند, چون دسته اسكناسش هميشه پر بارتر بود. خيابانها پر بود از مردم با لباسهاي نو ,لبهاي خندان. همه جا بوي عيد بود....واي چه بويي.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خانواده مادري من همه شمالي بودند. تابستانها براي گذراندن تعطيلات به كنار دريا ميرفتيم. خانه پدربزرگ و مادربزرگم هم پر بود از بوهاي فراموش نشدني. بوي ماهي ,بوي نم , بوي آب چاه, بوي سير ترشي.... دريا هم خوشبو بود . صبح ها شير گاو تازه ميخورديم و تخم مرغ محلي. خانواده مادري من خانواده ايي بود ساده و مومن. پدربزرگم مردي بود سختگير و نمازخوان. مردي ديكتاتور كه براي مادربزرگم هيچ ارزشي قائل نبود. مادربزرگم زني بود ساده و هميشه لبخند به لبانش بود. زني پر صبر كه از ۱۳ سالگي به عقد پدربزرگم در امده بود. سواد نداشت و زندگيش فرزندانش بودند. دايی ها و خاله ها هم هميشه لی لی به لالای ما ميگذاشتند . خواهرزاده های تهران نشين بوديم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;تفاوت ميان خانواده پدري و مادري من از زمين تا آسمان بود. ولي هر دو بو ي خوش زندگي ميداد.&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113970107455836308?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970107455836308'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970107455836308'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113970107455836308.html' title='بوي خوش كودكي...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113970093633144311</id><published>2006-02-12T00:33:00.000+01:00</published><updated>2006-02-12T00:35:36.333+01:00</updated><title type='text'>باباپيره...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ايام دبستان را در جاده قديم شميران دبستان شيد گذراندم. دبستان ملي كوچكي بود . از خانه تا مدرسه راه درازي را ميرفتم. مردي پير در خانه ما زندگي ميكرد, كه به او باباپيره ميگفتيم ,هميشه به همراه او به دبستان ميرفتم. بابا پيره كمك خانواده بود ,مردي بيسواد از دهاتي بنام سراب كه نزديك اردبيل بود .فارسي را نميدانست ,ما تركي ياد ميگرفتيم. ريش كاملا سفيدي داشت و كله ائي بدون مو. پيرمردي با كلاه نمدي ,پالتو بلند خاكستري كه هميشه, حتي تابستانها نيز آنرا بتن داشت. چپق ميكشيد ,توتونش را در كيسه پارچه ايي در جيب بغل ميگذاشت. سرفه هاي بدي هم ميكرد. پيرمرد بسيار نيرومندي بود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بياد دارم كه كمد دودره اتاق خواب مادر وپدرم را به تنهايي به دوش ميكشيد و به اتاق ديگري ميبرد . قالي بزرگي را ميشست و بتنهايي در پشت بام پهن ميكرد. و من با دهاني باز هميشه به او خيره ميشدم. باباپيره را خيلي دوست ميداشتم .هميشه بر پشتش مينشستم و به من سواري ميداد. مدام هم ميگفت بخور بخور چاق بشيني. زيرا كه من بسيار لاغر و نحيف بودم. شبها هميشه كاسه ايي شير با نان تليت كرده ميخورد و من نيز با او شريك ميشدم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مزه اش هنوز بيادم هست. باباپيره هر چندوقت يكبار براي دادن خرجي به خانواده اش به دهاتش ميرفت و وقتي برميگشت هميشه با خود كره خانگي و گوشت قرباني مياورد.هميشه حامي من بود. زماني كه برادرم سر به سرم ميگذاشت , باباپيره را به جانش ميانداختم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزي به دهاتش رفت و ديگر برنگشت . بخاطر دارم كه بر سر سفره نهار نشسته بوديم پسرش آمد و خبر مرگ باباپيره را آورد. آنروز ديگر كسي چيزي نخورد همه ساكت بودند و حرفي نميزدند . من روزها گريه ميكردم. با رفتنش خانه خالي بود و من هميشه در كاسه ايي كه در آن شير ميجوشاند شير گرم با نان تليت ميخوردم . هنوز بوي توتون چپقش بيادم هست. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يادش بخير و روحش شاد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113970093633144311?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970093633144311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970093633144311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113970093633144311.html' title='باباپيره...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113970076689002861</id><published>2006-02-12T00:30:00.000+01:00</published><updated>2006-05-10T20:45:09.440+02:00</updated><title type='text'>روي ديگر زندگي...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از مرگ باباپيره خانواده ما درگير سلسله ايي از اتفاقات بد شد. عمه ام از شوهرش طلاق گرفت و با ۲ پسر عمه ام به خانه ايي نقل مكان كردند , كه بعد از چندي بر اثر تركيدن كپسول گاز اتش گرفت. پسر عمه بزرگم , مادربزرگم و رختشور خانواده معصومه خانم هنگام انفجار كپسول در خانه بودند.پسر عمه ام از شيشه شكسته خود را به بالكن رساند و با صداي بلند تقاضاي كمك از مردم خيابان كرد و دچار سوختگي عميقي نشد. ولي مادربزرگم و معصومه خانم در آتش سوختند و ماهها در بيمارستان بسر ميبردند. خاطرات آنزمان هنوز براي من كه ۷ يا ۸ سالي بيش نداشتم همواره توام با بوي سوختگي و بوي بد بيمارستان ميباشد. مادربزرگم بعد از ماهها بهبودي يافت و به خانه آمد . ولي معصومه خانم بخاطر اثرات شديد سوختگي ديگر امكان كار كردن را نداشت و خانواده ما خرجي زندگيش را تامين ميكرد. پسر عمه بزرگم بعد از مدتي ايران را به قصد تحصيل ترك گفت. عمه ام نيز بخاطر سرخوردگي اجتماعي و تنهايي و زندگي سخت يك زن طلاق گرفته ,قصد ترك ايران را كرد و به آمريكا رفت. مادربزرگم مريض شد . بعد از معاينه هاي پي در پي مبتلا به سرطان كبد شده بود. غم دور بودن دخترش و نوه اش و همچنين از دست دادن يك پسرش در ايام جواني بيماريش را تشديد كرد و به حالت كما افتاد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خانه ديگر گرم نبود و صداي خنده از جايي به گوش نميرسيد. سكوت سنگيني بر زندگي ما حكمفرما بود. حتي ديگر ما بچه ها هم حوصله بازي و سر و صدا را نداشتيم. مادربزرگم ۵ ماه در كما به سر ميبرد. چشمانش به سقف اتاق دوخته شده بود و مانند مرده ايي بود كه نفس ميكشد. با صداي بلند نفس ميكشيد, شب و روز را با صداي نفسهايش ميگذرانديم , تا به ناگهان روزي ديگر صدايي به گوش نرسيد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مادر بزرگم نيز رفت و به همراه او لحظات خوش زندگي نيز كمتر و كمرنگتر شدند. شايد هم كه من بزرگ شده بودم و زندگي را با چشمان ديگري ميديدم. نميدانستم كه چرا همه ضجه ميزنند و به سينه خود ميكوبند؟ نميدانستم كه چرا بايد سر مزار مرده قران خوان بيايد و با صدای غم انگيز خود به زخم از دست دادن عزيزی نمك بپاشد؟ نميدانستم كه چرا سوگواری چهل روز به طول ميانجامد ؟ نميدانستم چرا نبايد خنديد , بازی كرد , شاد بود؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از آن زمان مرگ هراس انگيز بود, پديده ايی بود كه بايد از سر راهش ميگريختم. مرگ سياه بود و ترسناك. زندگی تنها نبود, حال  همنشينی داشت بنام مرگ .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113970076689002861?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970076689002861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970076689002861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113970076689002861.html' title='روي ديگر زندگي...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113970061612273088</id><published>2006-02-12T00:26:00.000+01:00</published><updated>2006-05-10T20:47:37.483+02:00</updated><title type='text'>دگرگوني...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خيابان خواجه گدا شلوغ تر از هميشه بود. پدرم هر شب به راديوهاي خارجي ايراني زبان گوش ميداد. ميگفتند ...شاه ظالم است ....زندانيان سياسي را شكنجه ميكند...مردم بيگناه را به زندان مي اندازد. شبها در تلويزيون زندگيش را در كاخ بزرگش به همراه خانواده اش در جاه و جلال به نمايش ميگذاشتند و از طرف ديگر حلبی آباد های تهران را نشان ميدادند. من به ياد دارم كه پدرم به او ناسزا ميگفت. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;پدرم در ايام جواني , قبل از ازدواج در حزب توده فعاليت داشت . او هميشه مخالف شاه و خاندان پهلوي بود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;براي من همه چيزعجيب بود . حدود ۱۲ سال داشتم. برادرم اكثرا خانه نبود و من از تنهايي بعد از مدرسه از پشت پنجره به خيابان مي نگريستم. جوانهاي محل ديگر بيكار و الاف نبودند و همه با هم پچ پچ ميكردند. اعلاميه پخش ميكردندو كتابهاي سياسي ميفروختند. مسجد محل با بلندگو در خيابان مردم را به گردهمائي دعوت ميكرد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزي از روزها پرچمي را كه حاوي يك آيه قران بود , از يكطرف به خانه ما و از طرفي ديگر به خانه همسايه روبروئي وصل كردند. پدرم خشمگين بود , ولي چيزي نگفت و براي حفظ آبروي خانوادگي سكوت كرد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نيمه هاي شب از صداي وحشتناك كاميون از خواب پريديم ! خانه مثل روز روشن بود. مادرم با ترس داد ميزد : ...اين چيه؟ خونه چرا اينجوري روشنه ؟اين كاميونها جلوي خانه ما چه مي كنن ؟ .... از پنجره كه به بيرون را نگاه كرديم ۳ كاميون ارتشي با تعداد زيادي سرباز كه نورافكنهاي خود را به خانه ما و همسايه روبرو نشانه گرفته بودند , ديديم. همه وحشت زده بوديم. مادرم گمان ميكرد كه لابد پدرم باز جائي حرفي ضد رژيم زده , كه حالا به دنبالش آمدند. در همين افكار بوديم كه با صداي بلند گو اعلام كردند, كه تمام افراد داخل خانه بايد به بيرون بيايند. هوا سرد بود و ما همه لباس خواب بتن داشتيم. پدرم كه هميشه از درد كمر رنج ميبرد , با عصاي خود به بيرون رفت و با سربازان شروع به صحبت كرد. بعد همه ما در كنار پياده رو رديف ايستاديم . به ما گفتند دستا بالا !!!! سرباز با نور افكن خود به صورتهايمان ميتابيد و به سرباز ديگري ميگفت...اين دستگيره....به من و برادرم كه رسيدند , مادرم سرشان داد زد كه آقا اين چكاره ايه ؟ اينا بچه ان ميترسن..!! من فكر ميكردم كه مگه ما قاتليم؟ ميلرزيدم از سرما ,از ترس. در اخر از پدرم پرسيدند كه اين پرچم چيست؟... و تازه براي همه دليل اين حمله مسلحانه روشن شد. يكي از دائي هاي من نيز ميهمان ما بود . بعد از ساعتها پرس و جو پدرم و دائي ام را با خود بردند. به كجا؟ هيچكس نميدانست. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يك هفته از آنها بيخبر بوديم. مادرم به هر دري زده بود, ولي هيچ خبري نگرفته بود. تا پسر عموي پدرم كه سرهنگ بر جسته نيروي هوائي آنزمان بود و از سو گليهاي شاه موضو ع را دنبال كرد و پدر و دائي ام را در يكي از زندانها يافت. جرمشان " آويزان كردن پرچم ضد رژيم ". بعد از ۱۲ روز هر دو آزاد شدند. پدرم حال خوشي نداشت, ديسك كمر و نكشيدن ترياك در زندان ضعيفش كرده بود. دائي ام نيز از بس كتك خورده بود يك قسمت سالم در بدن نداشت و هفته ها در معاينه و معالجه بسر ميبرد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من نميدانستم كه چه اتفاقي افتاده ؟ .. فقط ميدانستم كه مردم شاه را نميخواهند. ميدانستم كه حادثه ائي در حال وقوع است. حادثه ائي كه همه را مظطرب و پريشان كرده بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زندگی دگرگونی جديدی را تجربه ميكرد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113970061612273088?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970061612273088'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970061612273088'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113970061612273088.html' title='دگرگوني...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113970040233575684</id><published>2006-02-12T00:23:00.000+01:00</published><updated>2006-05-10T20:50:33.850+02:00</updated><title type='text'>انقلاب...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;وضعيت عجيبی در خيابان ما حكمفرما بود. تمام تصاوير آنزمان همانند كابوسی , در ذهن من نقش بسته اند. كاميونهای ارتشی , تانك ,موتورسواران مسلح, دخترو پسرها روی وانت بار با لباسهای چريكی , پنجره های شكسته, بوی باروت ,صدای تير اندازی ,فرياد مرگ بر شاه. جوانها با بلندگو زمان راه پيمائيهای متعدد را اعلام ميكردندو دارو جمع آوری ميكردند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برادرم به همراه دوستانش زير پلكان خانه كوكتل مولتف ميساخت و من هم دستيارش بودم. همه جا سخن از انقلاب بود. فرياد استقلال و آزادی بگوش ميرسيد. هيچكس ,هيچگاه از خود سوال نكرد كه از كجا به ناگهان اسم خمينی و جمهوری اسلامی بر سر زبانها افتاد؟ قبل از آن سخن از دموكراسی بود. بعد شبی از شبها خمينی را در ماه ديدند!!!!... مردم در خيابان به آسمان نگاه ميكردندو جل الخالق ميگفتند. ما هر چه نگاه كرديم چيزی نديديم . مردم همه انگار جادو شده بودند. پدرم ميگفت اينها همش توطئه ست.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من با مغزی پر از واژه های گوناگون , فقط احساس غريبی داشتم . به خود ميباليدم كه از بچه های انقلابم. يكشب به راهپيمائی رفتم. تا چشم كار ميكردآدم بود, همه فرياد آزادی ميكشيدند, همه هوائی تازه ميخواستند. اگر دانشجويان و معلمين و افراد تحصيل كرده ميدانستند كه زمانی ثمره انقلاب پرشكوهشان حكومت استبداد امروزيست , از جان و مال خود نميگذشتند. انقلابی كه ميليونها جوان جانشان را برايش فدا كردند.با آنهمه عشق و از خود گذشتگی , برای فردائی بهتر ,فردائی برتر. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بناگهان دولت موقتی بر سر كار آمد و همه چيز به راه ديگری كشيده شد. حجاب اجباری شد , همه چيز اسلامی شد , حتی اسلام هم اسلاميتر شد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من دختری ۱۲ ساله , ميدانستم كه در كشوری زندگی ميكنم كه مردمانش حقيقت را نميشناسند&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مردمی كه احساسشان همواره بر منطقشان غلبه ميكند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مردمی كه راه و رسم اعتراض را نميدانند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مردمی كه برای انچه دارند ارزش قائل نيستند و انچه را كه ديگران دارند ميخواهند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مردمی كه غرورشان را بر شعورشان ترجيح ميدهند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مردمی كه دين را نشناخته پذيرفته اند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;انقلاب تلخ شد. از انزمان به بعد همه جا تاريك و تنگ شد. انقلاب واژه ائی بود, غريب كه معنای اصلی خود را گم كرده بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و من ميترسيدم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;...اشك از چشمانم جاريست...&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113970040233575684?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970040233575684'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970040233575684'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113970040233575684.html' title='انقلاب...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113970018510879694</id><published>2006-02-12T00:19:00.000+01:00</published><updated>2006-02-12T00:23:05.110+01:00</updated><title type='text'>پدرم ...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پدرم انسان با ارزشی بود. مردی بود خوش قيافه، خوش سخن ،بذله گو، دوست داشتني. پدری بود بينظير ، مهربان ،با احساس. بینهايت به همسر و فرزندانش و همچنين خانواده اش احترام ميگذاشت . او در خانواده پدری خود با قوانين و ضوابط بسياری رشد كرده بود . پدربزرگم مردی بود ديكتاتور، كه قوانين سختی را در خانه حكمفرما كرده بود. اما پدرم به ساز او نميرقصيد. گردش و تفريح را بسيار دوست ميداشت ،با دوستانش به كوه و دشت ميرفت و به عيش و نوش مشغول بود . گهگاهی روزها به خانه نميامد. گاو پيشانی سفيد خانه بود. در همان سنين جوانی بود كه به اعتياد رو اورد. در آغاز تفريحی بود، و لی بتدريج به يك ترياكی تمام عيار تبديل شد.برادر كوچكش عاشق شد و از آنجائی كه در خانواده پدريم رسم بر اين بود كه اول فرزند بزرگتر خانواده ازدواج كند، از پدرم خواهش كرد كه پا پيش بگذارد تا او نيز به عشقش برسد. پدرم كه متوجه شده بود، عمويم از عشق و از درد دوری معشوق روزهای سختی را ميگذراند ،به نزد مادرش رفت و گفت كه زن ميخواهد. مادرش بسيار متعجب شد، چون پسر بزرگش هميشه از ازدواج وحشت داشت و بر اين باور بود كه انسان سالم ازدواج نميكند . جستجو شروع شد، به بندرپهلوي رفتند، زيرا كه شنيده بودند دختران محجوب و خانه داری دارد. روزها مادرم را تحت نظر داشتند و بعد مراسم خواستگاری انجام شد و چندی بعد مراسم عروسی در گرفت . پدرم ميگفت مثل سگ پشيمان بودم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از ازدواج پدرم ، عمويم نيز به سرعت داماد شد. ولی از بخت بد زندگي، چهار سال بعد از ازدواجش ،بر اثر حمله قلبی در گذشت. يك دختر و يك پسر از او بجای ماند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پدرم هم متاهل شد . در آغاز هنوز به شب نشينيهای خود ادامه ميداد و احساس مسئوليت نميكرد، ولی وقتی مادرم حامله شد و برادرم به دنيا آمد، به خود آمد و از آن به بعد پدر شد. پدر خانواده . ولی معتاد بود. هر روز ميكشيد. براي كشيدن ترياك هميشه به اتاق كوچكي كه در گذشته محل خواب باباپيره بود و در كنار بالا پشت بام قرار داشت ،ميرفت. در آنجا وسايل ترياك كشي را زير تخت پنهان كرده بود. هميشه بعد از ظهرها كه از سر كار به خانه ميامد ، نهارش را ميخورد و بعد براي يك ساعتي به اتاق بالا ميرفت . من تا به آن روز هيچوقت از خود سوال نكرده بودم كه چرا پدرم هميشه بعد از خوردن نهار هوس رفتن به بالاپشت بام را ميكند؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; یکروز بعد از نهار كنجكاوي غريبي با من بود. از مادرم پرسيدم: مامان پاپا كجاست؟ مادرم گفت كه او براي كشيدن سيگار به بالا پشت بام رفته!!.. مخفيانه و با قدمهاي آرام ،از ترس مادرم به طبقه بالا رفتم ,در چوبي بزرگ را خيلي آرام گشودم و پدرم را ديدم كه پاي منقل نشسته و وافوري به دست دارد و مشغول كشيدن ترياك است. شكه شدم . پدرم سرم داد زد و گفت: برو پائين ببينم ... با حس سر خوردگي از پله ها پائين امدم. چيزي در من شكسته بود. پدرم را ميپرستيدم او برايم خدا بود، حال اين خدا ، اين انساني كه به حد پرستش دوستش ميداشتم ،معتاد بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; در تلويزيون برنامه هاي متعددي در مورد اعتياد ديده بودم و نميخواستم كه پدرم هم جزو آن انسانهاي معتاد كنار خيابان باشد. از آن روز به بعد ديگر با او سخني نگفتم. مادرم به من ميگفت كه پدرم چپق ميكشيده به ياد بابا پيره!!! ولي از مادرم هم رنجيدم . احساس ميكردم كه بزرگترها برای بچه ها ارزشی قائل نيستند و احساسات آنها را به بازی ميگيرند. پدرم از آن روز تصميم به ترك گرفت.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; روزي شنيدم كه به مادرم ميگفت:" وقتي دخترم باهام حرف نميزنه زندگيم ارزشي نداره بايد بذارمش كنار ...." و همين كار را هم كرد .از آنروز به بعد ترياك را كنار گذاشت. شبهاي بي برقي انقلاب در نور شمع ميديدم، كه چه دردي را بر جان خريده...ميلرزيد ,از درد به خود مي پيچيد. مادرم بالاي سرش بود، همه نگران بوديم .من دوباره با او حرف ميزدم. تاب ديدن درد كشيدنش را نداشتم ،او را ماساژ ميدادم و در كنارش بودم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پدرم برايم همه چيز بود. و ميدانستم كه من نيز همه چيز او هستم. به او افتخار ميكردم . پدری كه برای عشق به فرزندانش اعتياد چندين ساله اش را كنار گذاشت.&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113970018510879694?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970018510879694'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113970018510879694'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113970018510879694.html' title='پدرم ...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969993586574338</id><published>2006-02-12T00:14:00.000+01:00</published><updated>2006-02-12T00:18:55.866+01:00</updated><title type='text'>دهكده ساحلي...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از واقعه غم انگيز انقلاب پدرم بيكار شد . شركتي كه د رآن بعنوان حسابدار قسم خورده ،سالها اشتغال داشت، مصادره شد . پدرم بعد از بيكاري و ترك اعتياد ، تصميم به كوچ گرفت. به بندرپهلوي ،زادگاه مادرم. من و برادرم راضي نبوديم، تهران زادگاهمان بود، تمام دوستان و فاميلها در تهران بودند و دل كندن از ان كار دشواري بود. ولي بناچار بايد مي پذيرفتيم . خانه قديمي خاطره ها را با قيمت بسيار اندكي فروختيم و به شمال رفتيم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; در دهكده ساحلي، شهرك كوچكي در نزديكي بندر پهلوي، خانه ايي ويلائي نزديك ساحل و دريا كرايه كرديم و زندگي ديگري را شروع كرديم. زندگی در كنار دريا حال و هوای ديگری داشت. انگار كه هميشه به تعطيلات امده بوديم. دهكده ساحلی شهركی بود خصوصی كه در زمان شاه ورود به آن برای همگان ازاد نبود. شهرك دارای حدودا ۵۰۰ ويلا بود كه در اكثر آنها فقط تابستانها كسی زندگی ميكرد. جوانها در خيابانها به گشت و گذار ميپرداختندو همه يكديگر را ميشناختند. شبها خانمها بدون حجاب در نهايت آرامش با هم قدم ميزدند. گل ميگفتند و گل ميشنيدند. بعد از مدتی دوستان زيادی پيدا كردم و حال ديگر زياد دلتنگ تهران نبودم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;.پدرم در بندرپهلوی فروشگاه لوازم خانگی باز كرد. با اينكه كاسب نبود ،فكر ميكرد كه كار آزاد تنها راه فرار از بيكاريست. دوران دبيرستان را در بندر پهلوی گذراندم. يكسال بعد از انقلاب جنگ در گرفت. حجاب اجباری شده بود.حال ديگر در دهكده نيز كم كم زنان پوشش خود را به همراه داشتند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سپاه پاسداران يكی از جمله ظهورات عجيب و غريب انقلاب بود. يك مشت انسان بيكار و بيسواد ماموريت داشتند، بجان مردم كوچه و خيابان بيافتند و عقده های چندين و چند ساله خويش را بر سر آنان خالی كنند. اصلا بخاطر ندارم كه چرا زنان ايرانی راضی به داشتن حجاب شدند ؟ فقط ميدانم كه حجاب اجباری بود. دهكده هم سپاه پاسداران خود را داشت و شخصی مخوف، با ريشی كه از ناحيه پيشانی تا به زير گلو ادامه داشت و او را بابائی ميناميدند ،مسئول سپاه انجا بود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزی من با دوچرخه ام و روسری كه بر روی شانه های خود انداخته بودم، به خانه ميرفتم كه ماشين اين انسان حيوان نما از كنارم رد شد و شديدا ترمز كرد. مردك پياده شد، به من دستور ايست داد و بعد از من پرسيد كه چرا روسری را به روی شانه هايم انداخته ام.... اگر كه آنرا بر سر كنم، بزودی به تمدن بينظيری خواهيم رسيد. به او نگاهی انداختم و گفتم حاضرم اگر كه به تمدن ميرسيم ۱۰ روسری را با هم به سر كنم ،كه شايد زودتر به تمدن برسيم و از شر اين تكه پارچه مزاحم خلاص شوم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از آنروز بابائی با من ميانه خوبی نداشت. هر روز و هر ساعت به هر دليلی جلويم را ميگرفت . ديگر لحظه ائی نبود كه بابائی روزم را خراب نكند. وقتي با دوستان به رستوران ميرفتيم تا نوشيدنی بنوشيم ،بابائی با چند پاسدار مسلح ميامد و ما را از آنجا بيرون ميكرد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزی از روزها، در ماه غريب رمضان ،من و يكی از بچه های فامیل در ساحل مشغول نوشيدن نوشابه بوديم ،كه نميدانم از كجا، ولی سر رسيدند و بصورت چريكی غير قابل تصوری ما را دستگير و همراه خود به ماشينشان بردند. بعد از سوال و جوابهای متعدد و بيهوده ما را به خانه رساندند و به مادرم شكايت كردند كه اينبار ما را بخشيده اند ،اما بار ديگر خدا ميداندكه چه بر سرمان خواهد امد!!!! جرم بزرگ نابخشودنی ما، روزه خواری در ملع عام. يكی از نكات بسيار مسخره اينبود كه زمانی كه در ماشين سپاه نشسته بوديم من و دوستم پشت ماشين بسيار راحت لميده بوديم و آن چهار پاسدار بد بو، همه با هم با اسلحه در قسمت جلو چپيده بودند و ما تصور ميكرديم كه چقدر خنده دار است ،اگر تيری در بشود و به جائی كه نبايد بخورد، بخورد. از خنده به خود ميپيچيديم و بابائی نيز با ديدن خنده ما ميگفت : حالا بهتون نشون ميدم وقتی ۷۰ ضربه شلاق خوردين بعد بهتون ميگم كه خنديدن يعنی چي!....&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;چه روزهای غريبي. دو نوجوان بيگناه بوديم ،از همه جا بيخبر. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;انقلاب اسلامی با ما سر جنگ داشت. با جوانان...با نسل آينده&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969993586574338?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969993586574338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969993586574338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969993586574338.html' title='دهكده ساحلي...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969965071842187</id><published>2006-02-12T00:10:00.000+01:00</published><updated>2006-02-12T00:14:10.720+01:00</updated><title type='text'>شلاق...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;همه چيز كم كم ممنوع شد. با دوستان بودن،خنديدن،بلند صحبت كردن، موزيك گوش دادن، تجمع بيشتر از دو نفر، دوچرخه سواري البته براي دخترها، در كنار ساحل قدم زدن، پوشيدن شلوار باز هم براي دخترها ، پوشيدن لباسهاي آستين كوتاه و رنگي، صحبت كردن دخترها و پسرها با هم ، بلند كردن موها برای پسرها ،سيگار كشيدن برای جوانان و و و .براي زنده بودن فقط ميشد نفس كشيد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آنروزها در دهكده ديگر قدم زدن و گردش بدون دردسر نبود. بچه ها با هم قراري گذاشتند كه هر جا پاسداران را ديدند ،با سوتهاي ممتد آمدنشان را به هم خبر بدهند. وقتي صداي سوت ميامد ،همه روسري ها را ميگذاشتيم . پسرها از دخترها جدا ميشدند، سيگارشان را خاموش ميكردند، آستينها را پايين ميزدند، دوچرخه ها را كنار خيابان پارك ميكردند و بعضي ها هم به خانه ميرفتند. آن روزها بهتر بود كه در خانه بمانيم و آزادي را در چهار چوب اتاقمان مزه كنيم. روزها پاسداران به گرفتن و دستگير جوانان مشغول بودند. در هر گوشه و كنار دختراني را ميديدي كه آرايششان را پاك ميكردند، يا با چشم گريان روانه خانه ميشدند.پسرانی كه آستين های پيراهنشان را پايين ميكشيدند...هر روز، هر ساعت. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزي دل را به دريا زدم و سوار بر دوچرخه به خيابان رفتم تا گشتي بزنم. فكر كردم كه ...هر روز ميگيرن امروز هم روش.... هنوز چند صد متري نرفته بودم ، ماشين سپاه را ديدم كه در دوردست وسط تقاطع دو خيابان ايستاده. از دوچرخه پياده شدم و نزديكتر كه رسيدم ،ديدم يك دختر و دو پسر را گرفته اند و با بلندگو اعلام ميكردند كه اين سه نفر در ساحل با هم روابط نامشروع داشته اند . بعد يك موكت كثيف را روي زمين پهن كردند و اعلام كردند كه به دختر و پسرها ۷۰ ضربه شلاق ميزنند، بخاطر رعايت نكردن قوانين اسلامي!!! من شكه شده بودم ... با دهاني باز و ذهني در هم و بر هم، به دور و اطراف نگاه كردم . مردم كه شمارشان نيز بيشتر و بيشتر ميشد همانند جادو شده گان، اين صحنه دلخراش و ضد انساني را نظاره ميكردند. هيچكس تكان نميخورد، هيچكس چيزي نميگفت. همه نگاه ميكردند. پاسداري با شلاق بسيار ضخيمي قراني را به زير بازو گذاشته بود و ميزد . و بعد از چند ضربه قران را برداشت كه با نيروی بيشتری بزند. صدای ناله و درد خيابان را پر كرد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; چه اتفاقي افتاده بود؟ ايا بيدار بودم ؟ايا اين حقيقت داشت؟ با چشماني پر اشك به مردي كه كنارم ايستاده بود گفتم : چرا هيچكس هيچي نميگه.. اينا رو زدن لت و پار كردن!!! مرد فقط به من نيم نگاهي انداخت ،شايد كه خجالت ميكشيد؟ شايد كه ميترسيد؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; به خانه رفتم، با حالي خراب. براي مادرم همه چيز را تعريف كردم ،مادرم مات و مبهوت بود ،پدرم خشمگين به پاسدارها ناسزا ميگفت. بعد ها شنيدم كه دختر و پسرهاي شلاق خورده ،هيچ گناهي بجز صحبت كردن و گردش با هم در كنار ساحل دريا را نداشتند. و بعد از شلاق خوردن به بيمارستان انتقال داده شده بودند. اگر آنروز تمام مردمی كه به دور ايستادند و تماشاچی بودند به اين پاسداران بدون قلاده حمله ميبردند و شلاق را از دستشان ميكشيدندو آن جوانان بيگناه را حمايت ميكردند، امروز سرنوشت ديگری داشتيم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آنروزها نميدانستم كه اين تازه آغاز قصه تلخ يك سرزمين است. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آنروزها نميدانستم كه اين قصه تلخ تا به امروز ادامه دارد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; آنروزها نميدانستم كه يك مشت پيرمرداز كار افتاده تنبل خشكه متعصب ،قصد جان و مال مردم را كرده اند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من چه ميدانستم؟ من نو جوانی بودم ۱۴ ساله. آيا ديگران ميدانستند؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969965071842187?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969965071842187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969965071842187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969965071842187.html' title='شلاق...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969939051146993</id><published>2006-02-12T00:05:00.000+01:00</published><updated>2006-02-12T00:09:50.513+01:00</updated><title type='text'>اولين عشق...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در همسايگی ما ويلائی بود كه فقط تابستانها مسكونی بود. صاحبانش خانواده ايی اهوازی. پدر خانواده مردی بود با موهای سپيد و چهره ايی دوست داشتنی كه او را حاجی آقا ميناميديم. زنش زنی هيكلمند و چاق كه بسيار خوش برخورد و مهربان بود. ۹ پسر داشتند ، ۵ پسر بزرگتر ازدواج كرده بودند و همه بچه دار بودند و ۴ پسر كوچكتر هنوز مجرد بودند. بعد از جنگ روزی به دهكده آمدند، با چند ماشين، حدود ۱۶ نفر بودند . خانه شان بر اثر خمپاره خراب شده بود و بقيه خانواده بخاطر ترس و وحشت از جنگ همه از اهواز گريخته بودند و به ويلايشان امده بودند. برای گذران زندگی آرامتر.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من آنروز روی تراس نشسته بودم و مشغول خواندن كتاب بودم ، كه ناگهان پسری با موهای پر پشت ، سياه چرده، خوش تيپ و جذاب از ماشين پياده شد. او را تا به آنروز نديده بودم. . بناگهان حالم دگرگون شد . قلبم بشدت ميزد... ميلرزيدم ... خشكم زده بود . پسرهای زيادی ميشناختم ولی هيچكدام من را اينقدر مجذوب خود نكرده بودند. اسمش امين بود. ولی كاچول صدايش ميكردند. يعنی كوچكترين به لهجه اهوازي. كاچول آنزمان زيباترين نام دنيا بود. تمام كلمات كتاب را كاچول ميخواندم...زمان تماشای تلويزيون كاچول را ميديدم....مدام در فكر او بودم و مدام برای ديدن او روی تراس. كاچول شده بود تمام زندگی من. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;غذا نميخوردم. درس نميخواندم. با دوستانم قرار نميگذاشتم. در اين دنيا نبودم. دنيايی داشتم رويائی كه قهرمان آن كاچول بود. چندين بار سعی كردم كه با او صحبت كنم، با دست و پای لرزان ولی او خجالتی بنظر ميرسيد. دو برادرزاده داشت كه از من چندين سالی كوچكتر بودند . برای كاچول نامه های عاشقانه مينوشتم و به آنها ميدادم كه به دستش برسانند. اولين نامه ام را با كمال بی مهری پاره كرد. دومين را نخواند و به سطل اشغال روانه كرد. سومی را به برادرش دادو برادرش به من لبخند زد. چهارمی را خواند و سری تكان داد. به برادرزاده هايش گفت كه به شهره بگين من ازش بدم مياد. راحتم بذاره.... كاچول از من متنفر بود .عشقم شديدا يكطرفه بود. ولی باكی نداشتم. عاشق كه اين حرفها را نميفهمد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; من بودم و قلبی پر عشق و دلی شكسته و تراسی كه ساعتها اوقاتم را در آن ميگذراندم. خانواده خودم هم كم كم متوجه تغييرات روحی من شده بودند. مادرم ميگفت "خوبيت نداره دختر مدام بشينه روی تراس و پسر همسايه رو بپاد." پدرم چيزی نميگفت، فقط نگاههای معنی دار ميكرد. برادرم چپ چپ نگاهم ميكرد و تهديدم ميكرد "اگر يكبار ديگه ببينم رو تراسی فلان ميكنم و بهمان ميكنم..." ولی من در عشق كاچول ميسوختم. در آن سال نمره های امتحاناتم همه يك رقمی بودند. تجديد شدم و برای اولين بار محكوم به دادن امتحانات در شهريور.برای اولين بار عاشق بودم، عاشق كاچول . زمانيكه به من نگاه ميكرد، آب ميشدم. وقتی با من حرف ميزد ،زبانم بند ميامد. قلبم در سينه بند نبود. صبح ها با فكرش روز را اغاز ميكردم و شبها با فكرش به خواب ميرفتم . خوابش را ميديدم . زيباترين خوابها را در آنزمان ديدم. هيچوقت آن ظهر را فراموش نميكنم كه كاچول از ماشين پياده شد و دل من را از ان خود كرد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;عشق احساس غريبيست . وقتی كه عاشقی همه چيز و همه كس را در كنارت فراموش ميكني. عشق احساس طغيان است . احساس داغ آفتاب تابستان. احساس نرم شنهای ساحل. عشق رنگيست. عشق خوش بوست. و بقول خود كاچول" زندگی بدون عشق مانند ۵۰ است بدون ۵". اين جمله را در دفترچه عقايدم نوشت. بعدها خواندن اين جمله برايم مسخره بود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;چه خاطره خوشی بود خاطره اولين عشق .&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969939051146993?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969939051146993'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969939051146993'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969939051146993.html' title='اولين عشق...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969912751626698</id><published>2006-02-12T00:01:00.000+01:00</published><updated>2006-02-12T00:05:27.516+01:00</updated><title type='text'>شكست...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در همسايگي پشت خانه ما ويلائي بود كه فقط در تابستان مسكوني بود. صاحبانش تهراني بودند و پولدار.دختري داشتند ،تقريبا همسن من كه تازه از آمريكا امده بود . دختري خوش برو رو و خوش هيكل بنام مژگان كه بعد از جدائي پدر و مادرش ،با پدرش به آمريكا رفته بود و ساليان سال در آنجا زندگي ميكرد. و بخاطر حادثه ناگواري كه برايش رخ داده بود ، دوباره به ايران برگشته بود. مادرش ما را با هم آشنا كرد .مژگان فارسي خوب بلد نبود. از آن روز به بعد من ، مژگان و يك ديكشنري به همه جا ميرفتيم و خوش بوديم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; تا روزي از روزها برايم تعريف كرد ،كه با پسر همسايه دوست شده. پسر جنوبي خجالتي بنام كاچول...من شكستم....بي حس شدم.....ناگهان غم همه دنيا به دلم ريخت. ولي چيزي نگفتم، به خانه رفتم و در اتاقم گريستم ، گريستم و گريستم. مادرم هر چه پرسيد چه شد‏‌ه؟ فقط به دروغ گفتم كه يكي از دوستانم تصادف كرده. مژگان از آن روز به بعد هر روز به سراغ من ميامد، ولي نميخواستم او را ببينم. بعد از يكهفته گريه و زاري به اين نتيجه رسيدم ، كه مژگان تقصير كار نيست ، زيرا كه از علاقه من به كاچول هيچ خبري نداشت. برايش هيچوقت از عشقم نگقته بودم. پسري را دوست ميداشتم كه برايم ذره ائي ارزش قائل نبود. با اينكه از عشق من به خودش و از دوستی من با مژگان با خبر بود. از آنروز به بعد سعي بر فراموش كردن اين عشق كردم، زيرا كه نميخواستم غرورم را زير پا بگذارم. كاچول و مژگان، من و يكي از دوستان خوب ديگرم بنام رضا، شبها در باغ زير نور ماه مينشستيم و آن دو در اغوش يكديگر دل ميدادند و قلوه ميگرفتند و من سعي بر فراموش كردن عشقم داشتم. طفلك رضا هم سعی بر تسكين من داشت زيرا كه هميشه اشك از چشمانم سرازير بود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خيلي درد آور و غم انگيز بود ،حال وهواي انشبها... بعد از مدتي مژگان با خبر شد، ولی بر خلاف انچه من ميپنداشتم ، برايش زياد مهم نبود. روحيه آمريكائيش با صميميت ايرانی ما فرق داشت. تصميم به انتقام گرفتم. زيرا حس ميكردم كه كاچول سعي بر كوچك كردن من دارد. دختري در كنارش بود كاملا آمريكائي ، پولدار و با خانواده ائي اسم و رسم دار . ولي من دختري بودم از خانواده ائي معمولي. به اين ضرب المثل يقين پيدا كردم كه ميگويد" كبوتر با كبوتر ،باز با باز...." از انروز عشقم به كاچول روز به روز كمتر و كمتر ميشد . تبديل به پسر لوس و جلفي شده بود كه شلوارهاي تنگ ميپوشيد و در خيابان بشكن زنان احساس خوش تيپي ميكرد. من هم آنزمان طرفداران زيادي داشتم و خوشبختانه برای فراموش كردن مشغله زياد بود. البته در اعماق قلبم هنوز كاچول قهرمان داستانم بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; در آنروزهاي تابستاني كاري نبود ، بجز خوش گذرانی و بقول مادرم شيطوني. البته ترس از تعقيب و باز داشت پاسداران هميشه با ما بود. ولی هيچكس تسليم قانونهای عجيب و غريبشان نميشد.باري تابستان هم رو به پايان بود و فصل مدرسه كم كم آغاز ميشد. مژگان همراه با خانواده دوباره به تهران بر گشتند. در سرويس مدرسه هميشه كاچول را ميديدم، سلامي ميكرديم و از كنار هم رد ميشديم. من حتي از نگاه كردن به او نيز خودداري ميكردم. سرم به كار خودم بود. دوستانم ميگفتند كه كاچول هميشه پنهاني مراقب من است، ولي برايم ديگر ارزشي نداشت. عشق به او، ديگر آن عشق روزهاي اول نبود. احساسي بود اميخته با نفرت.يا بهتر بگويم به او بي اعتنا بودم.زندگي پر بود از اتفاقات هيجان انگيز . عشق كهنه طرفدار نداشت. دوباره من بودم و قلبي پر از هيجان . آماده براي عشق ورزيدن به چيزي تازه تر .&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969912751626698?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969912751626698'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969912751626698'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969912751626698.html' title='شكست...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969890142262955</id><published>2006-02-11T23:58:00.000+01:00</published><updated>2006-02-12T00:01:41.423+01:00</updated><title type='text'>سياست...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دوران دبيرستان را در دبيرستان ثريا ( بعدها سميه)در بندرانزلي گذراندم. كلا شخص شلوغ و بي انضباطي بودم ولي نمره هاي بدي نداشتم . هر سال قبول شده بودم. فقط يك سال ،آنهم سالي كه عاشق بودم، دو تجديد داشتم و شهريوری بودم .سالهای ديگر هم نمره انضباطم تجديدی بود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سال اول نظري رشته اقتصاد سالي بود پر از خاطرات هيجان انگيز . در دبيرستان گروه هاي مختلف سياسي پنهاني و غير پنهاني فعاليت ميكردند. آنزمان بعضي از دختران سال چهارم وابسته به گروه هاي چپي و غير چپي بودند. بخاطر دارم كه در آغاز هنوز برخي از اين گروه ها غرفه هاي كوچكي نيز در دبيرستان داشتند، كه بعد ازمدت كوتاهي در همه آنها تخته شد. هنوز چريكهاي فدائي و مجاهدين فعاليت هاي متعددي در مدرسه داشتند. هنوز گردهمائي و تحصن در مدرسه انجام ميشد. هنوز در اين اعتراضات سرودهای سياسی خوانده ميشد. آنزمان اين گروهكهاي سياسي ميدانستند كه جمهوري جديد فريبي بيش نيست. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من هم شديدا تحت تاثير بودم . تحت تاثير چريكهاي فدائي اقليت. و شبها ساعتها اعلاميه دستنويس آماده ميكردم و يك جوجه سياسي شده بودم.تا روزي زد و خوردهايي با حزب الله رخ داد و معلم قران كه حامله بود، فرزندش را بخاطر لگدی كه به شكمش زده شد وخونريزي شديد سقط كرد . حزب خدائي ها كتك خوردند و پيشروان گروهكها از ديوار مدرسه فرار كردند. سپاه پاسدران مدرسه را محاصره كرد . جلوي در مدرسه همراه با عكس دانش اموزان ضد خدا ايستاده بودند و وقتي كه كسي را در عين خروج ميديدند، دستگير ميكردند. در اين روز لباسهايمان را با يكديگر عوض كرديم. تغيير قيافه داديم و جان سالم بدر برديم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من آنروز وقتي به خانه رسيدم ،تصميم گرفتم كه هيچوقت با سياست همزبان و همراه نباشم. سياست برايم فصلي بود خشك و سرد، سياست پست بود و كثيف. بعد از اين واقعه پيشروان گروهكهاي سياسي همه دستگير شدند و حتي يكي از آنها را كه من بخوبي ميشناختم (دختري بود كمونيست ...فعال...خوشپوش كه هميشه بجاي روسري كلاه بسر داشت...از خانواده ائی پولدار و با حركات و رفتاري شديدا مردگونه!!!) را اعدام كردند. يادش بخير آنروزها كه هنوز همه عاشق بودندو همه پر انرژي و همه جسور و بيدار.حال ديگر مدرسه جائي بود تحت كنترل شديد. صبحها تفتيش شديد بدنی انجام ميشد و در طي روز هم تفتيش عقايدو سركوب. من هم كه هميشه و همه جا گاو پيشاني سفيد بودم و هميشه تحت كنترل. يك روز خنده هايم بود كه خونشان را بجوش مياورد ،روز ديگر لباس پوشيدنم و يكروز هم اذيت و آزارم سر كلاس. سال دوم و سوم هم با فشار زياد گذشت. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;حزب الله حال ديگر خود خدا بود و همه بنده هايش. سال چهارم دبيرستان سال بدي بود. درسها انبار شده بودند. دبيرستان ما يك زندان چند ساعته بود .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و من نگران پدرم بودم كه چندي بود از بيماري رنج ميبرد.&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969890142262955?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969890142262955'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969890142262955'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969890142262955.html' title='سياست...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969868567053703</id><published>2006-02-11T23:53:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:58:05.673+01:00</updated><title type='text'>پدرم 1...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پدرم مريض شد. از درد كليه و كبد رنج ميبرد. بخاطر تحولات شديدي كه در زندگي ما رخ داده بود و بعلت ترك اعتياد ، مشروب ميخورد . هر شب و به هر مناسبتي. خوردن زياد مشروب كبدش را تحت تاثير قرار داده بود. بعد از عكسبرداريهاي متعددي كه از كبدش انجام شد ، دكتر او مريضي اش را سيروز كبدي تشخيص داد و به مادرم گفت كه با درماني كه براي او در نظر گرفته تا چند ماه ديگر بهبود خواهد يافت. اما روز به روز حالش وخيم تر ميشد. و ما نظاره گر پدري بوديم كه شكمش آب اورده بود و ديگر قادر به خوردن نبود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزي شنيديم كه شايد ترياك كمي قوتش را به او بازگرداند. من و برادرم بساط ترياك را برايش جور كرديم . اما نكشيد و گفت كه ديگر قادر به كشيدن ترياك نيست، زيرا كه نفسش ياري نميكند. بعد از چند هفته به حال كماء رفت و ديگر از آن حالت خارج نشد. تصميم گرفتيم كه او را به تهران برده و تحت معاينه يكي از دوستان دكترش كه در بيمارستان جم كار ميكرد ، بگذاريم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در يك شب غريب پدرم به همراه مادرم با آمبولانس به تهران رفتند و من و برادرم به همراه خاله و دايي ام در خانه مانديم. خانه سرد بودو بيصدا. حرفي براي گفتن نداشتيم. آرام ميامديم و آرام ميرفتيم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فرداي آنروز صبح حدود ساعت ۱۰ ،خاله بزرگم به خانه ما آمد و گفت كه مادرم تلفن زده و خبر داده كه دوباره در راه برگشت به خانه است. احساس عجيبي داشتم از او پرسيدم براي چي مگه قرار نبود تو بيمارستان بمونن؟ خاله ام چيزي نگفت و ناگهان به گريه افتاد. ديگر ميدانستم كه پدرم هيچوقت به خانه باز نميگردد.حدسی كه دكترش زده بود برايمان بهتر تداعی شد . زيرا كه ميدانستم دكتر از گفتن حقيقت خودداری كرده و منظورش از بهبودي، تمام شدن اوست. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اشكها سرازير شدند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;درآنروز افتابي در كنار ساحل درياي خزر ، در گوشه ايي زيبا پدرم را از دست دادم. همه چيز ناگهان رنگ ديگري بخود گرفته بود . جاي خالي پدرم هنوز بوي تنش را ميداد و من از بوييدنش سير نميشدم. همسايگان متعددي به خانه مان آمدند و تسليت گفتند. احساس ترحم را از ديده هايشان تشخيص ميدادم ." آخي نگاه كن طفلكيها يتيم شدن....حالا بايد چكار كنن بدون پدر؟.....واي خدا آنروز را نياره.!!"نزديك عصر به خانه پدربزرگم رفتيم ولي بدون برادرم . گفتند كه مادرم به آنجا ميايد. از آن ساعت به بعد وحشت عجيبي از ديدار با مادرم داشتم. چكار بايد ميكردم ؟... ميگريستم ؟... بايد به او چه ميگفتم؟...تسليت؟..... &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زماني كه مادرم از در وارد شد ، خوب ميديدم كه خرد شده...در هم شكسته. بطرفم آمد و من را بوسيد. گريه نميكرد پرسيد برادرت كجاست ،شهرام كجاست؟.... و بعد در هم شكست و ..........شهرام كجابود؟...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ادامه اين قسمت را در روزهاي آينده بخوانيد....در حال حاضر قادر به ادامه نيستم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969868567053703?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969868567053703'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969868567053703'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/1.html' title='پدرم 1...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969786288762969</id><published>2006-02-11T23:40:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:44:22.890+01:00</updated><title type='text'>پدرم 2...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزهاي سوگواري سخت بودند و غمناك. قرار بر اين شد كه مراسم سوگواري در خانه پدربزرگ برقرار باشد. بخانه رفتم تا لباس و ديگر وسائلي كه در اين مدت نياز داشتيم رافراهم كنم. برادرم در خانه بود، در اتاق خواب والدينم كنار تخت خالي پدر نشسته بود . روي تخت پر بود از گل رز و دور تا دور تخت پر شمع. با ديدن اين صحنه به سويش رفتم و در آغوشش كشيدم. حالش را پرسيدم گفت :"ميخوام تنها باشم و در مراسم ختم هم شركت نميكنم." برادرم انسان خودسري بود و هيچ خدايي را بنده نبود. به خانه پدربزرگ برگشتم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خانه پدربزرگ پر بود از انسانهايي كه ضجه ميكشيدند و بر سر خود ميكوبيدند. صداي قرآن از ضبط دستي پدربزرگ بگوش ميرسيد . بخاطر آوردم كه پدرم از خود وصيت نامه ايي بجا نگذاشته، ولي چون در تمام عمرش انساني بود بدون دين و اعتقاد به خدا ، هميشه ميگفت: اگر مردم ضجه نكشين....قرآن نذارين...آخوند نيارين سر قبرم چيزي بخونه!!.. خرج ختمم رو بدين به آدمهاي مستحق تا من روحم شاد بشه. ولي حالا همه چيز بغير از اين بود . به مادرم گفتم :"اينا كين شلوغ راه انداختن بيرونشون كنين." مادرم هم اين افراد را نميشناخت. معلوم شد كه از همسايه ها هستند و براي خوردن غذا آمدند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مادرم كه ديگر قدرتي براي اشك ريختن نداشت ،از شنيدن ضجه اين افراد بيشتر ناآرام و عصبي شده بود. صداي قرائت قرآن هم كه اين موقعيت را غير قابل تحمل كرده بود. من از هر فرصتي استفاده ميكردم و ضبط را خاموش ميكردم ، ولي پدربزرگم هر بار روشنش ميكرد و صدايش را نيز بالاتر ميبرد. همه از برادرم ميپرسيدندو ميگفتند كه پسر اين مرحوم كجاست ؟ چرا نيامده ختم پدرش؟!... &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;هيچكس از خود نميپرسيد كه آيا فرزندان اين مرحوم حال خوشي دارند و از اين پس بدون وجود پدر چه خواهند كرد. همه غرق در خرافه پرستي. آخوندي آمد و اراجيفي به هم بافت و چه پذيرائی كه از او نكردند. و بعد با يك دسته اسكناس رفت. فكر ميكردم كه چه راحت است پول در آوردن براي اين انسانهاي بدون شغل و حرفه.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خاطرات آنروز تلخ و بد رنگند. زيرا با وجود رسم و رسومات سوگواري ما ايرانيان ، هيچ خاطره ديگري براي انسان باقي نميماند. رسم و رسومي كه از مرگ يك انسان فاجعه ايي درد آور و غم انگيز مي آفريند. رسم و رسومي كه براي عقايد مذهبي و غير مذهبي شخص فوت شده و خانواده اش هيچگونه ارزشي قائل نيست. با اينكه ميشد اين مراسم را كمي خوشرنگتر ،توام با ياد عزيز از دست رفته برگزار كرد. با موزيك و افراد مورد علاقه اش و با يادش خوش بود. ميشد اشكي هم ريخت ولي از سر دلتنگي. ميشد بيادش نشست و شعر خواند. ميشد از خاطرات خوب وبدش گفت. و ميشد برايش سكوت كرد. برايش خنديد... شايد هم كه من در رويايي خوش غوطه ورم!!...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من و برادرم براي نوشتن تكه شعري از احمد شاملو بر روي سنگ مزار پدرم روزها با پدربزرگم جنگ و جدال داشتيم ، زيرا بر اين باور بود كه اراجيفي از اين دست آبرويي براي خانواده نميگذارد. ولي ما آنچه خواستيم انجام داديم. بر روي سنگ مزار پدرم نوشته شده : &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;" ...بيتوته كوتاهيست جهان در فاصله گناه و دوزخ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; خورشيد همچو دشنامي بر مي آيد و روز شرمساري جبران ناپذيريست... &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آه پيش از انكه در اشك غرقه شوم چيزي بگوي &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;هر چه باشد...! " &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;احمد شاملو&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969786288762969?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969786288762969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969786288762969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/2_11.html' title='پدرم 2...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969764141793152</id><published>2006-02-11T23:38:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:40:41.420+01:00</updated><title type='text'>كوچ..</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از مرگ پدر تصميم به كوچ دوباره گرفتيم. حال و هواي خانه بدون پدرم حال و هواي خوشي نبود. مادرم تمام روز در حال گريه بود و شبها هم خواب نداشت ، زيرا كه جاي خالي پدر برايش قابل تحمل نبود. من انروزها مشغول گرفتن ديپلم بودم. كاچول پسر همسايه چند هفته ايي بعد از اين اتفاق، روزي در خيابان جلوي خانه من راديد و ابراز تاسف كرد و گفت كه پدرم را بسيار دوست ميداشته. مدتي ديگر وقتي كه همسايه ها از كوچ ما باخبر شدند ، دوباره جلويم سبز شد و بعد از كلي اين پا و آن پا كردن، گفت كه تمام اين سالهاي همسايگي برايش دوستي با من كار دشواري بود. هميشه به من حساسيت خاصي داشت و خود نيز نميدانست چرا؟... ولي حال ميداند كه در تمام اين سالها مرا دوست ميداشته و خود نميدانسته! من خنديدم و جوابي به او ندادم. از من خواست كه به دوستي او جواب رد ندهم، ولي من ديگر هيچگونه احساسي به او نداشتم. از او خداحافظي كردم و برايش روز خوبي را آرزو كردم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; مادر و برادرم براي چند روزي به تهران رفتند و خانه ايي را در ميدان اختياريه رهن كردند.روز آخر در دهكده فرا رسيد . اسبابهايمان را همراه بابرادرم با يك كاميون بزرگ راهي تهران كرديم . قرار بر اين شد كه من چند روز آخر امتحاناتم را نزد پدربزرگ و مادربزرگم باشم و بعد با يكي از دايي هايم به تهران بروم . من و مادرم آخرين نگاه را به خانه خالي انداختيم و چون تلفن نداشتيم به خانه همسايه رفتم تا آژانس خبر كنم. دفتر آژانس روبروي درب ورودي دهكده بود. حاجي خانم مادر كاچول گفت كه كاچول ما را با ماشين به آنجا ميرساند تا مستقيما ماشيني را كرايه كنيم و خود نيز آخرين ديدار را با مادرم داشته باشد. كاچول هنوز گواهينامه نداشت و به همين علت نميتوانست ما را به بندر انزلي برساند. من پشت سر او نشسته بودم و تمامي راه كاچول از آينه نظاره گر من بود. نظاره گر اشكهايم، زيرا كه دهكده كوچك ساحلي را با هزاران خاطرات خوب و بد ترك ميكردم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خاطرات دوستيها و خوشگذرانيها، خاطرات بد بگير و ببند پاسدارها، خاطرات خوش خرج كردن تمام پول عيدي در رستوران دهكده، خاطره اولين عشق، خاطره اولين سيگار، خاطره اولين راندوو ، خاطره آموختن رانندگي در خيابانهاي دهكده، خاطره اولين پارتيهاي مخلوط ، خاطره تابستانهاي گرم و شرجي دريا كنار، خاطره پائيز باران خيز و كولاك دريا، خاطره دوچرخه سواري در امتداد ساحل كه ساعتها بطول مي انجاميد، خاطره مسابقات بسكتبال برادرم، خاطره لاك پشتهای كوچكي كه بعد از سر در آوردن از تخم بجاي رفتن به سوي دريا به جهت مخالف ميرفتند و راهشان را گم ميكردند ... و هزاران خاطره كوچك و بزرگ. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يادش بخير دهكده ساحلي ....خيابانهايش را ، ادمهايش را، خاطراتش را هيچوقت از ياد نميبرم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969764141793152?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969764141793152'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969764141793152'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969764141793152.html' title='كوچ..'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969748413028206</id><published>2006-02-11T23:35:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:38:04.133+01:00</updated><title type='text'>بازگشت به تهران...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بازگشت به تهران احساس غريبي بود. بدون پدرم زندگي رنگ ديگري داشت. خانه ما در يكي از كوچه هاي ميدان اختياريه بنام كوچه گل بود كه از يك طرف به ميدان اختياريه، از طرفي ديگر به خيابان سلطنت آباد و از طرف سوم به ده رستم آباد ختم ميشد. ده رستم آباد نيز از يك سر به فرمانيه ميرسيد. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;كوچه پس كوچه هاي زيبا و در عين حال غم انگيزي داشت. مردمانش بسيار فقير بودند. وقتي از ده بيرون ميامدي انگار كه وارد دنياي ديگري شدي. خيابانهاي فرمانيه با خانه هاي بزرگ و سفارت خانه هاي زيبايش و بوي خوش گلهايش هنوز در خاطرم هست. ميدان اختياريه هم ميدان شلوغي بود . از همان روزهاي اول من را شديدا به ياد خيابان قديمي ايام بچگي "خواجه گدا" مي انداخت. خانه ما نيز آپارتماني بود كوچك و نوساز كه زن جواني صاحبش بود. زني كه سه بار ازدواج كرده بود و بعد از طلاق و گرفتن مهريه چندين خانه ساخته بود و با كرايه هايش امرار معاش ميكرد. زني شلخته، سياه چرده، بد لباس و بيحال كه حتي حرف زدن نيز برايش سخت بود.در زير زمين خانه زندگي ميكرد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از همان روزهاي اول بطرز غريبي براي برادرم ناز و عشوه ميامد. رابطه خوب و دوستانه ايي با هم داشتيم و اكثرا براي نوشيدن چاي مينشستيم و از زندگي عجيبش چند بخشي را تعريف ميكرد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در همان روزها بود كه جنگ ايران و عراق شروع شده بود و حال عراقيها با بمب افكنهاي خود به آسمان تهران نيز سري ميكشيدند. در نزديكي خانه ما سازمان تسليحات سلطنت آباد قرار داشت. آژير بلند اين سازمان شبها بي وقفه به گوش ميرسيد . در آن شبها در نور شمع من و برادر ومادرم روي بالكن مينشستيم و دستان هم راميگرفتيم و انتظار ميكشيديم. آسمان را مينگريستيم و هر بار كه صداي پايين آمدن بمبي ميامد فكر ميكرديم : اگر كه نوبت ماست همه با هم ميريم!... &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در آن شبهاي غريب زندگي رنگ تيره ايي داشت. روز هم كه ميشد همه جا بوي خاك و آتش بود. شنيدن اينكه بمب شب گذشته به كدامين منطقه صدمه زده هميشه غمگينم ميكرد. بخصوص در يكشب بمبي به خانه ايي در گيشاي تهران اصابت كرد. وسط يك تولد ...تولد بچه ها. بچه هاي كوچك دبستاني. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;شبهاي غم انگيز جنگ...خاطره ي بد رنگ ديگري در دفتر خاطرات من&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969748413028206?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969748413028206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969748413028206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969748413028206.html' title='بازگشت به تهران...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969733519388565</id><published>2006-02-11T23:33:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:35:35.196+01:00</updated><title type='text'>برادرم۱...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برادرم ۵ سال بزرگتر از من بود. از كوچكي به ياد دارم كه بي وقفه در حال اذيت و آزار من بود. پايين پنجره يكي از اتاقهاي خانه قديمي كه رو به خيابان باز ميشد جوب بزرگي بود با آب زياد و روان...هر چند گاه وسايل بازي من را با وسايل بازي خود از بالاي پنجره به اين جوب مي انداخت، و از تماشاي اسباب بازيها كه به همراه آب به سفر ميرفتند، لذت ميبرد. مغازه دارهاي زير خانه نيز هميشه بعد از دويدن زياد موفق به بيرون كشيدن آنها ميشدند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزها كه تنها بوديم من را مجبور به كشتي گرفتن ميكرد و لحظه ايي از اذيت و آزارم دست بر نميداشت. با اينحال داداشي خوب من بود و من او را بي نهايت دوست ميداشتم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از سنين ۷ يا ۸ سالگي خانواده متوجه استعداد خارق العاده او در هنر نقاشي شدند. ساعتها روي پشت بام مي نشست و هر چه به دور و اطراف خود ميديد ميكشيد. در درسها و مدرسه شاگرد ممتازي نبود. در سنين بلوغ پسري بود  خوش قيافه و مورد توجه دختران. بعد از ظهرها خانه ما پر بود از دختران و پسراني كه خوش و خرم با صداي بلند موزيك گوش ميكردند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; در همان سالها انقلاب شد . برادرم ۱۷ سال داشت حتي به خاطر دارم كه در هفته هاي اول انقلاب به ديسكو ميرفت و هر روز هم با حال پريشاني به خانه ميامد ، زيرا كه مجبور به فرار شده بود از دعواها و درگيريهاي خياباني. دوران دبيرستان را بر خلاف ميل باطني اش به خواندن رشته رياضي گذراند. بخاطر وقوع انقلاب دبيرستانهاي هنري در ايران تعطيل شده بودند. براي قبول شدن هر سال احتياج به معلم سر خانه داشت. به شمال كه رفتيم ديپلمش را گرفت و از آن به بعد بيشتر روز را به نقاشي كردن ميپرداخت. نقاشيهايش بسيار شگفت انگيز و منحصر به فردبودند. به كارهاي دستي نيز علاقه زيادي داشت. ساختن مجسمه هاي چوبي نيز از جمله سرگرميهايش بودند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برادرم برايم همه چيز بود . نقاشيهايش را ساعتها نگاه ميكردم و به خود مغرور بودم. برايش ساعتها مدل می ايستادم تا او دستم، پايم، صورتم را ترسيم كند. در هر كاری از او كمك ميخواستم. برادری بود مهربان، خوشفكر و انسانی كه با همه فرق داشت.&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969733519388565?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969733519388565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969733519388565'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969733519388565.html' title='برادرم۱...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969718162594652</id><published>2006-02-11T23:27:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:33:01.626+01:00</updated><title type='text'>زدو خورد...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;صاحبخانه تهران زن عجيبي بود . با اينكه در چند نقطه تهران خانه داشت ولي خودش در زيرزمين نمور و كوچكي بدون وسايل كافي زندگي ميكرد. چند ماهي يخچال نداشت و هر از گاه شير و موادغذايي خود را در يخچال ما نگاهداري ميكرد. مادر دلسوز من هفته ايي چند بار او را به نهار و شام دعوت ميكرد و هميشه ميگفت كه دلش براي اين زن ميسوزد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زن خوش چهره ايي نبود و من زياد علاقه ايي به ديدنش نداشتم ، زيرا كه هر بار با حركات جلف و مسخره ايي براي برادرم عشوه مي آمد. خودش تعريف ميكرد كه بخاطر ميگرن مجبور به تزريق مرفين ميشود و به همين خاطر گهگاهي در عالم هپروت بسر ميبرد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من در آنزمان مشغول به كار در شركت راهسازي شدم. شركت راه آهن راه در خياباني زير پل عباس آباد. روزي از سر كار به خانه آمدم و ديدم كه مادرم مشغول صحبت با زن صاحبخانه است. از پنجره مشاجره مادرم و او را مدتي مشاهده كردم. ناگهان زنك شروع به داد زدن و فحاشي كرد. از قرار معلوم با اينكه خانه را بدون كرايه ماهيانه ،به مبلغ هنگفتي رهن كرده بوديم ولي حال درخواست كرايه ماهيانه ميكرد. اين زن ميدانست كه مادرمن زني آرام و بي آزار است و حال اينچنين با صدای ناهنجارش روبروی مادرم ايستاده بود، دست به كمر و همانند زنهای بدكاره برايش فحاشی ميكرد.مادرم به او نگاه ميكرد و شكه شده بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; ناگهان احساس عجيبي در من زبانه كشيد. خشم و نفرت...پنجره را باز كردم و به او گفتم كه اگر لحن صحبتش با مادرم تغيير نكند، به حياط ميروم و خود با او روبرو خواهم شد. ولي خنده تمسخر آميزي تحويلم داد و در حالي كه به درختان باغچه اش آب ميداد به من گفت برو شيرت رو بخور!!!... از پله ها كه پايين ميرفتم ديگر نميدانستم كه بودم، تا به آن روز اين احساس را پيدا نكرده بودم. چون يك سر و گردن از من كوتاهتر بود و از نظر هيكلی هم ريزه، اورا بلند كردم و به كوچه بردم. سرم داد ميزد و به من ميگفت تو چه كاره ايي بچه....ولي من ديگر هيچ نفهميدم فقط با ضربه هاي ممتد به سر و صورتش ميزدم و به او ميگفتم :اگر كه از مادرم معذرت نخواي اينقدر ميزنمت كه همينجا پاي درختاي سرو نو نهالت جون بدي...تو كوچه ميزنمت آبروت بره...برادرم هم در همين گير و دار به خانه آمده بود و فهميده بود كه چه اتفاقي افتاده. او هم مرا تشويق ميكرد و ميگفت بزن محكمتر...كوچه نيز پر شده بود از آدمهاي مختلف. برخي دست ميزدند و سوت ميكشيدند، برخي داد ميزدند و برخي نيز با دهان باز به اين صحنه مينگريستند.زنك شلنگ آبي را كه در دست داشت به داخل ژاكت من كرد و در سرماي زمستان كاملا خيس شدم ولي بخاطر انرژي عجيبي كه داشتم نميفهميدم. به او گفتم كه من هيچ چيز براي از دست دادن ندارم ...جوانم و سرم پر باد همين جا به زندگيش خاتمه ميدهم ، تا مردان بخت برگشته ديگر به دام اينچنين جادوگر پليدي نيافتند و مجبور به پرداخت پولهاي هنگفت به او نباشند. سرش را گرفتم و ميخواستم براي آخرين بار به ماشين همسايه كه جلوي در خانه بود بزنم كه ناگهان تصوير پدرم را در شيشه ماشين ديدم.....به من نگاه ميكرد و سرش را تكان ميداد انگار ميگفت :شهره اين چكاريه ؟اين كارا توشخصيت تو نيست. رهايش كردم و بخود آمدم. مردم هم بيشتر و بيشتر شده بودند و انگار ناراحت شدند كه فيلم به پايان رسيده. به داخل رفتم و نشستم ، نفسی كشيدم و بعد به دور و اطرافم نگاهی انداختم. پايم خونی بود ،برادرم نيز دستش بريده بود و تعريف كرد كه وقتی از پله ها پايين ميامده دستش به شيشه در ورودی خورده ،شيشه شكسته ودستش بريده و منهم چون كفشی بپا نداشتم زخمی شده بودم. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اول دوش گرفتم و بعد زخمهايمان را پانسمان كرديم و بعد خنديديم و خنديديم....باورم نميشد كه اين من بودم...باورم نميشد كه زن صاحبخانه بخت برگشته را اينچنين كتك زده باشم...&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;باورم نميشد كه چنين اتفاقی افتاده. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;عجب صحنه هايی بوده برای مردم كوچه .مادرم حال خوشی نداشت در آغوشش گرفتم و برايش از  ديدن چهره پدرم گفتم . آيا نقش چهره پدرم در شيشه ماشين ساخته وپرداخته خيال و تصور من بود؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فقط ميدانستم كه پدرم در آن زمان و آن مكان با من بوده و وجودش را احساس ميكردم. ناگهان زنگ در بصدا در آمد.&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969718162594652?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969718162594652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969718162594652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969718162594652.html' title='زدو خورد...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969685819927427</id><published>2006-02-11T23:25:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:27:38.200+01:00</updated><title type='text'>جرم....</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;افسر ژاندارمری برای بازداشت من و برادرم آمده بود.ميگفت كه بر عليه ما شكايت شده.جرممان ضرب و شتم...بايد به همراهش به ژاندارمری برای بازجويی ميرفتيم. داستان جالبی بود،هيچوقت فكرش را نميكردم . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;به همراه برادرم ، مادرم و پدربزرگم كه ساعتی بعد از زدو خورد به ديدن ما آمده بود به پاسگاه رفتيم. زن صاحبخانه با لباسهای كثيف و گلی ، با صورتی خونين و كبود در آنجا نشسته بود.تازه فهميدم كه چه قدرتی داشتم و زنك بيچاره چه كتكی خورده بود. بعد از سوال و جوابهای زياد ، رئيس ژاندارمری باورش نميشد كه ما به چنين كاری زده باشيم. زيرا كه ميگفت ميداند كه ما اهل اينكارها نيستيم . ميگفت كه اين خانم هر ماه يك يا دو بار به دلايلی از دست اين و آن شكايت ميكند. بلاخره از ما تعهد گرفت و آزاد شديم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از آن روز هر زمان كه زنك را ميديدم خنده ی تمسخر آميزی ميكردم و از كنارش رد ميشدم. در چشمان من موجودی بود بدبخت و تنها...مادری بود كه حتی فرزندش را نيز بعد ا ز طلاق به او نداده بودند. در محل هم آبرويی نداشت. و من ميدانستم كه اگر بار ديگر با مادرم اينگونه رفتاری داشته باشد، باز هم او را گوشمالی ميدهم، ولی انرژی و قدرتم را نميخواستم در اين راه هدر كنم. زيرا كه ميدانستم زندگيش منجلابيست عميق كه از آن رهايی ندارد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;چندی بعد از زيرزمين اسباب كشی كرد و رفت. و من از آنروز تصميم گرفتم كه هيچوقت با زور و زد وخورد راه حلی برای مشكلاتم پيدا نكنم. ميدانستم كه صلح و آشتی تنها راه آرامش در زندگيست و ميدانستم كه حتی انسانهای بد نيز درخور نگاهی مهربان و سخنی خوش هستند.و در همان روزها بود كه دوباره عاشق شدم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969685819927427?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969685819927427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969685819927427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969685819927427.html' title='جرم....'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969672970963928</id><published>2006-02-11T23:22:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:25:29.713+01:00</updated><title type='text'>يك سوال....</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در آن روزهای دلدادگی ، در شركتی كه خطهای راه آهن را ميان مشهد و نيشابور و ديگر شهرهای ايران ميساخت ،مشغول به كار شدم. شركت راه آهن راه زير پل عباس آباد. اوايل كارم بيشتر شاگردی ميكردم . هر كاری كه به من محول ميشد ،انجام ميدادم .از جمله مرتب كردن انباری با هزاران نقشه كه همه در هم و برهم بر زمين ريخته بودند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در اوقات فراغتم نقاشی هم ميكردم ، مشوقم برادرم بود. يكی از نقاشيهايم را روی ديوار پشت سرم در شركت چسبانده بودم. فقط يك طرح قرينه بود كه با قلم نقشه كشی كار كرده بودم. مهندسی كه بسيار مورد علاقه همه كاركنان بود، روزی چشمش به نقاشی من افتاد و تصميم به تعليم نقشه كشی به من كرد. از آن روز با كمك اين مهندس ،نقشه كشی راه را ياد گرفتم و علاقه ام نسبت به اينكار نيز بيشتر از چيزی بود كه فكر ميكردم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; بياد دارم كه چند صد كيلومتری از راه آهن ميان نيشابور و مشهد را كشيدم. همكاران شركت نيز بسيار دوست داشتنی و مهربان بودند و من از كارم بسيار راضی و خوشنود بودم.از طرفی محيط خارج از خانه و كار ،غير قابل تحمل بود. خواهران و برادران پاسدار عرصه را روز به روز به مردم تنگتر ميكردند. روزی نبود كه در خيابان خواهران پاسدار راه را برويم نبندند و عيب و ايرادی از من نگيرند. روزی روسريم كوچك بود ، روز ديگر رنگ خوبی نداشت. روزی بندكفشم جلب توجه ميكرد يا گل سينه ام جلف بود . روزی كاغذهايی كه برای نقاشی كردن از سر كار به خانه مياوردم توجه شان را جلب ميكرد و روز ديگر هوس تفتيشم را ميكردند. روزی پاچه شلوارم گشاد بود و روز ديگر تنگ. روزی سيگارم را در كيفم پيدا كردند و مرا هرزه ناميدند و روز ديگر راه رفتنم را نميپسنديدند. هميشه از خود ميپرسيدم كه آيا اين انسانهای بيكار، بدقيافه و بدبو با اين وجود بی خاصيت خود كار ديگری نيز بجز اذيت و آزار جوانها بلدند يا نه؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از طرفی بخاطر استفاده از وسايل نقليه عمومی متوجه وجود مردانی بودم كه همانند مرد نانوای زمان كودكی خيابان خواجه گدا ،از نشان دادن و ماليدن عضو بی خاصيتشان در هيچ محل و مكانی دست برنميداشتند . حتی به ارضای خود در اتوبوس ميپرداختند، تا شايد دختری يا زنی در اين حالت به آنها نگاه خريداری بياندازد. در كوچه چندين بار مورد حمله موتورسورانی قرار گرفتم كه نه برای دزديدن كيف دستی بلكه برای دست ماليدن به جايی كه هميشه برايشان دست نيافتنی و مورد سوال بود ،به عمليات آكروباتيك خطرناكی دست ميزدندو در آخر نيز فحش و ناسزا ميخوردند.از همه اينها خسته و متنفر بودم. از زن بودنم دل خوشی نداشتم . از زندگی در جامعه مريض كه بدور خود حصاری از خرافات مذهبی و غير انسانی كشيده بود راضی نبودم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ولی وضعيت مالی بدی كه در آنزمان داشتيم نيز مشكلی بود بزرگ. بعضی روزها حتی پول خريد بليط اتوبوس را نيز نداشتم . حقوق ماهيانه ام فقط برای خريد چند پاكت سيگار و كمی مواد غذايی برای خانه كفايت ميداد. بعد از مرگ پدر هم فاميلهای دور واطراف با چشم ديگری به ما نگاه ميكردند . به ميهمانيهای خانوادگی زياد دعوت نميشديم. كسی هم بجز چند نفر از فاميلهای نزديك به خانه ما رفت و آمد نميكرد . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزگار غريبی بود.برای آرامش خاطر گهگاهی با برادرم يك سيگاري ميكشيديم . آرامشی كه از اين راه بدست مياورديم بهترين دلخوشی آنزمان بود. به خوب يا بد بودنش نمی انديشيديم فقط ميخواستيم لحظه ايی ، ساعتی در صلح و آرامش باشيم. در انروزها با موزيكهای خوب غربي و كتابهای زيبای شاملو بعد از ظهرها در دنيای ديگری بوديم. راهی بجز اين نداشتيم. همه چيز در دور و اطرافمان همانند يك كابوس طولانی بود.در آن روزها بود كه روزی بعد از آمدن به خانه برادرم سوال عجيبی از من كرد. پرسيد كه نظرم در مورد ترك ايران چيست؟ در جايم خشكم زد .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;جواب به اين سوال كار سختی بود&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969672970963928?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969672970963928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969672970963928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969672970963928.html' title='يك سوال....'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969651696627326</id><published>2006-02-11T23:20:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:21:56.966+01:00</updated><title type='text'>سر درگمي...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روبروی برادرم در آشپزخانه نشسته بودم و نميدانستم كه چه جوابی بدهم. تا به آن روز به ترك خانه و وطن فكر نكرده بودم و هر بار نيز كه در فاميل كسی ايران را ترك ميكرد ، برايم كاملا غيرقابل لمس بود. تهران را دوست ميداشتم ، با همه بديها و زشتيهايش. تمام دوستانم ، فاميل و انسانهايی كه ديوانه وار دوستشان ميداشتم ، تمام خاطرات خوب و بد همانند فيلمی از جلوی چشمم رد شد. آيا ميتوانستم اين همه را ترك كنم؟ آيا فشار زندگی اينقدر زياد بود كه حاضر به ترك همه اينها باشم؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برادرم ميگفت كه بهترين دوستش خيال ترك خانه را دارد و اين بهترين موقعيت است كه من نيز به همراه او ايران را ترك كنم، برای آينده ايی بهتر. اين فكر مانند جرقه ايی در سرم افتاد و از فردای آنروز برای گرفتن گذرنامه اقدام كردم. همه مراحل بسرعت انجام شد، دست سرنوشت ميخواست من را به سوی ديگری ببرد. در آنروزها فكر اينكه بعد از خروج از ايران به كجا ميرويم در سرمان نبود. مادرم غمگين بود ولی بخاطر زندگی سختی كه داشتيم و بخاطر جو بد و آينده ايی نامعلوم هيچ نميگفت و تصميم را تماما به عهده خودم گذاشته بود.آه كه چقدر برايش سخت بود و من نميدانستم. حال كه خود مادرم ،ميدانم كه دوری جگر گوشه يكی از بدترين دردهای زندگی يك زن و يك مادر است.در مدت كوتاهی همه دوستان وفاميل از اين تصميم ناگهانی خبر دار شدند. همه شكه بودند و هر كس چيزی ميگفت. يكی ميگفت نرو اشتباهه...ديگری ميگفت اخه يه دختر تنها اصلا برای چی بايد به فكر ترك ايران بيافته؟... يكی ميگفت برو برو خدا بهمراهت اينجا ميخوای چكار كني؟ ...اينجا بمونی ميپوسي... ديگری هم ميگفت بری دلمون برات تنگ ميشه ، دلت برامون تنگتر ميشه..هيچ جا ايران نيست...هيچ جا خونه نيست!!...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;شبهايم به بيخوابی ميگذشت. مادرم و برادرم از با ارزشترين انسانهای زندگيم بودند ، نميدانستم كه آيا بدون آنها زندگی امكان پذير هست يا نه؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969651696627326?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969651696627326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969651696627326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969651696627326.html' title='سر درگمي...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969639080426121</id><published>2006-02-11T23:16:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:19:50.806+01:00</updated><title type='text'>روزهای سخت وداع...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزهای سختی را ميگذارندم. روزی به خانه رائد رفتم تا او را از اين تصميم ناگهانی باخبر كنم. اشك در چشمانش جمع شد و باور نميكرد كه من قادر به ترك خانه و كاشانه و ترك او باشم. هنوز مدت زيادی از پيشنهاد ازدواجش به من نگذشته بود. ولی من آمادگی اينكار را نداشتم . پريشانی خاطر و آينده ايی نامعلوم در سرزمين مادريم باعث انتخاب اينراه شده بود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بخاطر دارم كه يكی از دوستان بسيار صميمی من قبل از اين تصميم ، از اتريش به ايران بازگشته بود و ميگفت كه هيچ جا وطن نيست. با هم قرار گذاشته بوديم كه هرگز ايران را ترك نكنيم. ولی حال من راه ديگری را برگزيده بودم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از خريد بليط هواپيما به مقصد استانبول روزها برايم همانند خواب ميگذشت . من و مادرم بارها به آغوش هم ميافتاديم و ميگريستيم . مادرم متعجب بود كه دختر نازك نارنجی اش كه حتی قادر به تهيه تخم مرغ نيمرو نيز نيست ، تصميم به رفتن گرفته ست. آنروزها به تنها چيزی كه نمی انديشيدم ،اين بود كه وقتی از ايران خارج شدم زندگی را چگونه ميگذرانم و هدفم كدام كشور است ؟ نميدانستم كه سخت ترين روزهای زندگيم را هنوز پيش رو دارم.روزهای غم انگيزی بودند روزهای آخر. وداع با رائد ، چشمان قرمزش ، نگاه های متعجبش. سوالات متعددی كه از من ميشد...مطمئنی ميخوای بري؟ ميری چيكار؟ ميری تنهامون ميذاري؟ مغزم در حال انفجار بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;امروز بعد از گذشت سالها بخاطر نمياورم كه آيا يك لحظه فكر نرفتن به سرم آمده بود يا نه؟ بخاطر نمی آورم كه چگونه حاضر به ترك خانه ايی شدم كه با بوی خوش عشق و محبتش بزرگ شده بودم. بخاطر نمی آورم كه چگونه ترك مادر و برادرم، دوستان و كسانی را كه بسيار دوست ميداشتم ، به جان خريده بودم؟ فشار زندگی و جو اجتماعی در آنروزها آنقدر سنگين و بيرحم بود كه نميدانستم چه ميكنم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;چند ماهی قبل از ترك ايران نيز دو تن از دايی هايم به جرم فعاليت سياسی دستگير و زندانی شده بودند و ما نيز هر چند گاه تحت كنترل بوديم. شايد اين نيز دردی بود كه به همه دردهای بی درمان آنزمان اضافه شده بود و من را از خانه و كاشانه منزجر كرده بود. برای ديدن دو دايی ام به زندان رفتم و ملاقاتشان كردم برای آخرين بار. هر دو شكنجه شده، يكی بدون دندان با اينكه دندانهای بسيار خوبی داشت و هيچوقت تا قبل از دستگيری به دندانپزشكی نرفته بود. ديگری سرخورده و خراب ...معلوم بود كه تحت فشارهای روحی زيادی قرار گرفته. با چشمان پر اشك اين دو انسان نازنين را در آن سياهچال مخوف رها كردم . من اين شانس را داشتم كه آزادی را برگزينم. چهره مهربان هر دو هيچوقت از خاطرم نميرود. هر دو به من گفتند برو ...از اينجا برو و به پشت سرت هم نگاه نكن!!!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دوست برادرم بدليل عدم خدمت سربازی مجبور به خريد پاس جعلی با اسم و رسمی ديگر شده بود. از آنجائيكه ما نميتوانستيم تا زمانی كه در خاك ايران بوديم با هم همسفر باشيم ،می بايست به عمليات چريكی خنده داری دست ميزديم. زيرا كه خويشاوندی با هم نداشتيم. قرار بر اين شد كه هر كدام با خانواده جداگانه به فرودگاه برويم و در سالن ترانزيت و هواپيما هيچگونه صحبتی با هم نكنيم . مانند دو انسان غريبه.دو روز قبل از سفر تمام دوستان و فاميل به ديدنم آمدند. هر كدام هديه ايی برايم داشتند. يكی صبح با ظرفی پر از حليم. ديگری با بستنی اكبر مشتي. مادرم هم در آن روز غذای مورد علاقه ام لوبيا پلورا درست كرد با ماست و اسفناج. بامزه تر از همه پسرعمويم بود كه با يك كيسه پر از برنج بو داده كه اسمش بخاطرم نيست و تخمه و كلی هله هوله آمده بود.آنقدر به خوردم داده بودند كه هر كس نميدانست جريان از چه قرار است ،شايد فكر ميكرد كه من سالهاست چيزی نخوردم. صدای خنده و گريه در هم آميخته بود. وای كه چه روزهای سختی بودند روزهای وداع .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; تكه ايی از قلبم انگار مال خودم نبود. آن تكه را هنوز در ايران جا گذاشتم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969639080426121?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969639080426121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969639080426121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969639080426121.html' title='روزهای سخت وداع...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969617914026005</id><published>2006-02-11T23:13:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:16:19.143+01:00</updated><title type='text'>روزی نه مثل همه روزها ...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;عاقبت روز موعود فرارسيد. مقصد ما تركيه...و بعد سوئد بود . تمام راه به سمت فرودگاه را گريستيم، هيچكس حرفی نميزد. من زبانم بند آمده بود، نميدانستم كه چه ميكنم. در فرودگاه چند نفر از دوستان صميمی ام هم آمده بودند ، ميگفتند برو تركيه دوباره برگرد... يه كم بچرخ آب و هوات عوض ميشه، بعد دلت تنگ ميشه بر ميگردي... ولی من خوب ميدانستم كه ديگر راه برگشتی ندارم. با چشمان گريان از همه خداحافظی كردم...مادرم را در آنجا رها كردم...طفلك مادرم...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در سالن ترانزيت رضا را ديدم ، دوست برادرم. قرار بر اين بود كه اگر ماموران جلويش را بگيرند و متوجه پاس جعليش بشوند ، من به سفرم ادامه بدهم. ميترسيدم. از اول هم قرار بود با او همسفر باشم. ولی خلاصه هر دو به داخل هواپيما رفتيم و پريديم. تهران كم كم دور شد و اشكان من سرازير. احساس پشيمانی ميكردم، دوست داشتم همانجا فرياد بزنم آقای راننده نگهدار پياده ميشم!!!.... به سوی آينده ايی ناشناخته در حال پرواز بوديم و ميان زمين و آسمان معلق.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;به استانبول رسيديم . قرار بود كه ۲ روزی در آنجا توقف داشته باشيم برای خريدن لباسهای گرم و بعد به آنكارا برويم . در آنكارا پسرخاله رضا دانشجو بود و قرار بر اين شد كه به منزلش برويم ، تا با كمك او بتوانيم ويزای سوئد را بگيريم.مهرداد پسرخاله رضا پسر بسيار بامزه ای بود. تمام روز در حال خنديدن و مسخره بازی بود و در يك خانه دانشجويی زندگی ميكرد.ايام خوشی را در آنكارا گذرانديم . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برای اولين بار در زندگی به ديسكو رفتم. شب تولدم بود. تولد ۱۹ سالگي. برای اولين بار ويسكی سفارش دادم و مست شدم. مست آزادی ... بدون روسری ، با دو پسر كه هيچ خويشاوندی با آنها نداشتم ، در ديسكو مشغول رقص و نوشيدن ويسكی بودم. احساس عجيبی بود. آنزمان خود را آزاد ميپنداشتم، زيرا كه آزادی برای جوان ۱۹ ساله ايی همانند من همين بود و بس.بعد از رفتن به خانه اتفاق غريبی بين من و رضا افتاد. رضا من را در آغوش گرفت و بوسيد. يك دنيا سوال داشتم كه نپرسيدم. نميدانستم چه اتفاقی افتاده ؟ آيا اثرات مستيست يا واقعيت؟ فقط فكر كردم كه صبح فردا همه چيز مشخص خواهد شد؟ رضا پسر خوش قيافه و مهربانی بود. در طول سفر همراه بودن با او به من اعتماد به نفس داده بود. ساده تر بگويم بودنش آرامش بخش بود . تنها كسی بود كه در آن شهر غريب ميشناختم.روزهای تنهايی و دور از خانواده شايد باعث اين همبستگی ميان من و رضا شد. شايد هم كه تكيه گاهی بود برای تسكين دلتنگي.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; نميدانم چه بود ؟ نميدانم ....&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969617914026005?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969617914026005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969617914026005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113969617914026005.html' title='روزی نه مثل همه روزها ...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969599974310741</id><published>2006-02-11T23:08:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:13:19.746+01:00</updated><title type='text'>مقصد آلمان...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;حدود يكماه تركيه بوديم. تولد ۱۹ سالگی را در تركيه جشن گرفتم . ۶ ديماه سال ۱۳۶۴ مصادف با ۲۷ دسامبر ۱۹۸۵. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در آنكارا بعد از سوال و جوابهای متعدد به اين نتيجه رسيديم كه تنها راه رفتن به يك كشور اروپايی تقاضای پناهندگيست كه در آنزمان برای ايرانيان بخاطر موقعيت سياسی كشور تنها راه بود. سوئد پناهندگی سياسی نميداد و مطلع شديم كه سفارت سوئد هم ويزا نميدهد. تنها سفارتی كه به ايرانيان ويزا ميداد سفارت آلمان شرقی آنزمان بود. بناچار به سفارت رفته و بعد از روزها رفت و آمد و طی كردن مراحل بسيار، موفق به گرفتن ويزا شديم. بعد از خريدن بليط هواپيما كه نخست به ورشو و بعد از چند ساعتی به آلمان شرقی ميرفت حدود ۵۰ دلار پول برايم باقی مانده بود.   كه فكر ميكردم بد نيست باز هم براي چند روز غذای مختصر افاقه ميكند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;strong&gt;روز موعود فرارسيد . در هواپيمای كوچك سوسياليستی لهستان به مقصد آلمان شرقی پرواز كرديم. هواپيما من را شديدا ياد مينی بوسهای كوچك مسافربری تركيه كه آنرا " دولموش " ميناميدند ميانداخت. بعضی از مسافرها جای نشستن نداشتند و در هنگام بلند شدن هواپيما جای مهمانداران نشستند و مهماندارن بيچاره فقط خود را محكم نگاه داشته بودند تا اتفاقی برايشان نيافتد!!!... نميدانستم كه اين آغاز يك سفر عجيب و غريب است، ای كاش ميتوانستم تصويرهای سخت آنزمان را با دوربينهای ديجيتال اين دوره ثبت كنم.به ورشو رسيديم. فرودگاه ورشو خاكستری بود . مردم خاكستري، سرد، بی لبخند، خسته . فرودگاه قديمي، شكسته و خراب. در آنوقت شب كه قبل از ساعت ۱۲ بود رستوران فرودگاه بسته بود و ما گرسنه به فكر جايی برای كمی خواب و استراحت افتاديم. صندليهای سالن ترانزيت صندليهای چوبی معمولی بودند و پر از انسانهای آشفته كه بنظر اكثرا لهستانی ميامدند. به محوطه رستوران فرودگاه رفتيم كه شايد بتوانيم پشت ميزی كمی استراحت كنيم. چند نفر از پرسنل فرودگاه صندليها را به هم چسبانده بودندو روی آنها خوابيده بودند. از پنجره بيرون رانگاه كردم انگار كه دنيا در اين نقطه منجمد شده بود. تا چشم كار ميكرد سرما بود و برف. فكر ميكردم كه عجب مملكت غريبيست لهستان... بيچاره آدمها...ايران با آن هم سختی گرم ست و پر آفتاب. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;اولين بار بود كه احساس دلتنگی عجيبی قلبم را شديدا به هم فشرد. احساسی كه تا به آن روز برايم ناشناخته بود. دلم برای مادرم و برادرم لك زده بود . آيا زمانی راه برگشتی داشتم؟ تا صبح حوالی ساعت ۴ صبح كمی چرت زدم . تصوير بيرون پنجره همان بود ولی فقط آدمها را ميديدی كه همانند عروسكهای كوكی از ساختمانها بيرون ميامدند و ميان سرما و يخ گم ميشدند انگار كه همه يخ ميزدند.دوباره سفر ادامه پيدا كرد خوشحال بودم كه ورشو را ترك ميكردم. تصويرهای سرد توقف در فرودگاه ورشو همچنان جلوی چشمم ست.به آلمان شرقی رسيديم . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در هواپيما كلی جوان ايرانی همسفر ما بودند كه با برخی نيز در طی پرواز آشنا شده بوديم. بعد از انتظار طولانی و كنترل پاس، خلاصه وارد محوطه بيرون ترانزيت فرودگاه شديم. ولی چندين مامور پليس دور ما را محاصره كردند و مدام ميگفتند . بعد به سالن بزرگی رسيديم با در آهنی خيلی بزرگ . بعد از باز شدن در به ايستگاه متروی آلمان شرقی وارد شده بوديم. مامورين ما را به داخل مترو ريخته و گفتند كه به سوي آلمان غربي برويم. هر چه سعی كرديم بپرسيم كه حال چگونه بدون ويزا بايد به آلمان غربی وارد شويم كسی جوابی نداد.بعد از نيم ساعتی كه در مترو بوديم، داخل آن تونلهای تاريك مامورينی را ديدم كه با اسلحه ايستاده بودند و بعدها فهميدم كه مرز آلمان شرقی و غربی را رد كرديم. بعد از مرز، دنيای زيرزمينی مترو ناگهان رنگی شد. پر از چراغ و آگهي. پر از بوهای مختلف و انسانهای رنگارنگ. انگار كه دنيا را در عرض اين نيم ساعت رنگ كرده بودند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;به ما گفته بودند كه بايد در ايستگاهی بنام فردريش شتراسه پياده شويم. تا به آنجا ،غرق در تماشای رنگها و زرق و برق برلن غربی بوديم. حال ما بوديم و برلن غربي. چگونه از اينجا سر در آورده بوديم ، نميدانستيم . همانند موجی سر درگم در ايستگاه متروی برلن غربی پياده شديم و هيچ نميدانستيم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آنزمان نميدانستم كه سخت ترين ايام زندگيم در حال آغاز است....نميدانستم كه تلخترين تجربيات زندگيم را از آنجا ارمغان ميگيرم. احساس سردرگمی و آوارگی آن شب ۶ ژانويه ۱۹۸۶ را هيچگاه در زندگيم از ياد نخواهم برد. خسته و كوفته ، گرسنه و آشفته به دور و اطراف مينگريستم و مغزم كار نميكرد. فقط دوست داشتم در خانه باشم ، در اتاق گرمم با مادری مهربان كه عطر تنش آرامشبخش بود.آنشب احساس تنهايی ميكردم. انگار كه در اين دنيای بزرگ تنها من بودم و من...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969599974310741?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969599974310741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969599974310741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_11.html' title='مقصد آلمان...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113969572584924027</id><published>2006-02-11T23:04:00.000+01:00</published><updated>2006-02-11T23:08:45.860+01:00</updated><title type='text'>Hospital....</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از چند ساعت بلاتكليفی در ايستگاه فردريش شتراسه، يكی از همراهان به يكی از دوستانش كه دانشجو بود و در خانه دانشجويی در برلين زندگی ميكرد، زنگ زد. پسری شريف و دلسوز كه بعد از آمدن به ايستگاه مترو قبول كرد مارا به اتاق مخصوص مهمانان ، كه در آپارتمان دانشجويی وجود داشت، ببرد و قول داد كه فردای آنروز يكی از دوستانش مارا راهنمايی كند. حدود ۱۲ تا ۱۶ نفر بوديم . همه بهمراه او به آپارتمان دانشجويی رفتيم و خسته و گرسنه بعد از خوردن نان و پنير ، در حالت نشسته، در يك اتاق كوچك شب را به صبح رسانديم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فردای آنروز دوست دانشجوی ما برايمان صبحانه تهيه كرد و گفت كه منتظر دوستش محمود بمانيم وخود به دانشگاه رفت . محمود شخصی بود كه در آنزمان خود دو سالی پناهنده بود و تمام پيچ و خم اينكار را ميدانست . همراه او به سازمان پناهندگی رفتيم . ساختماني بزرگ پر از راهروهای فراوان و انسانهای رنگارنگ از همه جای دنيا. دستگاههای شماره اندازی بالای در هر اتاق بود كه هر چند ساعت يكبار با ملودی مشخصی خبر افتادن شماره بعدی را ميدادند. هر شخص دارای شماره ايی بود برای رعايت نوبت. دقيقا بخاطر ندارم كه چه شماره ايی داشتم و چه شماره ايی در شماره انداز نمايان بود، ولی هنوز بخاطر دارم كه بعد از انتظار طولانی ۱۰ نا ۱۲ ساعت نوبتمان نشد. از آنجائيكه ميگفتند تعداد پناهجويان بسيار زياد است، بايد صبح فردا می آمديم تا زودتر نوبتمان برسد. آنشب را در مترو به نصفه شب رسانديم و بعد دوباره راهی سازمان مربوطه شديم. صفی طولانی روبرويمان بود. شب بود و سرما بيداد ميكرد. سرمای آلمان كه تا آنزمان حس نكرده بوديم. پول زيادی هم نداشتيم. گرسنگی و تشنگی بيحسمان كرده بود . فكر كرديم كه با پول كمی كه هنوز داشتيم تا فردا صبر كنيم و بعد غذای گرمی بخوريم.صبح حوالی ساعت ۹ نوبتمان رسيد. پاسهای ايرانی را تحويل داده و از آنروز ۹ ژانويه سال ۱۹۸۶ ، زندگی بی هويت و بی وطن را آغاز كرديم. برای اينكه شايد من و رضا را به يك محل منتقل كنند گفتيم كه دختر خاله و پسر خاله ايم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از آن ما را به هايم ( خانه‌) پناهندگی فرستادند. ساختمان، متلعق به دهه شصت يا هفتاد، بيمارستان بزرگ صليب سرخ بود كه به آن هاسپيتال ميگفتند. بيشتر از ۴۰۰ اتاق داشت و هر اتاق پر بود از چندين نفر با مليتهای مختلف و رنگهای متفاوت . كابوس غريبی بود. همه جا كثيف، بدبو، درها شكسته، اتاقها مجهز به تختهای بيمارستان و تشكهای آغشته به كثافت چندين و چند ساله، گوشه هر اتاق يك دستشويی و يك كمد آهنين ۴ دره . مانند زندانيان يك عدد پتو و ملافه و حوله پخش ميكردند.من و رضا يك اتاق داشتيم. در يك راهرو كه در انتهای آن يك توالت و يك حمام بود. داخل محوطه توالت با ديوارهای پيش ساخته چند قسمت مجزا درست كرده بودند كه اين ديوارها كوتاه تر از سقف محوطه بود. حمام هم نه قفل داشت و نه كليد و يك سوراخ بزرگ جای دستگيره آن ديده ميشد . داخل حمام چندين دوش بود بدون پرده و حفاظ. زمانی كه به دستشويی ميرفتم چندين بار كله های كنجكاوی را بالای ديوار ديدم كه بسيار وحشت زده شدم. فكر ميكردم كه در اين گوشه تلخ ،حتی ادرار كردن نيز امريست سكسی كه مورد توجه مردان و جوانان هموطن و ديگر ساكنان ساختمان بود. جايی برای ديد زدن. من هم تصميم گرفتم كه هميشه جاروی دسته بلندی را با خود به توالت ببرم ، كه يكروز هم دسته اش نوش جان صورت پسری شد كه ميخواست با ديد زدن من در توالت فيضی ببرد. هر بار نيز كه به حمام ميرفتم ، رضا پشت در حمام می ايستاد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خدا را شكر ميكردم كه رضا در آنروزهای سخت همراه و همدل بود.برای صرف غذا بايد به سالنی ميرفتيم كه گنجايش زيادی داشت . غذا هم غذای آلمانی كه نميدانستيم از چه محتوياطی تشكيل شده ست. من در طی سكونتم در آنجا فقط نان و پنير و مربا خوردم . از ميوه هم خبری نبود. سالن جای جنگ و جدال عجيبی بود. عربها حرف اول را ميزدند. با دعوا و زد و خورد جای نشستن پيدا ميكردند .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برای كارهای دفتری نيز بايد به اتاقهايی كه در قسمت مركزی ساختمان بود ميرفتيم. انگشت نگاری ،‌سوال و جواب ، پرونده سازی و پرس جو در مورد كيس شخصي. ايرانی ها در آنزمان فقط پناهندگی سياسی ميگرفتند و بايد كيسی مطرح ميشد كه ثابت ميكرد كه در ايران سياسی بودی و تحت تعقيب. از همان روز كار كيس سازی ما شروع شد. هيچ كدام از آشنايان دور و اطراف تحت تعقيب نبودند و همه بخاطر جو خفقان آنزمان ،ايران را ترك گفته بودند، ولی همه خود را سياسی جا زدند ...برای گرفتن پناهندگی در آلمان غربي...ما هم قطره ايی بوديم در اين دريا. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من فكر ميكردم كه جايی ،‌گوشه ايی ، تكه ايی از اين كره خاكی بايد جای زندگی براي من و امثال من باشد. اين حق انسانی ما بود.برای من دخترك نازك نارنجی و عزيز دردانه ، آنروزها كابوسی بودند وحشتناك. ولی جای گريه و زاری نبود، زيرا كه نميدانستم چندين روز در اين بيمارستان بزرگ بی در و پيكر سكونت دارم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;اين حقيقت محض آوارگی جوانان سرزمين مادری بود. حقيقت تلخ فرار از خفقان خانه و افتادن به زندان غريبگان. از همه بغرنج تر اينكه من تا به آنروز تنها دختر ايرانی در آنجا بودم كه بدون خانواده اين كابوس را تجربه ميكرد.خاطرات آنروز هنوز روشن و قابل حسند...تلخ تلخ تلخ.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113969572584924027?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969572584924027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113969572584924027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/hospital.html' title='Hospital....'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113951684067086619</id><published>2006-02-09T21:17:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T21:27:20.680+01:00</updated><title type='text'>ترس...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; محل دوم جايی بود برای انتظار دوباره برای تقسيم شدنی دوباره به شهری در همان ايالت. بعد از گذشت ۱۸ روز ما به ايالت ديگری از آلمان تقسيم شديم. ايالت بايرن شهر كوچكی بنام سيرندورف.محلی بود برای معرفی و پرونده سازی و بعد از آن همه به ایالتهای مختلف آلمان تقسیم میشدند. با اتوبوسی وارد محوطه بزرگی شديم با چند ساختمان مختلف كه دور تا دور آن بسته بود. دو ساختمان فقط برای خانواده ها در نظر گرفته شده بود و ساختمانهای ديگر برای افراد مجرد. مليتهای مختلفی هم در آنجا سكونت داشتند. ‏آفريقايی ، سری لانكايي، عرب، روس و و و...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; من و رضا را از هم جدا كردند ، زيرا كه دخترها را به ساختمان خانوادگی منتقل ميكردند. از همان بدو ورود آزمايشات متعددی انجام ميدادند تا يقين به سلامت افراد پيدا كنند. آزمايش خون و ادرار. برای دومی دو لوله كوچك به ما دادند تا روز بعد تحويل دهيم . و به ما گوشزد كردند كه لوله ها را شخصا به دكتر ساختمان تحويل بدهيم چون سری لانكائيان اكثرا مبتلا به شپش و مريضی های روده بودندو سعی بر تعويض لوله های خود با ايرانيان ميكردند . روز بعد ۴ ساعت لوله به دست ايستاديم تا دكتر از راه برسد. تا معلوم شدن سلامت در قرنطينه بسر ميبرديم و اجازه خروج از محوطه را نداشتيم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آپارتماني كه قرار بود در مدت سكونت سيرندورف در آنجا باشم، حاوی چند اتاق بود با يك آشپزخانه و حمام و دستشويي. يكی از اتاقها تقريبا از همه بزرگتر بود. وارد اتاق كه شدم ، ۵ دختر ديگر را ديدم كه دو نفر از آنها ايرانی بودند. من شكه به دور واطراف خود مينگريستم . ديوارها كثيف ، تشكها كثيف...اين كثافت از همه چيز بدتر بود. با وجود ۶ تخت و ۶ كمد آهنی ديگر جای زيادی در اتاق باقی نمانده بود. خوشحال بودم كه با دو دختر ايرانی ديگر هم اتاق هستم. آنها برايم تعريف كردند كه در اتاق بغل دستی هم دو دختر ايرانی ديگر هستند. همه روز اول ورودشان بود. با هم قرار گذاشتيم كه فردای آنروز به تميز كردن اتاق بپردازيم . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;شب زمان خواب متوجه صداهای عجيب و غريب شديم. صدای جيغ و نعره .در يكی از اتاقهای آپارتمان زن و شوهر ايرانی زندگی ميكردند ، كه به ما گفتند اين سر صداها از آپارتمان ديوار به ديواريست كه در خانه همسايه واقع شده است . در آنجا چند دختر آفريقايی تن فروشی ميكردند و شبها مشتری داشتند تا صبح.... شبهای بی خوابی شروع شد. از همه بدتر اينكه مشتريهای گهگاه مست اين دختران درهای خانه را با هم اشتباه ميگرفتند و به آپارتمان بی درو پيكر ما می آمدند. حتی چند نفر از مسئولين ساختمانها كه آلمانی بودند هم از مشتريهای آنجا بودند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يك روز صبح وقتی همه خواب بوديم ، ناگهان در آپارتمان باز شد و يك انسان غول پيكر آلمانی بدون در زدن وارد اتاق شد و چيزی به آلمانی گفت كه ما نميفهميديم فقط از حالتهای او دريافتيم كه از قيمت ميپرسد. او را از اتاق بيرون انداخته و از فردای آنروز هر شب تخت من كه نزديك در بود را جلوی در ميگذاشتيم تا لااقل كسی بدون اجازه وارد اتاق نشود. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;بارها از مسئولين طلب كليد كرديم ولی ميگفتند بخاطر خلافكاريهای متعدد اجازه چنين كاری را ندارند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;محوطه سيرندورف هم محوطه ايی بود كاملا بسته كه با نشان دادن كارت زردی آنهم در ساعتهای مشخص روز ميشد از آنجا خارج شد و برای خريد يا گردش به داخل شهر رفت كه چند كيلومتری دورتر بود.مردم شهر از آن ضدخارجيهای دو آتشه بودند. فحش ميدادند. چپ چپ نگاه ميكردند. ورود به بعضی از مغازه ها هم برايمان ممنوع بود، زيرا كه پناهندگان بارها دزدی كرده بودند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از گذشت سه هفته هر روز برای ديدن تابلويی كه حاوی اسامی تقسيم شدگان بود،‌ بيرون ميرفتيم و هر روز نا اميد بر ميگشتيم.چهل  روز گذشت . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;تا اينكه يكروز صبح بيرون رفتم برای كنترل تابلوی اسامی و بعد از اينكه اسم خودم و رضا را در ليست ديدم با شوق و شور به طرف ساختمانی كه رضا در آنجا بود دويدم تا اين خبر خوش را به او بدهم. از همان اول ورود به ساختمان چشمان هيز و حريص مردانی كه جلوی در بودند، به من افتاد و چند نفری از انها دنبال من راه افتادند . سری لانكائئ و عرب بودند و هر كدام به زبان خود چيزهايی ميگفتند. رضا هم با ۸ نفر ديگر كه اكثرا ايرانی بودند در طبقه چهارم زندگی ميكرد. خيلی ترسيده بودم با قدرت تمام دوان دوان خود را به پلكان رساندم . هر چه ميدويدم انگار كه اين چهار طبقه تمام نميشد. افرادی كه پشت سرم هم بودند ميدويدند و ديگران را نيز صدا ميزدند. از طبقه سوم شروع به داد زدن كردم و رضا و ديگران را صدا زدم. هنوز به طبقه چهارم نرسيده بودم كه رضا دوان دوان به همراه چند نفر ديگر رسيدند و متوجه مردان پشت سر من شدند. رضا من را به سرعت به اتاق خودشان برد و شروع به تسكين من كرد. زيرا كه من از ترس قادر به حرف زدن نبودم، فقط گريه ميكردم و ناسزا ميگفتم . به زمين و زمان،‌به زندگی ، به سرنوشت ، به آخوندها، به شانس، به خودم .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزی كه سيرندورف را ترك ميكرديم فكر ميكردم كه آشناها و فاميل در ايران وقتی با هم يادی از من ميكنند می گويند شهره الان تو آلمان چه حالی ميكنه!!!.... فقط قطره اشكی از چشمم سرازير شد. اين ۴۰ روز خيلی سخت گذشته بود . منی كه هميشه مشكل وزنی داشتم در سيرندورف ۵۴ كيلو شده بودم از نخوردن ، از فكر ، از ترس....بخاطر می آورم كه شبها با رضا كنار پنجره ايی می نشستيم و به آسمان نگاه ميكرديم و موزيكی گوش ميداديم . بعد در يك لحظه كوچك ميدانستيم كه حداقل تكه ايی كوچك از اين آسمان بزرگ مال ماست. ميدانستيم كه بايد اميدوار باشيم. ميدانستيم كه روزی به هدف ميرسيم. و ميدانستيم كه راهی كه شروع كرديم راهيست دراز و پر پيچ و خم كه هنوز خيلی از آن باقی مانده بود.&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113951684067086619?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951684067086619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951684067086619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113951684067086619.html' title='ترس...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113951616574445502</id><published>2006-02-09T21:11:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T21:16:05.746+01:00</updated><title type='text'>پناهندگان سياسي ...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از سيرندورف به دهانی بنام اوتينگن تقسيم شديم. دهاتی با جمعيت تقريبا ۶۰۰ نفر. اولين شهر تقريبا بزرگ با اوتينگن بيشتر از ۱۵ كيلومتر فاصله داشت . ما هم در آنزمان تكه كاغذی بعنوان كارت شناسائی در دست داشتيم كه فقط تا ۱۲ كيلومتر اجازه سفر داشتيم. ساده بگويم انگار كه تبعيد شده بوديم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ساختمان بزرگی كه در آن سكونت ميكرديم ساختمان سه طبقه ايی با حدود ۳۰ اتاق بود ، كه در هر طبقه آن يك توالت و حمام قرار داشت و در طبقه همكف آشپزخانه بزرگی برای مصرف همگاني.مسئول ساختمان مردی بود به نسبت خوش اخلاق بنام آقای مارتين با كلاهي پردار مخصوص ايالت بايرن و لهجه بايرنی غليظ كه برای ما تازه واردان اصلا قابل فهم نبود . خانمی هم كه مسئول كارهای اداری پناهندگان بود در طبقه همكف كار ميكرد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;اكثر پناهندگان ايرانی بودند و بقيه عرب ، لهستاني، چكسلواكی و سری لانكائي.يكبار در هفته مواد غذايی را بصورت جيره هفتگی ميگرفتيم كه شامل برنج ،مرغ ، آرد ، ميوه ، حبوبات ، نوشيدنی و غيره بود. به خاطر دارم كه هر بار هنگام تقسيم مواد غذايی هموطنان عزيز هميشه به مجادله ميپرداختند زيرا كه يكی موز بيشتر گرفته بود و ديگری مرغش بزرگتر بود. در حالی كه همين افراد در همان روزهای اول ،يا همه خود را مهندس و دكتر معرفی كردند و يا پدرانشان از افراد موند بالا و شخصيتهای مهم مملكت بودند. گرفتن مواد غذايی هميشه با احساسات مختلف توام بود. زيرا كه آقای مارتين هم هميشه با ديدن دعوای هموطنان به آنها مرغ چاقتر يا موز بيشتری صدقه ميداد. از طرفی ايرانيها پناهنده سياسی بودند. همه ادعا داشتند كه در ايران تحت تعقيب قرار گرفتند و همه سعی بر اين داشتند كه خود را سياسی جلوه بدهند. حتی در اين مورد چشم و هم چشمی نيز ميكردند . برخی نيز موضوع را كاملا سری جلوه ميدادند زيرا كه ميترسيدند كسی كيس سياسی شان را كپی كند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;حدود ۱۶ ماه در اوتينگن بسر بردم. مشاهده افراد مختلفی كه در ساختمان سكونت داشتند يكی از سرگرميهای آنروزهای من بود. روزی دعوای ميان دختری بنام فريبا كه شخصيت مزاحمی داشت و شغلش عكاسی بود و همواره با يك دوربين به گردنش در همه جا حضور داشت ، و مردی بنام فرامرز كه با همسر و پسرش در طبقه سوم سكونت داشتند را مشاهده كردم. فريبا خانم بخاطر دخالت بيجايی كه در دعوای ميان پسر آقا فرامرز و بچه ديگری كرد، آنچنان كشيده ايی از آقا فرامرز نوش جان كرد كه مدتها موضوع خنده و شوخی ميان ما بود.هر چند وقت يكبار در گوشه ايی دعوايی رخ ميداد كه مسئولين ساختمان را بهت زده ميكرد. بارها نظاره گر دعوای ميان خانمهايی بودم كه سر لباسهای دست دوم و قديمی بود، كه برای پناهندگان بعنوان هديه می آوردند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در دهات اوتينگن هم ساختمان ما انگشت نما بود. يك خانواده عرب كه ۸ فرزند داشتند در طبقه همكف زندگی ميكردند. پدر صبحها فرزندانش را برای دزدی به بيرون ميفرستاد و بعد از گذشت يكی دو ساعت بچه ها با دستان پر بخانه بر ميگشتند. اكثرا سبزيجات از باغ خانه های مردم ده ميدزديدند.در طبقه ما پدری با دو فرزندش بود. مردی عجيب ، از همان روز اول مشخص بود كه از روان سالمی برخوردار نيست. من گمان ميكردم كه با بچه های خود بدون آگاهی مادرشان از ايران گريخته. روزها بچه ها را در اتاق محبوس ميكرد و خود به گشت و گذار ميرفت. بارها بچه ها را پشت پنجره می ديدم كه گريه ميكردند . گهگاه آقای مارتين در اتاق را باز ميكرد و بچه ها را تميز ميكرديم و به آنها غذا ميداديم. ولی از آنجاييكه مردك دست بزن داشت و داد و بيداد راه می انداخت دوباره در را قفل ميكرد كه اتفاق غير منتظره ايي رخ ندهد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من هم بشدت مشغول آموختن زبان آلمانی بودم زيرا مانند انسان لالی بودم كه حتی با شنيدن ناسزا نيز كاری بجز لبخند زدن نداشت. بعد از چند ماه مسئول طبقه شدم و كارهای ترجمه را انجام ميدادم كه البته كار مهمی نبود ولی برای من بخاطر يادگيری زبان بسيار مورد استفاده بود. روزها ۸ تا ۹ ساعت بتنهايی زبان ميخواندم. كاری بجز اين نداشتم،در انتظار دادگاهی بودم كه در آن كيس پناهندگی ارائه ميشد و جريان اقامت در آلمان مشخص ميگرديد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;عشق و علاقه ام به رضا نيز روز به روز بيشتر ميشد. با عشق به او ميتوانستم روزها را بهتر سپری كنم. به او ميگفتم دوستت دارم ولی او ميگفت وقتت را تلف نكن. بار ديگر گرفتار عشق يكطرفه شده بودم. ولی با او بودن همه چيز بود.روزها و شبها ميگذشتند تا ۶ماه بعد ، برادرم تماس گرفت و خبر داد كه او نيز در آلمان بسر ميبرد. از خوشحالی نميدانستم چكار كنم. به من گفت كه بزودی برای ديدن ما به اوتينگن خواهد آمد. با اينكه اجازه سفر بيشتر از ۱۲ كيلومتر را نداشت ولی به ما قول داد كه بزودی بيايد.حال مشكل بزرگی داشتم ...آيا بايد برای برادرم از دوستی ام با رضا تعريف ميكردم ؟ آيا برادرم عكس العمل مثبتی نشان ميداد؟ سر درگم بودم . رضا هم كه مانند من از اين ديدار دوباره با بهترين دوستش كمی ميترسيد به من گفت كه از رابطه مان چيزی نگوييم.وای بر من !!!...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; كسی را دوست ميداشتم كه بهترين و صميمی ترين دوست برادرم بود. عشقی بود محكوم به شكست.ايا اين عشق قدغن بود؟&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113951616574445502?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951616574445502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951616574445502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113951616574445502.html' title='پناهندگان سياسي ...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113951590651218950</id><published>2006-02-09T21:08:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T21:11:46.513+01:00</updated><title type='text'>حكم جدائي...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;شبی با شنيدن صدای در از خواب بيدار شدم ، برادرم بود . انگار دنيا را به من داده بودند . در آغوشش كشيدم و بوسيدمش . وای كه چقدر دلنشين بود بوی آشنای تنش، شنيدن صدای گرمش، ديدن چهره دوست داشتنيش. يگانه برادرم روبرويم ايستاده بود و به من لبخند ميزد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;شب تا صبح با رضا و شهرام به گفت و گو نشستيم و از تجربه های تلخ گفتيم. از آنروز به بعد برادرم هر چند هفته يكبار به ايالتی كه در آن تقسيم شده بود، ميرفت تا كسی از نبودن او بويی نبرد ،زيرا كه ترك آن ايالت برايش قدغن بود. از آقاي مارتين تختی برای او گرفته بوديم و حال تخت ۳ طبقه داشتيم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برادرم از رابطه من و رضا چيزی نميدانست يا شايد هم كه ميدانست و به روی خودش نمی آورد. رضا هم طوری رفتار ميكرد كه انگار نه انگار. با بودن برادرم فاصله ميان من و رضا هم بيشتر و بيشتر ميشد. روزی از روزها بخاطر نمی آورم چگونه؟ با دختری بنام رناته ، اولين آلمانی خارج از هايم، آشنا شديم . دختری دهاتي ، با صورتی نه چندان دلنشين . لباسهای عجيب و غريبی هم بتن داشت . بعدها فهميديم كه از هيپی های آلمانيست. ماشين سبز رنگ كوچكی داشت كه با آن ما را با طبيعت و شهرهای دور و اطراف آشنا ميكرد. برای ما دوستی با رناته هدیه بزرگی بود زيرا كه از دنيای داخل هايم به خارج ميرفتيم و ساعات سخت را كمی فراموش ميكرديم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از مدتی رناته هر روز به سراغ ما ميامد و رضا شديدا با او گرم گرفته بود. هر چند گاه يكبار برادرم را در حال پچ پچ با رضا ميديدم . ديگر برای گشت و گذار با رناته از من سوالی نميكردند و تنها به گردش ميرفتند.احساس بدی بود . رناته كم كم علاقه اش را به رضا علنا نشان ميداد و من فقط نگاه ميكردم و بخود لعنت ميفرستادم بخاطر اين عشق . حال يقين داشتم كه عشق به بهترين دوست برادرم آينده ايی ندارد، زيرا كه اگر به عشقم اعتراف ميكردم يقينا دوستی ميان شهرام و رضا بهم ميخورد. از طرفی زمانی كه شهرام نبود، دوباره رضا رفتارش با من مانند گذشته بود و اين جريان ذهن من را به شدت آشفته كرده بود. هر بار هم به من ميگفت كه سكوت كنم، زيرا كه موقعيت خوبی برای گفتن حقيقت نميباشد. به او ميگفتم كه دوستش ميدارم ، ولی او ميگفت من دوستت نميدارم وقتت را تلف نكن!... رفتار رضا برايم قابل فهم نبود. از يك طرف ميگفت دوستم نميدارد، از طرف ديگر وقتی با من تنها بود رفتار مهربان و عاشقانه ايی داشت و از سوی ديگر وقتی رناته ميامد رفتارش با من عوض ميشد و رناته را با نگاه های آنچنانی مينگريست. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ای كاش كه آنزمان با تجربه تر بودم. نميدانستم كه در عذابم . نميدانستم كه گذشتن از اين عشق روزی برايم ناممكن خواهد بود. روز به روز با محبتهای بيشمار سعی بر جلب كردن رضا به سوی خود داشتم .تا اينكه در همان روزها نامه ايی از دادگاه برايم رسيد و برای ارائه كيس احضار شده بودم. كيسی كه ارائه ميكردم واقعيت نبود ، داستانی بود خيالی ساخته ذهن من و شهرام و رضا ...كوششی برای رسيدن به آينده ايی بهتر. من نيز همانند شاگردی ممتاز به ياد گيری كيس پرداختم و در روز موعود با رضا به شهر نورنبرگ رفتيم ،تا اين دادگاه كذايی را از نزديك ببينيم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ساختمان دادگاه، ساختمان معمولی بود بصورت يك اداره كه در يكی از اتاقهايش ميز و صندلی گذاشته بودند و سوال و جواب ميكردند. آقای قاضی دادگاه در آنروز بشدت سرما خورده بود. بدخلق بود و مريض. حدود يك ساعت از من سوال و جواب ميكرد . مترجم ايرانی نيز گفته های من را برايش ترجمه ميكرد . من هم بعد از خواندن ماهها زبان آلمانی همه را ميفهميدم و گهگاه هم خود به نكته هايی اشاره ميكردم. در آخر قاضی دادگاه به من لبخندی زد و گفت چطور توانستی در اين مدت كوتاه به اين خوبی آلمانی ياد بگيري؟ به او گفتم از بيكاري!... از نداشتن مشغله!... و در آخر از او خواهش كردم كه به اين انتظار طولانی بزودی پايان بدهد. از دادگاه كه بيرون آمدم اشخاصی كه منتظر نوبت خود بودند ميگفتند كه خيلی زود كارم تمام شده بعضی ها بيشتر از ۴ ساعت در اتاق سوال و جواب ميشوند!..&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;وقتی كه به آنروزها فكر ميكنم ميبينم ۲ سال از بهترين سالهای عمرم، از بهترين سالهای جوانيم بيهوده هدر رفت .بعد از ۴ ماه جواب قبولی ام آمد ، از خوشحالی در پوستم نميگنجيدم . فقط به فكر اين بودم كه ميتوانم همانند يك انسان آزاد و معمولی به هر كجا كه ميخواهم سفر كنم . ولی تنها نگرانيم رضا بود هنوز خبری از نامه دادگاهش نشده بود و هنوز منتظر بود.نميدانستم كه چه خواهد شد؟ نميدانستم كه بايد به كجا&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;بروم؟ فقط ميدانستم كه قبولی من در دادگاه حكم جدايی من از رضاست&lt;/strong&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113951590651218950?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951590651218950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951590651218950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113951590651218950.html' title='حكم جدائي...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113951567828233607</id><published>2006-02-09T21:05:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T21:07:58.286+01:00</updated><title type='text'>كوچ دوباره...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از ۲ ماه جواب دادگاه رسيد. جواب قبولي. خيلی خوشحال بودم زيرا كه ميدانستم زمان انتظار به پايان رسيده. حال بايد به فكر جايی برای زندگی آينده ميافتادم. برادرم گفت كه يكی از دوستانش همراه با همسرش در شهری بنام كيل كه در چند كيلومتری شهر هامبورگ قرار دارد ، زندگی ميكند و شايد آنجا برای زندگی بد نباشد. من نيز مثل هميشه حرفش را پذيرفتم . از طرفی جدائی از رضا و برادرم برايم سخت بود، ولی ميدانستم كه يكديگر را می بينيم، از طرف ديگر بايد هايم را ترك ميكردم. همه تبريكی گفتند و من نيز بعد از گرفتن پاس آبی رنگ پناهندگی كه سند آزاديم بود ، وسايلم را بستم و در شبی تاريك و سرد دهات كوچك اوتينگن را به تنهايی به سمت كيل ترك گفتم . شهرام و رضا بهمراه رناته كه من را به ايستگاه قطار رسانده بود، همراهيم كردند و با چشمان خيس از آنها جدا شدم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بارديگر نميدانستم چه در انتظار است؟ كيل را نميشناختم .شديدا مضطرب بودم، زيرا كه ميدانستم در عشقم شكست خوردم. ميدانستم كه سفر بزرگ زندگيم با رضا به سرزمين ديگر تا به آنجا به پايان رسيده ست.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از ۱۲ ساعت به شهر كيل رسيدم . بنا بر راهنمايی پسر هيپی كه در قطار هم صحبتم بود ، اولين كاری كه كردم خريد يك نقشه شهر بود و بعد از پرس و جو خلاصه با آوارگی فراوان اداره سوسيال شهر را پيدا كردم. در آنزمان هر پناهنده ايی بعد از گرفتن پاس بايد خود را به اداره سوسيال معرفی ميكرد. اداره سوسيال اداره ايست برای رسيدگی به تمام امور افراد بی سر پناه ،‌بيكار، بی هويت. اداره ايی كه مسئوليت پيداكردن مسكن و حقوق ماهيانه اشخاص را بعهده دارد، تا زمانی كه شخص موفق به پيدا كردن كار يا ادامه تحصيل بشود. اداره تعطيل بود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من خسته و سرخورده موفق به پيدا كردن هتل كوچكی شدم و چون ۵۰ مارك بيشتر پول نداشتم اتاقی را برای يك شب با صبحانه كرايه كردم .فردای آنروز بعد از خوردن صبحانه، دوباره با چمدان سنگينم راهی اداره سوسيال شدم. جلوی ساختمان صف طويلی بود كه اكثرا افراد الكلی يا پانك بودند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعدها فهميدم كه اين اداره سوسيال مخصوص الكلی ها و پانكهاست و اداره سوسيال ديگری برای رسيدگی به امور پناهندگان نيز وجود داشته. همه نگاهها متوجه من كه تنها زن صف بودم ، شده بود. يكی از الكلی ها كه در اول صف قرار داشت جايش را به من پيشنهاد كرد. از او تشكر كردم زيرا كه تاب و توان ايستادن در آن صف طولانی رانداشتم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از ساعتها خلاصه اتاقی در خانه سالمندان به من پيشنهاد شد، بعنوان محل سكونت موقت. و من هم با خوشحالی پذيرفتم. ساختمان خانه سالمندان فقط مخصوص سالمندان نبود بلكه افرادی با اختلالات روانی نيز در آنجا زندگی ميكردند. در مجاورت اين ساختمان ، ساختمان ديگری بود كه آنرا ساختمان جوانان ميناميدند. جوانان بی سرپرست و از خانه رميده.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;اتاقم در زيرزمين بود. زير زمينی سردو تاريك و بسيار بزرگ. ولی اتاقی بود با تمام تجهيزات و بسيار تميز و مرتب. برای قفل كردن در كليدی نداشتم. برای صرف غذا نيز ميبايست به اتاق غذاخوری بزرگ همگانی ميرفتم. حال ديگر وقت زيادی داشتم برای تماشای دور و اطراف.دور و اطرافم پر بود از تصويرهای عجيب و غريب. تصويرهايی كه تا به آنروز نديده بودم. باز يكبار ديگر درگير داستان جديدی از كتاب سرنوشت شده بودم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;اين صفحه از خاطراتم را هنوز كاملا بخاطر دارم . چه روزهايي!!!... چه تصويرهايي!!!...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113951567828233607?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951567828233607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951567828233607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113951567828233607.html' title='كوچ دوباره...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113951552665789465</id><published>2006-02-09T21:03:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T21:05:26.660+01:00</updated><title type='text'>ديوانه گان...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;تنها پيرزن ساختمان ۹۰ سال عمر داشت و بهترين ساعات روز را با او سپري ميكردم. برايم از جنگهاي جهاني ميگفت و اينكه از جنگ جهاني دوم پسرش و تنها بازمانده خانواده اش را گم كرد و ديگر پيدا نكرد. محكوم بود به تنهايي. يكی ديگر از زنان عروسكي داشت كه همانند فرزندش از او نگهداري ميكرد. او را بغل ميكرد ، با او حرف ميزد، او را ميشست و تميزش ميكرد. به او غذا ميداد و هر بار لباسش را كثيف ميكرد و بعد با عروسك عصبانی ميشد و سرش داد ميكشيد و نفرينش ميكرد. تمام روز بی وقفه در حال صحبت با عروسكش بود.ميگفتند كه فرزندش را از دست داده. همه سيگاری بودند . روز اول هر وقت كه چشمشان به من ميافتاد تقاضای سيگار ميكردند. بعد از ۵ دقيقه بسته سيگارم را تماما هديه كرده بودم و از آنجائيكه پول زيادی نداشتم تصميم گرفتم سيگار را دانه ايی ۲۰ فينيك بفروشم. اين سرگرمی من بود و موجب خنده . زيرا كه تمام صحنه هايی كه در آن روزها ميديدم باعث شده بود از روحيه بدی برخوردار باشم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ساختمان بغل دست هم ساختمانی بود پر از جوانان از خانه گريخته كه هر شب با دعوا و جيغ و داد خواب را ناممكن ميكردند. دور و اطرافم پر بود از انسانهای بخت برگشته و ديوانه... انسانهايی كه در مملكتشان هيچ كمبود مادی وجود نداشت و بزرگترين مشكلشان نبودن عشق و محبت در زندگيشان بود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزی بعد از خوردن صبحانه به اتاقم برگشتم تا كيفم را بردارم و به خريد بروم. ازاداره سوسيال پول لباس گرفته بودم . ۳۰۰ مارك كه آنزمان مبلغ زيادی بود و برای خريد لباس ۶ ماه در نظر گرفته شده بود. در فروشگاهی چند تكه لباس و كفش را انتخاب كردم به طرف كاسه رفتم تا پول را پرداخت كنم. كيفم را كه باز كردم ديدم دريغ از يك فينيك. با كلی شرمندگی و سرخوردگی از فروشگاه بيرون آمدم و ميدانستم كه بدليل نداشتن كليد كسی وارد اتاقم شده و پولم را دزديده ست. در راه برگشت فقط به اين فكر ميكردم كه بعد از گذشت يكسال و چندی كه از خانه و كاشانه بدور بودم حتی يك جوراب هم نخريده بودم و تا به آنروز لباسهايی كه از ايران با خود به همراه داشتم ميپوشيدم. حال آرزوی داشتن لباس نو را چند ديوانه زنجيری برايم محال كرده بودند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; مسئولين ساختمان بعد از شنيدن داستان فقط ابراز تاسف كردند و گفتند كه سعی بر اين خواهند داشت كه كليدی در اختيارم بگذارند. تمام كوششی كه برای پيدا كردن پولم كردم بيهوده بود و من مانده بودم و كيف خالي.فردای آنروز وسائلم را جمع كردم و با چمدانم به اداره سوسيال رفتم. در اتاق مرد كارمند را گشودم و به او گفتم اگر امروز جای ديگری برای زندگی برايم در نظر نگيرد، همانجا در ساختمان سوسيال ميخوابم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از گذشت چندين ساعت در يك هتل كوچك اتاقی برايم كرايه كردند و ليستی در اختيارم گذاشتند كه در آن چندآپارتمان و اتاق برای كرايه وجود داشت . تصميم گرفتم كه از فردای آنروز به دنبال خانه بروم. بعد از يكهفته اتاقی در يك خانه بزرگ كرايه كردم . خانه ايی كه دارای اتاقهای متعددی بود و هر اتاقش متعلق به يك نفر . دو حمام و دستشويي هر كدام در يك طبقه .ماشين رختشويی وجود نداشت و بايد برای شستن رختها با اتوبوس به اولين رختشورخانه كه حدود يكساعت با آنجا فاصله داشت ميرفتم. ولي اتاقم تقريبا بزرگ بود و مبله . اولين تجربه زندگی در يك خانه همگانی .اولين شب را در اتاقم از خاطر نميبرم. فكر ميكردم كه اين آغاز راهی دراز است . راه زندگی من در آلمان . راهی ناشناخته و پر پيچ و خم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113951552665789465?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951552665789465'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951552665789465'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113951552665789465.html' title='ديوانه گان...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113951538647691118</id><published>2006-02-09T20:58:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T21:03:06.480+01:00</updated><title type='text'>خيانت...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;كيل شهر بزرگی نبود ولی بندری داشت كه هر چندگاه كشتيهای بسيار بزرگ در ‌آن لنگر می انداختند و شهر پر ميشد از چهره های رنگارنگ. كتابخانه بزرگی داشت كه محل مورد علاقه من بود و اوقات فراغت را در آنجا ميگذرانيدم. با افراد خانه نيز آشنا شده بودم و گهگاه با هم در آشپزخانه گپی ميزديم. دختر صاحبخانه كه در طبقه همكف با من همسايه بود شديدا سعی بر اذيت و آزارم داشت. از خارجيها دل خوشی نداشت . اگر در آشپزخانه غذا يا آب روي گاز داشتم خاموش ميكرد. نامه هايم را كنار صندوق پستی ميانداخت . مدام سعی بر اين داشت كه به من طريقه نظافت كردن را بياموزد. پسر جوانی كه از اهالی برلين غربی بود بنام اوو+&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;  برايم تعريف كرد كه اين خانم با همه سر ناسازگاری دارد. به من توصيه كرد كه رو در رويش بايستم و آزارهايش را بدون جواب نگذارم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از حدود يك ماهی كه در آنجا بسر ميبردم خلاصه انتظار به سر رسيد و برادرم و رضا به ديدنم آمدند. در اتاق كوچكم ديگر احساس تنهايی نميكردم. دلم برای هر دويشان آنچنان تنگ شده بود كه با ديدن چهره هر دو گريه ام گرفت. رضا هنوز وضعيت مشخصی نداشت و برادرم نيز منتظر نامه دادگاه بود. روزها با هم به مركز شهر كيل ميرفتيم و به گشت و گذار ميپرداختيم. روزی كه برادرم به حمام رفته بود رضا به من گفت كه دلش برايم خيلی تنگ شده بوده و خوشحال است از اينكه من وضعيت روبراهی دارم و ديگر در هايم زندگی نميكنم. خيلی رفتار عاشقانه ايی داشت.ولی من دو دل بودم و ميدانستم كه كاسه ايی زير نيم كاسه اش است. نميتوانستم از او در مورد رناته بپرسم . از جواب او ميترسيدم ولی حدس ميزدم كه رابطه اش با رناته بسيار نزديك و صميمی شده ست . تا اينكه روزی رضا و شهرام با هم برای خريد خانه را ترك كردند و من كنجكاوانه كيفی كه رضا بهمراه داشت را باز كردم. كار درستی نبود، ولی نميخواستم خود را مسخره عشقی كنم كه آخر و عاقبتی ندارد. از طرفی ميدانستم كه رضا چندروزی بيشتر ميهمان من نخواهد بود و دوباره به هايم برميگردد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در كيف رضا نامه هايی از رناته پيدا كردم به همراه عكس و گردنبند و چند چيز ديگر...اشك از چشمانم سرازير شد ، حال يقين داشتم كه رضا و رناته رسما با هم هستند و من بازيچه ايی بيش نيستم. به خاطر آوردم كه روزی رضا در همان آغاز سفرمان بعد از ديدن نامه های دوست پسر قديمی من رائد به من گفت كه نامه عاشقانه با خود به هر سو كشاندن كاريست بچه گانه و خنده دار. گفت كه از اين بچه بازيها اصلا دل خوشی ندارد و اگر من او را در كنار خود ميخواهم بايد دست از اين حركات بردارم. حال در روبرويم چندين نامه عاشقانه مسخره از دختری دهاتی ميديدم كه رضا حتی يك سوم معنی آن را نيز درست نميفهميد.از خود ميپرسيدم چرا ؟ چرا؟ چرا هميشه من درگير اين سرنوشت شوم هستم؟ چرا اينقدر ساده دلباختم ؟ چرا بايد عشق خودرا در قلبم پنهان كنم و از گفتن دوستت دارم بترسم؟ چرا بايد اينگونه به احساساتم پشت پا بزنند؟ چرا رضا اينگونه به من و عشق پاكم خيانت كرده بود؟ چرا هم با رناته بود و هم به من ابراز علاقه ميكرد؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;هميشه در لحظات سخت زندگيم به خود گفته ام شهره سخت باش!... شهره به ريش اين زندگی بخند!.... هيچكس و هيچ چيز نميتواند تو را بشكند... شهره بجنگ و از پا نيافت...عشق همه جا هست ... عشق هميشه هست...هزاران فكر در آن روزها در سرم بود و من گيج و منگ سعی بر اين داشتم كه شهرام از موضوع بويی نبرد. از همه خنده دار تر زمانی بود كه رضا ديد من با همسايه ام صميمی شدم، من را به گوشه ايی كشاند و گفت تا چشم منو دور ديدی گير دادی به اين؟ در آن لحظه &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;انچنان خشمی در خود احساس كردم كه در موقعيت بعدی كه با رضا تنها شدم به او گفتم كه نامه های رناته را در كيفش پيدا كردم و ديگر حنايش پيشم رنگی ندارد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; فردای آنروز رضا كيفش را در دست گرفت و كيل را ترك كرد. برادرم هم كه كمی ناراحت بود از اين رفتن غيرمنتظره رضا، چند روز بعد دوباره به هايم خود برگشت.دوباره من بودم و دلی شكسته ولی اينبار راه درازی را در پيش داشتم ، نقشه های زيادی برای زندگيم كشيده بودم و ميدانستم كه دوباره روزی عاشق خواهم شد. دير يا زود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113951538647691118?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951538647691118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951538647691118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113951538647691118.html' title='خيانت...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113951512705610179</id><published>2006-02-09T20:55:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T20:58:47.056+01:00</updated><title type='text'>دنيايی غريبه....</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در طی تقريبا هشت ماهی كه در كيل زندگی ميكردم، تجربه های زيادی را بدست آوردم. روزها به ديدن شهر ميرفتم و با گوشه و كنارش آشنا ميشدم. از همه مهمتر اين بود كه دنيای دور و اطرافم با دنيايی كه در ايران داشتم زمين تا آسمان تفاوت داشت. آزادی را به تمام معنا مزه مزه ميكردم.برای اولين بار به سكس شاپ رفتم و به درونش كه برايم علامت سوالی بود نگاهی انداختم .مردانی كه سرگردان و شايد هم مشكوك در گوشه و كنارش بچشم ميخوردند و همه صورتهای كريح و عرق كرده و قرمزی داشتند. چشمانی كه با تعجب به من خيره شده بودند، و درهای بسته ايی كه از پشتشان صداهای مشكوك به گوش ميرسيد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برای اولين بار با گروهی پانك آشنا شدم ، جوانهايی كه اكثرا از خانواده های مرفه جامعه بودند. بخاطر كمبود عشق و توجه مادر و پدرانشان اين زندگی عجيب را برگزيده بودند . صبحها بعد از ساعتها آرايش مو و صورت و آماده كردن لباسهای پاره و رنگی ، به خيابان ميامدند و به گدايی می پرداختند . از رهگذران تقاضای يك مارك ميكردند. بعد در ميدان شهر می نشستند و آبجو مينوشيدند ، سيگار ميكشيدند و عربده ميزدند . با رفتار اعتراض آميزشان شديدا مورد سرزنش مردم كوچه و خيابان بودند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برای اولين بار با پسر هيپی آشنا شدم كه با دوست دخترش در يك اتاق با دو سگ و يك گربه زندگی ميكرد. برايم از سفرش به هند گفت و به اينكه زندگی بايد سراسر صلح و شادی باشد. رفتارش برايم غريب جلوه ميكرد. موهای بلند شانه نكرده اش، خانه بهم ريخته و كثيفش. اينهم شايد يك گونه اعتراض بود به جامعه ايی كه در آن بدنيا آمده بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برای اولين بار بهمراه همسايه ام  به خانه يكی از دوستانش رفتيم . به اتاقی وارد شديم كه در گوشه اش قفسی پر از موش داشت . نه اين موشهای كوچك با مزه ، موشهای بزرگی كه معروف به پخش بيماريهای گوناگون هستند. قفس را باز كرد و اين موشهای تنفر انگيز همه جا ميلوليدند و من از ترس شكه شده بودم. ديدن اتاقك كثيف بهمراه ۱۵ موش ، ۳ سگ حالم را شديدا بد كرده بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برای اولين بار با دو نفر آشنا شدم كه برای امرار معاش موزيك ايرلندی مينواختند ، رهگذران به دورشان می ايستادند و ميرقصيدند.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; در اين سوی جهان انسانها چه آزاد بودند و چه خوش.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;كيل پر بود از حوادث بزرگ و كوچك برای من، كه زندگی را در اين سوی جهان بتنهايی تجربه ميكردم.تنها عذاب ، غم تنهايی بود. دلتنگی ، بيكسي، نداشتن همصحبت. بعد از چندماه تشنه صحبت كردن با يك نفر همزبان بودم. فكر ميكردم چه حالی دارد گفتن سلام ، بوسيدن صورت يك هموطن ، حرف زدن به زبان مادري. با اينكه حوادث عجيب و غريب زيادی اتفاق افتاده بود احساس سردرگمی عجيبی داشتم. ناخودآگاه در خيابان اشك از چشمانم سرازير ميشد. بعد ها فهميدم كه اين مريضی دلتنگی بوده كه گريبان گيرم شده بود. در تمام مدت زندگيم در شهر كيل فقط با يك دختر ايرانی دانشجو آشنا شدم كه او هم بعد از چند هفته از كيل كوچ كرد و رفت. روزی بعد از تماس با برادرم تصميم به ترك كيل گرفتم . نميخواستم تنها باشم.دوباره كوله بارم را بستم و قصد سفر كردم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113951512705610179?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951512705610179'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951512705610179'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113951512705610179.html' title='دنيايی غريبه....'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113951494072406360</id><published>2006-02-09T20:53:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T20:55:40.726+01:00</updated><title type='text'>ايستگاه آخر...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از سفر ۱۲ ساعته تا جنوبی ترين قسمت آلمان به شهری كوچك وارد شدم. برادرم گفته بود كه يكی از دوستانش به بدرقه من خواهد آمد. در ايستگاه قطار مردی با احتياط به طرفم آمد و خود را معرفی كرد . محمد يكی از دوستان برادرم بود كه برخلاف شكل ظاهريش انسان بسيار خوب و مهربانی بود. با او به محله ايی رفتيم كه خانه های بسيار قديمی و كوچكی در آن قرار داشت . خانه هايی كه آنزمان مقر زندگی پناهندگان شهر بود. خانه ها ی كوچك شبيه به هم كه همه در يك رديف قرار داشتند و ساختمان بزرگ پيش ساخته ايی نيز در آخر كوچه بود كه هايم پناهندگان بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; وضعيت اسفبار زندگی دوستان و هموطنان خود در را در اين خانه ها ميديدم و فكر ميكردم كه بازيگر داستان بی پاياني هستم بدون اينكه خود بخواهم. به داخل خانه رفتيم . خانه دارای دو اتاق بود و يك راهرو، حمام كوچك و دستشويی و آشپزخانه بسيار كوچك. همه جا كثيف و قديمی . همه جا شكسته و ترك خورده. وسايل آشپزخانه همه قديمی و ساده بودند. گوشه و كنار حمام پر كپك و لكه های سياه ناشناخته بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; محمد و يكی از دوستان در اتاق بزرگتر با دو تخت و دو كمد ساكن بودند و اتاق كوچكتر كه تقريبا يك متر و نيم در دو متر بود حاوی يك تخت دو طبقه بود كه برادرم و يكی ازدوستان خوب ايران ، شهريار در آن سكونت داشتند. البته فقط ۳ نفر ساكن اصلی خانه بودند و برادرم نيز هميشه به شمال آلمان ميرفت و بعد از گرفتن پول ماهيانه دوباره برميگشت و با دوستان خود در آنجا بسر ميبرد. در شب ورودم فهميدم كه در اين شهر هيچ خانواده ايراني زندگی نميكند و همه جوانان مجرد ايرانی هستند كه در اين خانه ها بسر ميبرند و من تنها دختر ايرانی شهر هستم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;محمد ميگفت حتما همه بديدنم خواهند آمد زيرا كه همه بعد از شنيدن آمدن من هيجان زده شدند . شهرام نيز نزد دوست دختر آلمانی يكی ازدوستانش مهمان بود و قرار بود بعد از چند ساعتی دوباره برگردد. هنوز يك ساعتی نگذشته بود كه دو نفر از بچه های آنجابا ظرفی حاوی قرمه سبزی به ديدنم آمدند و من را به يك شام بسيار خوشمزه دعوت كردند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آنشب با اشخاص زيادی آشنا شدم كه همه لطف و محبت خاصی نسبت به من داشتند. فردای آنروز به شهرداری رفتم و خود رامعرفی كردم و بعد در يك هتل كوچك اتاقی كرايه كردم. ولی برادرم بعد از ديدن جو هتل به من گفت كه به خانه دوستانش برويم و موقتا در كنار هم زندگی كنيم، زيرا كه راضی به تنها بودن من در محيط هتل نبود. در طبقه پايين هتل باری قرار داشت كه هر شب همه برای بازی بيليارد به آنجا ميامدند و مست ميكردند. من هم بخاطر نداشتن قوت مالی بيشتر قادر به پيدا كردن هتل بهتری نبودم. از آنروز به بعد با برادرم و دوستانش در آن خانه كوچك زندگی ميكردم و در بلاتكليفی بسر ميبردم. انتظار برای پيدا كردن اتاق و كلاس زبان . ميگفتند كه تا درست شدن كارهای اداری و راه افتادن زندگی عادی چند ماهی طول ميكشد. از آن به بعد من بودم و خانه های پناهندگی آن محله كثيف و دوستان پر مهری كه برای راحتی من هر سختی به خود ميدادند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در چند ماهی كه در آن خانه زندگی كردم زندگی عجيبی را گذراندم. تصويرهای عجيبی ديدم. زندگی را بهتر شناختم و قدری بزرگتر شدم. رشد كردم. ياد گرفتم و تجربه اندوختم. دوری و دلتنگی هنوز همراه روزها و شبهايم بودند . ولی راه و روش كمرنگتر كردن اين درد را نيز با گذشت زمان مياموختم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113951494072406360?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951494072406360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951494072406360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113951494072406360.html' title='ايستگاه آخر...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113951478346963432</id><published>2006-02-09T20:47:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T20:53:03.473+01:00</updated><title type='text'>تصويرها...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;تصويرهاي زيادي از آنزمان كه با دوستانم در يك خانه زندگي ميكرديم در سر دارم ولي همه در هم و برهم و پراكنده اند. محله ايي كه در آن بوديم براي خود آلمانيها يكي از محله هاي بداسم و بد شكل بود. كسي زياد از آنطرف رد نميشد يا اگر ميشد از گوشه چشم كاملا محتاطانه نگاهي به سوي ما ميانداخت. ولي با اينحال چند نفري بودند كه به خود جرات ميدادند و به جمع ما ميامدند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; يكي از آنها سوزانه بود كه عاشق شهريار شده بود. شهريار از ايران دوست برادرم بود، گيتاريستي قابل و انساني مهربان با شخصيتي بسيار شوخ و در عين حال ساكت. با سازش روزهاي ما را خوشرنگ ميكرد. چندين سالي در آمريكا در رشته موسيقي تحصيل كرده بود و دوباره به ايران بازگشته بود. پسري بود هيپي مآب با ريش بلند و موهاي بلند و لباسهاي ساده و بهم ريخته. سوزانه هر عصر با سبدي حاوي نان و كيك و شراب به ديدن ما ميامد. شهريار ولي زياد دل خوشي از او نداشت ، نميدانم چرا ولي هر وقت كه سوزانه را ميديد از هم صحبتي با او مي پرهيزيد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دختر ديگري كه با او آشنا شديم ،دختري بود مو قرمز بنام دوروته كه باو دورو ميگفتيم. روزهاي اول با محمد به ديدن ما ميامد ولي بعدها با حركات و رفتارش نشان ميداد كه به برادرم شهرام علاقه مند است. محمد كمي از اين رفتار دورو ناراحت شده بود زيرا كه تصور ميكرد دورو با او رابطه ايي را آغاز كرده ولي بعد متوجه علاقه دورو به شهرام شده بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;محمد به هروئين معتاد بود . هر چند وقت يكبار افراد مشكوكي به اتاقش رفت و آمد ميكردند. هميشه در اتاق را ميبستند . شهريار روزي بعد از اينكه از او پرسيدم اين افراد چه كاره اند و براي چه بانجا ميايند، برايم از اعتياد محمد گفت . هر وقت كه محمد در بسته اتاقش را باز ميكرد همگي با حال و وضع غريبي بيرون ميامدند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;رضا با دوست دخترش رناته هر چند وقت يكبار به آنجا ميامدند و چند روزي ميماندند و بعد دوباره به شهر خود باز ميگشتند . هنوز عشق رضا از دلم نرفته بود، هنوز ديدنش با رناته از بدترين تصويرهاي آنزمان بود. من و رضا با هم صحبت نميكرديم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دوستان ديگر محمد و رضاي 2 و شهريار از جريان من و رضا با خبر بودند و چندان دلخوشي از او نداشتند، زيرا كه ميدانستند ديدن آن دو براي من بسيار سخت و درد آور است. با محمد ساعتها درددل ميكردم. محمد دوست خوب و رفيق دلشكستگي هاي آنزمان من بود. شهرام هم روزي بعد از اينكه ديد من و رضا حتي به هم سلام هم نمي كنيم ، نگاهي به من انداخت و گفت اگر فكر ميكني كه ميتوني دوستي من و رضا را با مسخره بازيهات بهم بزني اشتباه ميكني...اينكارا رو بذار كنار.... حرف برادرم دلم را شديدا شكست. روزهاي سختي را گذراندم. چندروزي به اتاق هتلم رفتم تا از رضا و ديدنش دور باشم. ولي محيط هتل غير قابل تحمل بود و با اصرار دوستان دوباره به خانه خرابه كوچمان برگشتم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;استفاده از مواد مخدردر آنروزها كاملا عادي بود. فشار رواني باعث شده بود كه اكثرا به كشيدن حشيش بپردازند. مشروب هم فراوان بود، ولي حشيش مخدري بود مورد علاقه. من هم كه در ايران هر چند گاه با برادرم سيگار گراس ميكشيدم، در آنروزها شروع به كشيدن حشيش كردم. احساس بي تفاوتي در برابر زمان و مكان تنها راه فرار از تصويرهاي بدرنگ آنزمان بود. از صبح با دوستان يك سيگاري حشيش چاق ميكرديم و از همان ساعات صبح تا شب و نيمه شب در عالم هپروت بسر ميبرديم. كلا علاقه ايي به خوردن مشروب نداشتم و از مواد مخدر سنگين هم شديدا دوري ميكردم. تمام گناه من در آنزمان اينبود كه اگر سيگار حشيشي بدستم ميدادند نه نميگفتم.از صبح تا شام زندگي به كشيدن سيگاري و راه رفتن و نشستن و بلاتكليفي ميگذشت. نه كسي بود كه دستي بر سرمان بكشد و نه مادري كه با غر غرهايش اين عمل را محكوم كند. برادرم هم چندان دلخوشي از اينكار من نداشت ولي بعد از چند وقت كه ديد من حركات و رفتارم را كنترل ميكنم و آبرو ريزي نميكنم ديگر چيزي نگفت.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آنروزها به زندگي آينده فكر نميكردم زيرا كه آينده مات و مبهم بود. فقط گذشت زمان مهم بود و بدون سيگاري هيچ حال و صفايي نداشت. ميكشيديم و ساعتها بي وقفه ميخنديديم. بهمين دليل هم تصويرهاي آنزمان بصورت عكسهاي كاملا كوتاه و گذرا در خاطرم مانده اند. هيچوقت از استفاده حشيش پشيمان نيستم . تجربه ايي بود مانند تمام تجربيات زندگي ام . قسمتي از زندگيم را به حالت نعشگی  گذراندم.لحظات زندگي آنزمان با كشيدن حشيش قابل تحمل ميشدند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از گفتنش نميهراسم و نوشتن اين قسمت نيز روزها افكارم را مغشوش كرده بود . نميخواهم بد آموزي كرده باشم . لحظه ايي كه هر شخص تصميم به كشيدن و استفاده مواد مخدر ميكند ، لحظه اييست كه فقط و فقط تصميم خودش به تنهايي او را باين كار وا ميدارد. بنابراين هيچكس را مقصر نميدانم، از كرده ام پشيمان نيستم زيرا كه استفاده از اين مخدر سبك بسياري از رنجها و سختيهاي آنزمان را برايم قابل تحمل كرد. ولي امروز ميدانم كه استفاده نكردنش مفيدتر بود&lt;/strong&gt;. ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113951478346963432?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951478346963432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951478346963432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113951478346963432.html' title='تصويرها...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113951443373344128</id><published>2006-02-09T20:40:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T20:47:13.736+01:00</updated><title type='text'>و دوباره زندگي...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;هنوز آپارتمان يا اتاقی پيدا نكرده بودم. برادرم هم اكثر اوقات با دورو بود . دورو نيز سعی داشت با كارهايی كه ميكرد توجه او را جلب كند. برادرم ميگفت كه دورو در خانه ايی بزرگ زندگی ميكند و اگر او بخواهد ميتواند ديوار يكی از اتاقهای آنجا را برای نقاشی استفاده كند. شهرام نيز هميشه اين آرزو را در سر ميپروراند كه نقاشی بزرگی را شروع كند. طرحی در سر داشت كه احتياج به جای زيادی داشت. بهمين خاطر اكثرا به خانه دورو ميرفت تا نقاشيش را بپايان برساند. رضا و رناته هم هر چند گاه مي آمدند و با حضور خود روزهای من را تار و تيره ميكردند. آنها نيز با هم خانه ايی گرفته بودند و در ايالت ديگری زندگی ميكردند.تا روزی يك خانم آلمانی كه به پناهندگان كمكهای زيادی ميكرد بنام خانم اشتیر ، به ديدن دوستانم آمد و من را در آنجا ديد . برايش عجيب بود كه من با چند مرد در يك خانه و با آن موقعيت بد، زندگی ميكنم. فردای آنروز به سراغم آمد و به من پيشنهاد داد كه با او به خانه اش رفته و اگرخوشم آمد، درآنجا زندگی كنم. آقای اشتیر دكتر بود ،يك پسر بنام پینو و دختری بنام میکی  داشتند . خانواده بسيار خوش برخورد و مهربانی بودند و من نيز از آنجايی كه ديگر از زندگی در هايم پناهندگی خسته شده بودم و وضعيت اسفبار خانه دوستان ، از جمله حمام و دستشويی بشدت عصبی ام كرده بود، قبول كردم و بعد از چند روز به خانه خانواده اشتیر نقل مكان كردم. چون پسرشان برای تحصيل در شهر ديگری زندگی ميكرد، من موقتا ساكن اتاق او&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; شدم. از آنروز زندگی جديدی داشتم،‌تا به آن روز با زندگی آلمانيها از نزديك برخورد نكرده بودم . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خانه دارای باغ بزرگی بود با درخت سيب پيری كه تابستانها با سايه دلنشينش محل نواختن گيتار بود. خانواده اشتیر نيز من را همانند دخترشان دوست ميداشتند. خانم اشتیر سعی بر اين داشت كه من زبان آلمانی را بخوبی بياموزم و از هيچ كمكی برای بهبود زندگی من دريغ نميكرد. به من راه و رسم زندگی در آلمان را مياموخت. با كمك او در يكی از &lt;a href="http://www.humboldt-institut.org/"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;انستيتوهای زبان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; نام نويسی كردم . اجاره ماهيانه ايی كه اداره سوسيال برای سكونت من به خانواده ميداد، را نيز به من برميگرداند و من تازه جرينگ جرينگ پول را در كيفم احساس ميكردم. دوستان هم كه هنوز از وضعيت مالی خوبی برخوردار نبودند از اين موقعيت استفاده ميكردند و در مواقع كمبود پول به من رجوع ميكردند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; شهرام هم چند خيابان آنطرفتر به خانه فاميل دورو نقل مكان كرد و از وضعيت بهتری برخوردار بود. كار پناهندگيش هم درست شد و اقامتش را گرفت. رضا ولی در دادگاه اول رد شد و انتظار تشكيل دادگاه دوم را ميكشيد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من در خانه يك خانواده آلمانی با صبر و بردباری بسيار مشغول يادگيری زبان بودم و كم كم به ديسيپلين آلمانی عادت ميكردم.بنظر ميرسيد كه زندگی جريان ديگری را آغاز كرده ست. جريان مثبت تري. روزهايم به دوچرخه سواری و مطالعه ميگذشت. بعضی روزها با خانم اشتیر  به خانه دوستانشان ميرفتم ، گهگاه نيز برای خريد هفتگی او را همراهی ميكردم. بطور كل هر جا كه ميتوانستم كمكش بودم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نواختن گيتار را نيز بسيار دوست ميداشتم و هر روز به ديدن شهريار ميرفتم تا با او تمرين كنم.روزی يكبار هم به ديدن شهرام ميرفتم و نقاشی زيبايش بر روی ديوار را می نگريستم. دری بزرگ به سوی آينده.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113951443373344128?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951443373344128'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951443373344128'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113951443373344128.html' title='و دوباره زندگي...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113951404384315851</id><published>2006-02-09T20:31:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T20:40:43.856+01:00</updated><title type='text'>باز هم ...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زندگي در ميان آلمانيها با احساسات مختلفي همراه بود. هم اينكه شانس اين را داشتم تا با زبان و فرهنگ آلماني بخوبي آشنائي پيدا كنم و هم اينكه بسياري از عادتها و رفتارهاي آلماني با خلق و خوي ايراني من سازگار نبود. خانم اشتیر زني بود بسيار مرتب و تميز و در تمام مدتي كه در خانه اش زندگي ميكردم نكته هاي بسياري را ياد گرفتم. حتي تا كردن لباس تازه شسته شده نيز در اين خانه قانون داشت. بعد از شستن دست بايد دستشوئي را با اسفنج مخصوصي پاك ميكردم. اجازه استفاده از دوش و توالت طبقه پائين را نداشتم. سر ساعت مشخصي بايد به خانه برميگشتم . در كارهاي خانه نيزبي وقفه كمك ميكردم. خانم اشتیر من را با خود به منزل دوستان و آشنايانش ميبرد و بعنوان دختر ايرانيش معرفي ميكرد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; بعد از مدتي در&lt;a href="http://www.humboldt-institut.org/"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt; كلاس زبان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; نام نويسي و شروع به خواندن زبان آلماني كردم. كلاس زبان ما قصر قديمي بود كه بسيار زيبا و ديدني بود. افرادي كه در اين انستيتو به يادگيري زبان آلماني مشغول بودند، از همه جاي دنيا به آنجا آمده بودند. محل بسيار خوبي بود براي شناختن انسانها ی متفاوت. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزهای خوبی را ميگذراندم.تا در يكي از روزهاي آفتابي كه روي بالكن خانه مشغول خواندن كتاب و لذت بردن از نور خورشيد بودم، مادرم تلفنی به من خبر داد، كه دو تن از دايي هايم كه چند سالي در زندان سياسی بندر انزلي بسر ميبردند ، تير باران شدند.يكي از دايي هايم حدودابیست و هشت و ديگري سی سال داشت. دو انسان بي نظير و مهربان. دو جوان بي تقصير و پر آرزو. دايي كوچكترم بسيار مومن بود. شخصي بود ورزشكارو سالم كه هفته ايي يكبار روزه ميگرفت و با خداي خود خلوت ميكرد. شخصي آرام و بي آزار. زماني كه دستگير شد مشغول پخش اعلاميه براي سازماني بود. دايي بزرگترم انساني بود فراموش نشدني كه من بسيار دوستش ميداشتم ، با صبر و تحمل زياد در خيابانهاي دهكده رانندگي را به من آموخت. در زمان دستگيری با برادرم و يكی از دوستان در خيابانی مشغول گپ زدن بود. هر دو بخاطر عقيده و مرامشان زنداني شده بودند. هدفشان فقط آزادي بود و بس. به زندان افتادند ، شكنجه شدند،يكي را به ۱۰سال زندان و ديگري را به ۱۵ سال حبس محكوم كردند. دايي بزرگترم حتي بخاطر اينكه محيط زندان برايش غير قابل تحمل بود، حاضر به توبه شده بود. به او گفته بودند كه آزاد خواهد شد. هزاران آرزو در سر مي پرورانيد. دايي كوچكترم را در آنروزهاي آخر در زندان ملاقات كردم، تمام دندانهايش را كشيده بودند. چهره خسته و در هم شكسته هر دويشان را هيچوقت از خاطر نميبرم. احتمال داده بودند كه ايران را ترك ميكنم. دايی بزرگترم فقط گفت رفتی ،برنگرد! آنها جزو زندانیانی بودند که در سال 68 در کشتار گروهی جمهوری اسلامی تیر باران شدند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بخاطر دارم كه بعد از دستگيری دو دايی ام من و برادرم هميشه تحت كنترل بوديم . تا زمانی كه در بندر انزلی زندگی ميكرديم ، هر روز برادران راه خدا جلوی خانه كشيك ميدادند. آنروزها برای يك هواخوری كوچك نيز هوای تازه نداشتيم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در اتاق كوچكم ، در گوشه ايي از دنيا ايستاده بودم ، اصلا تصورش را نميكردم كه حال اين دو انسان نازنين، بهمراه هزاران انسان ديگر در يك شب تيرباران شدند.  خانواده ما نيز قرباني بازي مسخره يك مشت پيرمرد خشكه متعصب شده بود. باز زندگي سوالي بود بدون جواب!!! دايي هايم را تير باران كردند، و در جنگل دور افتاده ايي همراه با هزاران جنازه ديگر بروي هم انداخته و با خاك پوشانيدند. نه سنگ قبري ، نه نشانه ايي ، نه گلي ، نه مراسمي. فقط شماره ايي مشخص ميكرد كه اين دو عزيز، در اين محل به خاك سپرده شدند.غم از دست دادن اين دو انسان بيگناه هفته ها همدم من بود. از خود ميپرسيدم چگونه اين خداوند عادل و بخشنده ست ؟ چرا بايد دو جوان بيگناه كه هنوز حتي نيمي از زندگيشان را نگذرانيده اند محكوم به مرگي تحميلي باشند؟ به چه چيزي در آن لحظه مي انديشيدند؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آيا شوق بوئيدن گلي ، ديدن درختي، شنيدن امواج درياي خزر، حس كردن شنهاي داغ زير پا ، عشق پنهاني به دختر همسايه، خوردن يك سيب ، بوسيدن يك انسان ديگر ،در آغوش كشيدن يك دوست، لذت بردن از نور آفتاب ،‌ صدا زدن مادر ، شنيدن غر غرهاي پدر، خنديدن و تخمه شكستنها با فاميل و دوستان ، گفتن دوستت دارم ، همه و همه را، در آن لحظه كه ميدانستند ديگر چيزي به پايان نمانده ،‌ با خود به گور بردند؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;باز هم زندگي سر ناسازگاري داشت...باز هم زندگي داستاني بود تلخ...باز هم&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113951404384315851?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951404384315851'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113951404384315851'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113951404384315851.html' title='باز هم ...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113950786594128952</id><published>2006-02-09T18:47:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T18:57:45.956+01:00</updated><title type='text'>ناشناخته ها...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;برای پيشرفت زبان آلمانی من و شناخت بيشتر فرهنگ آلمانی زندگی در میان خانواده اشتیر بسيار مفيد بود. ولی از طرفی ديگر آزاد نبودم. عادتهای ايرانی من مثل احترام گذاشتن و رعايت بسياری از نكات اخلاقی باعث شده بود كه به هيچ وجه احساس راحتی نكنم. بعضی از اتفاقاتی كه در دور و اطرافتم ميافتاد نيز من را شديدا تحت تاثير قرار ميداد. فرزندان خانواده رابطه كاملا متفاوتی با مادر و پدر خود داشتند. پينو پسر خانواده بعد از چند ماه سكونت من در آنجا دوباره به خانه بازگشت و در اتاق قديمی اش ساكن شد. من نيز بايد وسايلم را به اتاق دخترشان ميبردم. ميكی دختر خانواده از اينكه من در اتاقش سكونت دارم اصلا راضی نبود .  چون مشغول طی كردن دوره آموزشی در شهر ديگری بود ،اتاقش خالی بود . حانم اشتیر به او ميگفت كه خانه متعلق به او نيست و او در اين رابطه حق تصميم گيری ندارد. ولی هر بار كه اين دخترك به خانه ميامد ، با گوشزدهای بچه گانه خود من را به مرز ديوانگی ميكشاند و از آنجايی كه خلق و خوی ايرانی ام به من اجازه هيچگونه اعتراضی را نميداد، بالاجبار حرفهای او را ميشنيدم و بی هيچ سخنی از كنارش ميگذشتم. خوشحال بودم از اينكه ميكی در خانه زندگی نميكند وگرنه شايد روزی روزگاری برخورد سختی با او پيدا ميكردم. در كل رابطه ميان پدرو مادر با فرزندانشان آنقدر صميمی و نزديك نبود. برای ابراز علاقه از قربان صدقه استفاده نميشد. عاشقانه ترین حرفی که خانم اشتیر به فرزندانش میزد ماوس و بی بی بود.  آقای اشتیر هم هر چند گاه دستی به سرشان ميكشيد. تابحال نديده بودم كه يكديگر را در آغوش بكشند و ببوسند .پينو پسر خانواده نيز انسان عجيبی بود. وقتی در خانه بسر ميبرد  ، در اتاقش را ميبست و با صدای بلند موزيك گوش ميداد و مدام در حال خوردن و نوشيدن آبجو بود. حتی حاضر نبود ساعتی را در كنار مادر و پدرش بگذراند. از آنجائيكه خانم اشتیر  به ما گفته بود كه مسئول نظافت حمام و توالت طبقه بالا باشيم، من هر بار كه به نظافت توالت مشغول ميشدم ،متوجه بوی بدی ميشدم كه از توالت ميامد. بويی شبيه به بوی استفراغ. بعد از مدتی در اين رابطه با خانم اشتیر صحبت كردم . او نگران و مضطرب برايم ماجرای عجيبی را در مورد پسرش بازگو كرد. پسرش مبتلا به بيماری بوليمی بود. (بوليمی يك نوع اعتياد به زياد خوردن و بالا آوردن غداست . يكنوع اغتشاش در تغذيه . افرادی كه به اين بيماری دچار ميشوند ، معمولا از بالارفتن وزنشان هراس دارند و همچنين در رابطه های خانوادگی خود دچار اختلالات روانی و روحی هستند. اين افراد چند بار در روز مبتلا به اشتهای كاذب ميشوند و بعد مقدار زيادی غذا را ميبلعند ( تقريبا تا ۳۵۰۰ كالری ) و بعد از آن تمام غذا را بالا آورده و با اين عمل احساس رضايت خاصی دارند. اين افراد به تكرار اين عمل اعتياد پيدا ميكنند. معمولا اين اعتياد را كاملا مخفی نگاه ميدارند و بهمين خاطر نيز اكثرا بيماريشان به حدی ميرسد كه بوسيله تراپی و درمانهای روانی قادر به نجات از اين اعتياد هستند. اين افراد با كاهش وزن بسيار زيادی روبرو ميشوند كه مقاومت آنان را در مقابل بيماريهای ديگر و ويروسهای مختلف كم ميكند. آخرين مرحله اين بيماری هميشه منجر به مرگ بيمار ميشود.) برای من اين بيماری كاملا جديد و ناشناخته بود. خانم اشتیر با من به اتاق پينو رفت و در كمدهايش به جستجو پرداخت. تصويری را كه ميديدم باور نكردنی بود. تمام كمدها از جمله كمد لباسهايش، ميز كارش و پشت در اتاق پر بود از شيشه های خالی آبجو و نوشابه و همچنين پسمانده های كپك زده غذا. همه جا را بوی گند و ترشك پر كرده بود. باورم نميشد كه پسری به سرزندگی پينو كه هميشه در حال سوت زدن و خواندن و شوخی با اطرافيانش بود، مبتلا به اين مريضی غم انگيز باشد. از آن روز به بعد متوجه غذا خوردن پينو بودم. هر شب در دو بشقاب بزرگ برای خودش ساندويچ درست ميكرد. حتی ميديدم كه ساندويچش را با مايونز و خردل و مربا تزئين كرده. در كنار بشقابش هم تكه های بزرگ كيك خامه ايی و خيارشور و سيب و چيزهای ديگر بچشم ميخورد. بعد هم با سرعت شگفت انگيزی تمامی اش را ميبلعيد و بعد بسرعت به طرف توالت ميرفت و همه را بالا مياورد.روزی اين داستان را برای برادرم تعريف كردم. برادرم برايم تعريف كرد كه دوست دخترش دورو هم  مبتلا به اين مريضی ست و او با تمام قوا سعی بر كمك به او دارد. غافل از اينكه اين افراد فقط با كمكهای كاملا حرفه ايی قادر به بهبودی هستند. بعد از آن تازه متوجه هيكلهای نحيف و لاغر اين دو شخص شدم. دورو نيز خود در اينمورد با من گفتگويی داشت ،‌ميگفت كه پدرش در ايام بچگی وقت زيادی برای بودن با او نداشت و بعد از بدنيا آمدن خواهر كوچكترش ، مادر و پدرش به او توجه كمتری نشان ميدادند و او نيز با خوردن زياد سعی بر جانشين كردن عشق و علاقه خانواده اش ميكرد. بعد از اينكه اضافه وزن پيدا كرد ، همه خانواده در گفتگوی های روزمره او را تشبيه به خوك و ديگر حيوانات سنگين وزن ميكردند و همين باعث شد كه او تمام غذاها و شيرينی های مورد علاقه اش را بخورد و بعد بالا بياورد . بعد از مدتی وزنش آنچنان كم شده بود كه مادر و پدرش متوجه اين اعتياد شده بودند. ولی حاضر به درمان از طريق تراپی نبود ، چون خيال ميكرد كه بيمار نيست. بعد از آشنايی با برادرم ميگفت كه ديگر به اين كار دست نزده و هر چه را كه خورده در معده اش نگاه داشته ست.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فكر ميكردم كه انسانها در اين سوی دنيا نيز با تمام خوشيها و زرق و برقهای دور و اطرافشان ، كمبود عشق و محبت را بدينگونه بروز ميدهند. هر دو اين افراد ، فرزندان خانواده های بسيار مرفه و تحصيلكرده ی جامعه بودند، ولی بخاطر كمبود رابطه ی عاطفی باين بيماری دچار شده بودند.روزگار غريبی بود. خوشحال بودم از اينكه من دور از خانه و كاشانه، با وجود تمام سختيهای كه در زندگی داشتم ،هنوز از روانی سالم و آزاد برخوردار بودم. باز هم جای شكرش باقی بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113950786594128952?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113950786594128952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113950786594128952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113950786594128952.html' title='ناشناخته ها...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113950722039574983</id><published>2006-02-09T18:44:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T18:47:00.396+01:00</updated><title type='text'>واليز...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زندگی در ميان يك خانواده آلمانی با تمام نكته های مثبتی كه داشت، بسيار سخت و طاقت فرسا شده بود. در نزديكی انستيتوی زبان آپارتمانی پيدا كردم و بسرعت به آنجا نقل مكان كردم. آپارتمانی بود قديمی ،در طبقه سوم با دو اتاق و يك دوش پيش ساخته و نيمه مبله. در همسايگی من يكی ديگر از شاگردان انستيتو اتاقی داشت. دختری بنام كلارت كه اهل قسمت فرانسوی سويس بود. شبها بعد از درس خواندن و انجام تكاليف انستيتو كنار هم مينشستيم و با زحمت بسيار صحبت ميكرديم. كلارت فقط فرانسوی بلد بود و تازه شروع به آموختن زبان آلمانی كرده بود. دختری بود بسيار مهربان و صميمي. روزی به من پيشنهاد كرد ، كه آخر هفته را با او به ديدار خانواده اش بروم. من نيز قبول كردم و آخرهفته ايی فراموش نشدنی آغاز شد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;كلارت در ده كوچكی بنام واليز در دره ی بنام لوزان زندگی ميكرد. پدرش شكارچی بود و مزرعه توت فرنگی بزرگی نيز روبروی خانه شان داشتند. دور تا دور اين ده پر بود از رشته كوه های بسيار زيبای آلپ. احساس ميكردم كه پا به يك تابلوی نقاشی گذاشتم. خانواده بسيار مهمان نواز و دل زنده ايی داشت. جشن تابستانی نيز در ده برقرار بود و در هر كوچه و برزن صدای موزيك می آمد. نزديكهای غروب من بهمراه كلارت و چند خواهر و برادرش برای ديدن اين جشن به ميدان اصلی ده رفتيم. درميدان سكوی بزرگی بود برای نمايش و رقص. بر خلاف آلمانيها همه بسيار گرم و مهمان نواز بودند. "سالو" يی ميگفتند و سه بار روبوسی ميكردند و بعد هم به يك نوشيدنی مهمان ميشديم. تا نزديكهای صبح مهمان ديگران بودم و حتی يك سكه هم از جيب ندادم. بعد به خانه يكی از همسايه های كلارت برای خوردن قهوه دعوت شديم و بعد برای خواب چند ساعته به خانه رفتيم. نزديكهای ظهر وقتی كه از خواب بيدار شدم، پدر كلارت از شكار برگشته بود . با سالو و روبوسی بسيار صميمانه ايی به من خوش آمد گفت و فهميدم كه بخاطر آمدن من آهويی شكار كرده و قرار است كه نهار گوشت آهو بخوريم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در كنار خانواده كلارت در واليز، كنار مزرعه توت فرنگی و كوهای آلپ برای اولين بار گوشت آهو خوردم، كه روی تخته آهنی داغی سرخش ميكرديم . چند ساعتی همه دور ميز غذا نشسته بودند و با لهجه شيرين فرانسوی از هر دری سخنی ميگفتند. با اينكه فرانسوی نميفهميدم ولی يكی از بهترين و زيباترين آخر هفته های آنزمان را گذراندم. هنگام خداحافظی نيز دو جعبه كادو پيچيده را به من هديه كردند و اشكم را از اينهمه محبت و صميميت در آوردند. بعد از چند هفته ايي، كلارت دوره آموزش زبان آلمانی را بپايان رساند و به سويس برگشت. مدتی با هم مكاتبه داشتيم ، ولی بدلايلی اين مكاتبه ادامه پيدا نكرد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; خاطره آن آخر هفته خوش و زيبا اما ، هميشه در دل من زنده و پابر جاست.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113950722039574983?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113950722039574983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113950722039574983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113950722039574983.html' title='واليز...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113950708537424899</id><published>2006-02-09T18:41:00.000+01:00</published><updated>2006-02-09T18:44:45.383+01:00</updated><title type='text'>دوره ايی جديد...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از اتمام دوره آموزش آلمانی و گرفتن ديپلم دوباره مجبور به برگشتن به خانه خانواده آلماني شدم. آنزمان پول زيادی برای زندگی نداشتم و برگشتن به آنجا از نظر مالی كمك بزرگی برايم بود، زيرا كه در آنجا احتياج به دادن كرايه خانه نداشتم. بعد از مدتی با ارائه مداركم در مدرسه كار ثبت نام كردم. فكر ميكردم كه برای رفتن به دانشگاه كمی دير شده و از آنجائيكه مدرك ديپلم ايرانم دارای ارزشی نبود و برای تحصيل در دانشگاه احتياج به ديپلم آلمان داشتم، تصميم به گذراندن يك دوره ۳ ساله نقشه كشی ساختمان گرفتم. در يك شركت آرشيتكتوری برای آشنايی با اين حرفه برای مدت۴ ماه شروع به كار كردم . شروع دوره ی جديد برايم كاملا تازه و هيجان انگيز بود. كار در محيط آلمانی ولی با كار در ايران كاملا متفاوت بود. آلمانيها دارای ديسيپلين بالا و انتظارات ديگری بودند. در طول ۸ ساعتی كه در آنجا كار ميكردم ،حتی لحظه ايی وقت استراحت را نداشتم. وظايف زيادی بعهده داشتم. از نقشه كشی خبر زيادی نبود، بيشتر شاگردی ميكردم و بايدهر كار كوچكی را انجام ميدادم. ازقبيل خريد ناهار برای همكاران ،درست كردن قهوه و چيدن ميز غذا، كپی گرفتن از مساعده ها يا نقشه ها و رساندن نامه به شركتهای مختلف. مدام در حال دويدن و تلاش بودم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;رئيسم انسانی بود خشن و جدی كه بغير از ايراد گرفتن كار ديگری نميدانست. هيچوقت تشكر نميكرد و هيچوقت لبخندی نميزد. فقط زمانی كه دور ميز غذا مينشستيم ، بی وقفه به جوكها و مزخرفات ديگران ميخنديد. من نيز بخاطر اينكه برای رفتن به مدرسه كار احتياج به يك كارفرما داشتم، مجبور به تحمل اين شرايط شده بودم. تنها زمانی كه رئيس در شركت نبود، ميتوانستم با همكاران بيشتر آشنايی پيدا كنم. نكته جالب اينجا بود كه به محض خارج شدن رئيس از شركت همه به خوردن قهوه و گپ زدن ميپرداختند و تا قبل از اينكه دوباره به شركت برگردد ، به خنده و تفريح ميگذشت . بعضی از مهندسين نيز از فرصت استفاده كرده يا برای كارهای شخصي، شركت را ترك ميكردند يا مكاتبات تلفنی خصوصی خود را انجام ميدادند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بخاطر مياوردم كه در ايران هم هر وقت رئيس از شركت خارج ميشد ، شركت به يك تفريحگاه دلچسب تبديل ميشد. شايد كه بخاطر همين هميشه روسا با زيردستان خود رفتار غير قابل تحملی دارند، زيرا كه خود هم روزی زير دست بوده اند و از اين مسائل آگاهند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;باری بعد ازگذرانيدن اين ۴ ماه قرار بر اين شد كه بعنوان شاگرد اين شركت استخدام شوم تا بتوانم در مدرسه كار شروع به تحصيل كنم. تحصيل در مدرسه كار دو مرحله داشت . مرحله اول دوره يكساله آموزشی در مدرسه و دوره دوم آموزش در شركت آرشيتكتوری توام با دوره آموزش در مدرسه.برای رفتن به مدرسه كار برای يكسال بايد دوباره محيط زندگيم را عوض ميكردم. دوباره روزگار بدی داشتم. احساس سرگردانی عجيبی ميكردم . احساس اينكه دوباره به محيطی ناشناخته وارد ميشوم، برايم اصلا خوشايند نبود. روزی كه دوباره شهر كوچكمان را ترك ميكردم ، روزی بود غمناك. احساس ميكردم كه همانند پرنده ايی كه لانه اش را هر چند وقت يكبار باد و باران خراب ميكند، من نيز بايد ميرفتم و دل ميكندم. از همه سخت تر دوری از برادرم بود. زيرا كه بغير از او هيچ چيز بوی آشنا نميداد. برادرم نيز چندان خوشنود نبود ،اما به من قوت قلب داد كه هر چند هفته يكبار يا او به ديدنم بيايد يا من به ديدنش بروم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;باز چمدان كوچكم را بستم و رفتم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113950708537424899?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113950708537424899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113950708537424899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_09.html' title='دوره ايی جديد...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113943662682378317</id><published>2006-02-08T23:08:00.000+01:00</published><updated>2006-02-08T23:10:26.826+01:00</updated><title type='text'>بدون شرح...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يه روز آفتابی با آسمون آبی كه ابرای خاكستريش رفته بودن كمی اونورتر گريه كنن! آبی آسمون پر رنگ بود. نگاهش كردم. چشمم رو بستم . فكر كردم كنار دريا م ، دريای خزر...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يادمه اون قديما سوار دوچرخه ام ميشدم و كنار ساحل ميرفتم و ميرفتم تا برسم به جايی كه ديگه ندونم كجام! بعد ميترسيدم و برميگشتم.فكر ميكردم نكنه كه راه رو پيدا نكنم. به شنها نگاه ميكردم كه هنوز جای چرخای دوچرخه ام رو به خاطر سپردن. تند ميروندم . واكمن رو گوشم بود با موزيك بلند. نميدونم چرا نميخواستم صدای موجها رو بشنوم. شايد كه خيلی شنيده بودم. آخه با صداش ميخوابيدم. صبحها روی تختم می ايستادم و دريا رو نگاه ميكردم. ميديدم در چه حاله...كولاك كه بود ميترسيدم. سوار دوچرخه نميشدم، پياده ميرفتم. اينقدر بهم باد ميخورد كه نفسم بند ميومد. با واكمن ... با موزيك بلند. وقتی برميگشتم خيس بودم. خيس خيس . بوی آب شور دريا رو ميدادم. دريای خزر.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;چشمام رو باز كردم، ديدم دوباره ابرا برگشتن، اومده بودن اشك بريزن. ولی دريا رو نديدم. آخه دريای خزر كه نمياد زير آسمون خاكستری اينجا !!! بياد چكار؟ بعد دلم هوای دريا كنار رو كرد، دلم هوای بوی زخم ماهيهای دريا رو كرد، بوی شور آب ، بوی شنهاش.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آره امروز ديگه آسمون آبی نبود. چشمام رو نبستم. چشمام باز باز بود. به دور و برم نگاهی انداختم. كجا بودم؟ چرا سر از اينجا در آوردم؟ مگه دريا كنار چه گناهی كرده بود كه تنهاش گذاشتم. شايد كه هنوز جای چرخهای دوچرخه ام رو به ياد داشته باشه. دريای خزر. چقدر دلم هوای دريا كنار رو كرده. دلم هوای شبهای دريا كنار رو كرده. دلم هوای موجهای دريا كنار رو كرده. دلم هوای آسمون آبی دريا كنار رو كرده. دلم هوای بوی دريا كنار رو كرده. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دلم هوای دريا كنار رو كرده .دريا كنار. دريای خزر&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113943662682378317?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943662682378317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943662682378317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113943662682378317.html' title='بدون شرح...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113943650104058321</id><published>2006-02-08T23:05:00.000+01:00</published><updated>2006-02-08T23:08:21.043+01:00</updated><title type='text'>تكه پاره ها...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;شبهای تابستان روی تخت چوبی تو بالا پشت بوم كنار مادرم ميخوابيدم. از ميان پشه بند سفيد به آسمان پرستاره نگاه ميكردم و شروع ميكردم به شمردن. بارها از اول شروع ميكردم ،چون نميدانستم كه ستاره سر خرس بزرگه رو شمردم يا نه؟ ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ چقدر بد بود ديدن گربه هايی كه برای گرفتن ماهيهای قرمز و سياه حوض به داخلش ميافتند و ميمردند. چقدر ناراحت ميشدم از ديدن پيكر باد كرده و خيسشون.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ شوق خريدن كاغذ و حصير و سريش و كمك كردن به برادرم در ساختن بادبادك يكی از بهترين حال های كودكی بود. بهش كمك ميكردم و تا ميتونستم كاغذهای بيشتری را برای دنباله بهم ميچسبوندم. بوی سريش روی كاغذ يادم مياد. بعد ميرفتيم روی پشت بوم و بادباكم رو هوا ميكرديم. بادبادك برادرم هميشه بزرگتر و قشنگتر بود. روش نقاشی ميكرد. از ديدن اونهمه بادبادك توی آسمون كلی ذوق ميكردم. دم غروب همه بچه ها بادبادك هوا ميكردن. بعد ناگهان توی يه لحظه بادبادك ام خودش رو از بندش رها ميكرد و ميرفت. من همونجور كه اشكام ميومد فكر ميكردم اين بادبادكه كجا رفت ؟ تو كدوم حياط مياد پايين؟ كدوم بچه دوباره هواش ميكنه؟ بعد برادرم نخ بادبادك خودشو ميداد دستم .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ سينما رفتن با عمه ام يكی از بزرگترين و بهترين اتفاقات بود. عمه ام كيفی داشت كه با اينكه كوچك بنظر ميومد، ولی وقتی خاليش ميكرد تازه ميفهميدم كه چقدر بزرگه. رديف جلوی سينما رو قرق ميكرديم و بجای تماشای فيلمی كه هيچوقت برام مهم نبود، از اول تا آخر فقط ميخورديم و مسخره بازی در مياورديم. هميشه وقتی بخونه بر ميگشتيم حال عجيبی داشتيم . يه حال خوش...يه حال ناخوش.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ پدرم من رو ميبرد با خودش پارك ، تاب بازی رو خيلی دوست داشتم . بعد هولم ميداد تو هوا... موقع پايين اومدن دلم هری ميريخت پايين. يكروز از خوشحالی دستامو ول كردم و از اون بالا افتادم روی سنگريزه ها . از اون روز هر وقت تاب سوار ميشدم، تمام حواسم به سنگريزه های زير پام بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ هر وقت ميديدم مامانم رفته خريد و خونه تنهام ، مزاحم تلفنی ميشدم. از همه جالبتر شماره تلفنهای توی جيب برادرم بودن. دوستاش ...تازه به سن بلوغ رسيده بودم، هميشه دوستای برادرم توجه ام رو خيلی جلب ميكردن. بعضی هاشون خيلی خوش تيپ بودن، بعضی هاشون خيلی خوش صدا بودن. خوش تيپ هاش و خوش صداهاش شماره تلفنشون آسون تر بود، زودتر حفظ ميشدم. اول حرف نميزدم، بعد كه كار به جاهای باريك ميكشيد ، يه دستمال ميذاشتم روی دهنی . نميخواستم صدام شناخته بشه. تا اينكه يكروز يكی از دوستان برادرم وقتی اومده بود دنبالش ، صدام رو شناخت. فكر ميكنم كه انروز تا نوك پاهام رنگ لبو شده بودم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ چقدر دوست داشتم بدونم توی اون شانسی هايی كه توی خيابون ميفروختن چيه ؟ اجازه نداشتم برم بخرم ، چون مادرم ميگفت كثيفن...بعد وقتی پسر عموم ميومد ،ميرفت يواشكی ميخريد. وقتی بازش ميكردم تازه ميفهميدم كه فايده ايی نداشته ،حتی آدامس توش ديگه شبيه آدامس نبود. ولی بازم روز بعد تمام حواسم به جعبه های آبی رنگ كوچك توی سينی اون پسر شانسی فروش بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ توی اتاق مهمونی خونه مون هميشه ملافه های سفيد رو مبل ها بود. وقتی كه مادرم نبود، يواشكی ميرفتم توی اتاق و روی مبلها بالا و پايين ميپريدم . تمام چيزهای قشنگی كه توش بود را نگاه ميكردم و همه رو دست ميزدم. توی ظرف كوچك شيشه ايی هميشه شكلات خارجی بود، يه چند تايی ميريختم تو جيب هام و ميخوردم. يك گرام كوچك هم داشتيم با چندين صفحه ايرانی و خارجي. صفحه های ۳۳ دور. آهنگ جولين ،‌ صدای فرهاد، كج كلاه خان گوگوش.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يادش بخير تمام اين تكه پاره های خاطراتم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113943650104058321?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943650104058321'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943650104058321'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113943650104058321.html' title='تكه پاره ها...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113943632035793037</id><published>2006-02-08T23:02:00.000+01:00</published><updated>2006-02-08T23:05:20.360+01:00</updated><title type='text'>ادامه...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ساختمان مدرسه كارآموزی ساختمان بسيار بزرگی بود. چندين طبقه و دارای بيش از ۲۰۰۰ كار آموز در رشته های كاری متفاوت. روبروی مدرسه ساختمان خوابگاه بود برای كار آموزانی كه از راه دور ميامدند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در اتاق كوچكی با دختر ديگری هم اتاق بودم. دو تخت، دو ميز تحرير، دو كمد لباس و يك دستشويی كوچك در كنار اتاق تنها مبلمان آنجا بودند. حمام همگانی بود. روبروی اتاق هم راهرويی بود با مبل و كاناپه كه محل تجمع شبانه كار آموزان بود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ساختمان ۴ طبقه بودكه طبقه اول و دوم به دختران و طبقه سوم و چهارم به پسران اختصاص داشت. مسئول ساختمان نيز باخانواده اش در طبقه همكف در آپارتمانی زندگی ميكرد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دوباره همه چيز غريبه بود. دوباره از برادرم خداحافظی كردم و با چشمانی پر از اشك پذيرای حوادث جديد شدم.بعد از گذشت چندروز با رسيدن آخر هفته فهميدم كه تمام كارآموزان برای گذراندن آخر هفته، خوابگاه را ترك كرده و به خانه ميروندو ماندن در خوابگاه در اينروزها امكان پذير نبود. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;نميدانستم چكار كنم؟ بعد از صحبتهای بسيار با مسئول خوابگاه به اين نتيجه رسيديم كه اجازه ماندن در خوابگاه را داشته باشم ،ولی در طول دوروز آخر هفته نميتوانستم از ساختمان خارج شوم. زيرا كه درهای ورودی ساختمان بسته ميشد و قانونا هيچكس اجازه ماندن در آنجا را نداشت. بالاجبار زندانی شدن در ساختمان را قبول كردم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; روزهای سخت دوباره شروع شد. بعد از يكهفته كارسخت و طاقت فرسا در كارگاه و درس خواندن، آخر هفته ايی داشتم غم انگيز. كاملا تنها در يك ساختمان بزرگ. هيچكس نبود ، نه هم صحبتي، نه تلويزيونی و نه ضبطی برای موزيك گوش كردن. تنها يار و ياورم گيتارم بود. بعد از مدتی مسئول ساختمان كليد اتاق تلويزيون را در اختيارم گذاشت تا بتوانم هر چندگاه تلويزيون تماشا كنم. بعدها نيز گهگاه برای دو يا سه ساعت ساختمان را ترك ميكردم و به گردش ميرفتم و سر ساعت موعود دوباره بازميگشتم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زمانی كه رشته نقشه كشی را انتخاب كردم، فكر ميكردم كه همه رشته ها بصورت تئوری تدريس ميشوند، ولی بعد فهميدم كه برای يادگيری نقشه كشی ساختمان بايد همه كارهای ساختمانی را در دوره های مختلف و چندماهه بگذرانيم. از قبيل ديوارچيني، كاشيكاري، نجاري، بنائي، درست كردن بتون و سيمان و خلاصه كلام كلی حمالي.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روزها چندين ساعت كار سخت و طاقت فرسا در كارگاه مدرسه شديدا خسته ام ميكرد. تازه بعد از تمام شدن درسها بايد لباسهايم را نيز با دست ميشستم. در شهر هم هيچ سالن شستشويی نبود. دستانم هم تاول زده بود و پينه بسته. بعد از تلاش بسيار مسئول ساختمان قبول كرد كه اتاقی را به تنهايی در اختيارم بگذارد. شبها گيتار تمرين ميكردم و بعد از مدتها شنونده هم پيدا كرده بودم. همجوار بودن با آلمانيها چندان خوشايند نبود. انسانهای عجيبی بودند. شبها در طبقات بالا پسرها مشغول نوشيدن آبجو ميشدند و بعد بد مستی ميكردند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من يكه تاز بودم. در سالن غذاخوری هميشه گوشه دنجی را پيدا ميكردم و با هيچكس هم صحبت نميشدم. فقط روزشماری ميكردم كه يكسال تمام شده و من دوباره به شهر كوچكمان برگردم.زندگی بامن سر آشتی نداشت . ولی هر بار كه خسته ميشدم، با يك لحظه زيبا يا يك اتفاق فراموش نشدنی تلخيهايش را از خاطر ميبردم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113943632035793037?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943632035793037'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943632035793037'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113943632035793037.html' title='ادامه...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113943613129221155</id><published>2006-02-08T22:58:00.000+01:00</published><updated>2006-02-08T23:02:11.303+01:00</updated><title type='text'>بوسه مگر چيست...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يادمه اولين باری كه لبم مزه بوسه ايی رو چشيد، هم ناراحت بودم و هم خوشحال. خوشحال از اينكه خوب منم خلاصه بوسيدم،‌ولی ناراحت از اينكه اين بوسه را از لب شخص ديگری گرفته بودم. شخصی كه چندان مايل به بوسيدنش نبودم. ولی طرف خيلی سعی خودشو كرد. به خودش زحمت داد، كلی نقشه كشيد، منو برد پشت خونه شون بعد از كلی اينور و اونور كردن بوسه رو گرفت. يك بوسه كوچك، يك بوسه يواشكي، ‌يجوری با شرم و حيا. ولی بعدش كلی خجالت كشيديم ‌،‌چون ما رو تحت نظر داشتن و كلی آبرومون رفت. برای اولين بوسه اصلا نميدونستيم بايد چكار كرد. فقط فكر ميكرديم بايد لبها رو غنچه كرد و روی هم گذاشت. ظريفكاريهاش رو بلد نبوديم. خوب كسی بهمون نگفته بود. اينه كه فكر ميكرديم ديگه خيلی بوسه بازيم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دوست داشتم اولين بوسه ام رو از كسی كه عاشقش بودم بگيرم. ولی اون اصلا براش مهم نبود. فكر ميكنم حاضر بود طوطيشون رو ببوسه ولی من رو نه!!  &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد يادمه كه بوسه های بعدی رو بيشتر بهش فكر ميكرديم، بيشتر اينور و اونورش ميكرديم، بيشتر سعی ميكرديم مزه اش كنيم، كاملش كنيم. اطلاعاتمون روتا ميشد قوی ميكرديم. از تو كتابها ، از تو فيلمها. ميديديم كه بوسه فقط فشار دو لب نيست. خيلی چيزهای ديگه هم همراهشه. هر بار كه بوسه ايی ميداديم بهتر و كاملتر بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يادش بخير اونوقتا يك بوسه ، دنيامون رو بهم ميريخت ، شب و روز برامون نميذاشت. بعد از يك بوسه طولانی مدام جلوی لبامون رو ميگرفتيم تا كسی قرمزيش رو نبينه. كسی نفهمه كه گناه كرديم. لبی رو بوسيديم. مزه اش رو چشيديم. مادر و پدرها از تصور اينكه فرزندشون بوسه ايی از لب كسی گرفته حسابی شكه ميشدن. انگار كه خودشون نميبوسيدن. انگار كه بوسه يك گناه كبيره ست.اما خوب همين بوسه های يواشكی بود كه جريان رو هيجان انگيز ميكرد. همينكه وقتی روز بعد كسی اون لبخند عجيب رو روي لبت ميديد ،‌ميتونست حدس بزنه كه لبات بوسيدن رو تجربه كردن.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يادمه كه ساعتها آب و غذا نميخوردم تا مزه اون بوسه داغ رو احساس كنم. شبها با فكرش خواب از سرم ميپريد. قلبم توی لبم ميزد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يادش بخير بوسه هم بوسه های قديم كه حسابی ديوونه ات ميكردن. با يك بوسه فكر ميكردی بزرگ شدي. يك بوسه دنيات رو بهم ميريخت.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;يادش بخير&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113943613129221155?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943613129221155'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943613129221155'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113943613129221155.html' title='بوسه مگر چيست...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113943482579422596</id><published>2006-02-08T22:32:00.000+01:00</published><updated>2006-02-08T22:40:25.796+01:00</updated><title type='text'>زندگی ، زندگي...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يكسال اول دوره ام را با تمام سختی ها و تنهايی ها، با تمام خاطرات خوب و بدش به پايان رساندم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سال دوم و سوم تركيبی بود از آموزش تئوری و عملی كه در شركت آرشيتكتوری و مدرسه انجام ميشد. در طی سال، هر ۳ ماه  یکبار برای چند هفته به مدرسه میرفتم  . در شهر کوچک وانگن در آخرین ایستگاه سفرم آپارتمان کوچکی پیدا کردم .  &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; طی تقريبا ۳ سالی كه در آلمان بودم، داشتن يك حمام و توالت خصوصی برايم همانند خواب و رويا شده بود . اولين شب در خانه خودم يكی از بهترين شبهای آنزمان بود. هنوز جايي براي خواب نداشتم . كيسه خوابی بود و راديوی كوچكي، پيتزايی بود و نوشيدني. اتاق خالی بود، ولی لذتی بود وصف نشدني. تصور اينكه اين اتاق كوچك فقط از آن من است، سرخوشم كرده بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; با كمك برادرم كم كم موفق به خريد و تهيه وسايل خانه شدم. برای خريد وسايل وام كوچكی گرفتم و زندگی دوباره رنگ و روی ديگری پيدا كرد. صبحها سركار ميرفتم و از انجاييكه آپارتمانم در مركز شهر قرار داشت، هميشه دوستان عصرها بسراغم ميامدند و با هم خوش بوديم. اما زمانی كه مدرسه شروع ميشد، دوران سختی بود. بايد هر روزساعت ۴ صبح از خواب بيدار ميشدم و با اتوبوس و بعد با قطار به شهری كه در آن مدرسه قرار داشت ميرفتم. بعد از نيم ساعت پياده روی به مدرسه ميرسيدم و بعد از آن دوباره راه درازی را برای بازگشت طی ميكردم. كلا هر روز ۴ ساعت فقط در رفت و آمد بودم. حدود ساعت ۵ بعد از ظهر به خانه ميرسيدم. از ساعت ۷عصر تا ۹شب در مطب دكتر نظافت ميكردم. و بعد مشغول درس خواندن ميشدم. ودوباره فردا روزی جديد آغاز ميشد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زمستانها سخت تر بود چون از روشنايي روز چيزي نميديدم. وضعيت مالی خوبی هم نداشتم . تمام حقوق ماهيانه ام برای كرايه آپارتمان و وام صرف ميشد و با پولی كه از كار عصرها در مياوردم، زندگی را ميگذرانيدم. برای خريد لباس و ديگر وسايل پولی باقی نميماند. دوران سختی بود ولی با تمام سختيهايش بسيار شيرين و دلپذير. تجربه ايی بود فراموش نشدني. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بخاطر دارم كه گهگاه به مدرسه نميرفتم چون پولی برای خريد بليط اتوبوس و قطار نداشتم. وقتی كه سر كلاس درس مينشستم از فرط خستگی چند دقيقه ايی از حال ميرفتم . دوستان همكلاسی هميشه در آن دقايق هوای كارم را داشتند. چرتهای چند دقيقه ايی كار هر روزم بود. بی وقفه در تلاش بودم. از عشق خبري نداشتم. از زمانيكه سعي بر فراموش كردن عشق به رضا كرده بودم هيچكس دلم را از آن خود نكرده بود. مدت زمان كوتاهي با پسري دوست بودم كه آنقدر خودش را دوست ميداشت كه از ديدن دنياي دور و اطرافش باز مانده بود. او بود و عكسش در آينه. مغز كوچكش گنجايش ديگر چيزها را نداشت. و بعداز قطع رابطه با اين آدم خودشیفته  باين نتيجه رسيدم كه عاشق شدن و دل باختن كاريست دشوار. بهمين خاطر ازدوستي و رابطه گريزان بودم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; بخاطر دارم كه روزي يكي از مرداني كه مدت زيادي براي دوستي با من تلاش كرده بود، بعد از اينكه بي اعتنايي ام را ديد به من گفت كه مشكل من اين نيست كه كسي را براي عشق ورزيدن پيدا نميكنم ، بلكه مشكلم اين است كه مريضم و باحتمال قوي همجنس باز!... تمام اين برخوردها من را روز به روز از يك رابطه سالم دور ميكرد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از بهترين تجربه هاي آنزمان پيدا كردن دوستان خوبي بود كه با حضورشان طعم زندگي را دلچسب ميكردند. داشتن دوستان خوب برايم مهمتر بود. يكي از دوستان بسيار خوبي كه با او در آنروزها آشنا شدم. دختري بود بنام آديم . آديم اريتره ايي بود . دختري مهربان، پر احساس، بي نظير. بخاطر رنگ پوستش مشكلات زيادي داشت. با او قسمتي از آفريقا را شناختم. با او به دنياي ديگري رفتم. با خانواده اش آشنا شدم. با او ساعات و روزها ی بسيار زيبايی را گذراندم، پر از خاطرات خوش ، پر از لحظات فراموش نشدني. دوستی من با آديم هنوز پابرجاست.يكی ديگر از دوستان خوب همسايه ام بود . پسری آلمانی بنام او و . دورانی كه با او همسايه بودم نيز پر است از خاطرات خوب و فراموش نشدني. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از اتمام دوران كارآموزی ،سرخوش از تمام شدن درس و بدبختی ، سرخوش از اينكه ديگر مشكلات مالی نيز برطرف خواهند شد، به جستجوی كار پرداختم. با سرعت غيرقابل تصوری در شركت آرشيتكتوری ديگری بعنوان نقشه كش ساختمان استخدام شدم و بخاطر اينكه كمی استراحت كنم، تصميم گرفتم تا شروع كار در شركت جديد، به يك سفر چند هفته ايی بروم. برای اولين بار تصميم به تنها سفر كردن گرفتم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; يادش بخير چه حالی بود تنها سفر كردن. چه سفری بود اولين سفر من&lt;/strong&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113943482579422596?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943482579422596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943482579422596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113943482579422596.html' title='زندگی ، زندگي...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113943433291800326</id><published>2006-02-08T22:29:00.000+01:00</published><updated>2006-02-08T22:32:12.920+01:00</updated><title type='text'>سفر عشق...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;براي سفرم مجبور به گرفتن دوباره وام شدم. تصميم گرفتم در آغازبراي ديدار با دوستي قديمي به دانمارك و بعد از آن براي&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;ديدار خويشاوندان پدرم به سوئد بروم. برادرم و رضا نيز در همين زمان تصميم سفر به سوئد را گرفتند. قرار گذاشتيم كه در سوئد يكديگر را ملاقات كنيم. بر خلاف اصرار برادرم كه دوست داشت با هم همسفر باشيم، ميخواستم تنها سفر كنم. با قطار سفرم را شروع كردم .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; در طول سفر با افراد مختلفي از همه جای دنيا آشنا شدم. چند روزي در كپنهاك بودم. دوستان قديمی ايران را در آنجا ملاقات كردم و روزهای خوشی را در كنار يكديگر گذرانديم. بعد باقطارو كشتي سفرم را به طرف سوئد ادامه دادم. ديدار دوباره فاميل احساس خوشی را در من زنده كرده بود. دوباره ياد خوش ايام بچگي، بوی خوش خانه ، صورت آشنای كسانی كه از ايام دور ميشناختم ، همه چيز يادآور خاطرات خوب گذشته بود. صميميتي كه هنوز در ميان ما موجود بود، مستم كرده بود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;تا روزی در منزل يكی از اقوام زنگ در بصدا در آمد و مردي جوان واردشد. اولين نگاه در آستانه در قلبم را به تپش انداخت. به او دل باختم. يكی از كسانی كه بيش از ۱۵ سال نديده بودم . احساس عجيبی بود . نميدانستم چه اتفاقی در حال وقوع است؟ از شدت تپش قلبم حتی سلام كردن و حرف زدن برايم دشوار بود. تا به آنزمان فكر ميكردم كه دلباختن با يك نگاه فقط در داستانها اتفاق ميافتد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;شبی از شبها با جوانهای فاميل تصميم به گردش در شهر را گرفتيم . در يكی از بارها كه موزيك زنده نواخته ميشد، ناگهان دستی را بر روی شانه هايم احساس كردم. در آن لحظه فكر بخصوصی نداشتم. رامين بغلم كرد و با صميمتی خاص لبخند پرمعنايی تحويلم داد. بعد از اينكه شب دير وقت به خانه بازگشتيم ، در آسانسور در لحظه كوتاهی كه با هم تنها بوديم ،از فرصت استفاده كرد و بوسه ايی يواشكی از من گرفت . فردای آنروز فكر ميكردم كه هر دو مست بوديم و از كرده خود بيخبر. ولی رامين با نگاههايش به من فهماند كه اتفاق شب گذشته را كاملا به خاطر دارد. روز بعد برای ضبط كردن چند نوار موسيقی با او به آپارتمانش رفتم و از آنجا يك رابطه مخفيانه ميان ما شروع شد. ديدارهاي مخفيانه با هزار دوز و كلك آنچنان لذت بخش بودند كه به چيز ديگري اهميت نميداديم. رامين كسی بود كه سالها در انتظارش بودم. مرد روياهای من. ولي از بخت بد دست نيافتني. از آشكار كردن رابطه مان شديدا ميترسيد و ميگفت اگر ديگران بفهمند او را به چشم بدی نگاه ميكنند. كسی كه از دختر فاميل نگذشته ست. ولی من فكر ميكردم كه با گذشت زمان فاميل هم مخالفتی با رابطه ما نخواهند داشت. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ساعات بسيار خوشي را با او و ديگران گذراندم. بعد از چند هفته ايي با قلبی پر از عشق دوباره به خانه برگشتم. از آن پس كارم تلفن كردن و ساعتها حرف زدن با رامين بود. تصميم گرفتم در اولين فرصت دوباره به سوئد سفر كنم . چون بدجوري دل باخته بودم.برادرم هم برگشته بود. نتوانستيم در سوئد يكديگر را ملاقات كنيم ولي او نيز سفر خوبي را گذرانده بود.هنوز چند هفته ايي وقت داشتم تا شروع كار. استراحت و بيكاري عجيب دلچسب بود.دوباره عطر عشق هوای زندگی را خوش كرده بود. ميدانستم كه هنوز قلبی دارم پر از عشق . ميدانستم كه هنوز اميدی هست برای اين دل ديوانه و تنها. عشقی كه بتوانم با كسی قسمتش كنم. ميدانستم كه دوباره دوستت دارم يكی از زيباترين واژه هاست . دلي داشتم كه براي لحظه ديدار با معشوق لك زده بود&lt;/strong&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113943433291800326?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943433291800326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943433291800326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113943433291800326.html' title='سفر عشق...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113943416813374511</id><published>2006-02-08T22:26:00.000+01:00</published><updated>2006-02-08T22:29:28.136+01:00</updated><title type='text'>برادرم...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برادرم سخت مشغول درسها و كارهاي دانشكده اش بود. فقط ۶ ماه ديگر تا اتمام تحصيلش مانده بود و پذيرش دانشجويی هم برای يكی از دانشگاههای كانادا گرفته بود. چندي بود با دوست دخترش دورو هم رابطه ايي نداشت . انسان زيبا پرستي بود، هر چند گاه دختري زيباروي را به من معرفي ميكرد و هميشه با غرور تمام من را در آغوش ميكشيد و به دختران ميگفت اين يگانه خواهر من است .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; بياد مياورم دورو هميشه به علاقه ايي كه ميان ما بود حسادت ميكرد و شهرام را سرزنش ميكرد، بخاطر توجه ايي كه به خواهر كوچكترش دارد. من و شهرام ميدانستيم ،كه قلب آلماني سرد است و خالي و اين علاقه و احساس را نميفهمد. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;روزي در بحثي كه با دورو در خانه من داشت به او گفت فراموش نكن! خواهرم هميشه خواهرم خواهد ماند، ولي تو ميگذري!... هيچوقت سعي نكن خواهرم را برايم بي ارزش كني، زيرا كه خودت بي ارزش ميشوي. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;كمي بعد از آن از دورو جدا شد و با حالي خوش به نزدم آمد و گفت كه ديگر حال و حوصله ادامه اين ارتباط بيمار را ندارد. من نيز خوشنود بودم زيرا هميشه فكر ميكردم برادرم وقتش را هدر ميكند. مردي بود خوش قيافه و ميتوانست از آن ايام لذت ببرد. از آن پس رابطه دورو با من رابطه ايي بود خشك وسرد. بعد از جدايي از برادرم مانند زني هرزه هر شب و هر روز با مرد ديگري بود ، بطرز فجيعي نشان ميداد كه شخصيتش شخصيتيست، ضعيف و خراب. حتي ديگر نگاه كردن به او برايم دشوار بود، ولي به برادرم نميگفتم كه چه چيزها از او ديدم و در موردش شنيدم.&lt;br /&gt;شبي از شبها برادرم آمد و شيشه شرابي آورد و يك سيگاري كوچك. باهم نشستيم و از هر دري سخن گفتيم. تنها بودن با برادرم برايم از لحظات ارزشمند بود. برادرم انساني بود ديوانه و منحصر بفرد. ايده ها و چشم اندازش به زندگي از حال و هواي خاصي برخوردار بود. از دلتنگيهايمان گفتيم. هر دو هواي خانه را كرده بوديم. سيگاري را باهم كشيديم و در يك نعشگي غريب از مرگ گفتيم، از زندگي، از ايران، از مادرم ، از پدرم، از بازگشت به خانه.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;به من ميگفت مرگ هميشه در همين نزديكيهاست! ميگفت اگر من روزي روزگاري بخاطر تصادفي ، اتفاقي روي صندلي چرخدار نشستم و ديگر زندگي را زندگي نكردم،‌ تو موظفي به زندگيم خاتمه دهي... ميگفت هميشه دوست داشته نامه آخري بنويسد، ولي وقتش كم است! &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در آنروزها آپارتمانش پر بود از كارهاي نيمه تمام ، خواب و خوراك نداشت. او بود و هنرش، نقاشيهايش ، كنده كاريهايش، مجسمه هاي آهني و شيشه ايي كه تمام دارايي اش را برايشان خرج ميكرد. به من ميگفت دنيايش همين است. هيچوقت در زندگيش آرزوي كار ديگري را نكرده ست. خوشحال است كه توانسته به آنچه هدفش بوده تا حدي دست پيدا كند. ميگفت ترسيم روياهايش بروي كاغذ از دلنشين ترين كارهاي روزانه اوست. آنشب شبي بود بياد ماندني. كاش ميتوانستم لحظه به لحظه اش را روي يك فيلم ثبت كنم تا هيچوقت از خاطرم محو نشود.&lt;br /&gt;ساعاتي بعد از نيمه شب از جايش برخاست و گفت كه فردا براي تعمير ماشينش به يكي از شهرهاي نزديك ميرود. او را در آغوش كشيدم و بوسيدم . به او پيشنهاد كردم كه بماند ولي گفت كلي كار هست كه انجام نداده ، گفت بايد رفت. جلوي در آسانسور ايستاده بود ، به من نگاهي انداخت و گفت با دورو بد رفتاري نكنم،زيرا كه او انسانيست بيمار و روانش حال خوشی ندارد. در حال سوار شدن به آسانسور ناگهان چيزي به خاطرش آمد و گفت آه شهره خوابي ديدم غريب و اسيد ، بايد حتما برات تعريف كنم ، يادم بيار وقتي دوباره همديگر رو ديديم!... من هم قول دادم و سوار آسانسور شد و رفت.&lt;br /&gt;صبح روز بعد روز بيست و هشتم نوامبر سال ۱۹۹۲، صبحانه نزد يكي از دوستان دعوت بودم ، باهم صبحانه ايي مفصل خورديم و بعد در اتاقش مشغول نوشيدن چاي و صحبت بوديم كه زنگ درشان بصدا در آمد. از صدايي كه از بيرون در ميامد فهميدم دوروست. نميدانستم در آنجا چكار ميكند؟ بعد از چند دقيقه ايي دوستم با صورتي سفيد مثل گچ وارد شد و گفت دورو باهات كار داره... دورو هم پشت سرش به داخل آمد و گفت... شهره شهرام مرد... ناگهان انگار با پتكي به سرم كوبيدند. به او گفتم شوخي بيمزه ايي يعني چي ؟‌گفت همين نيم ساعت پيش پليس به در خانه شان آمده و خبر داده كه شهرام تصادف كرده و در اين تصادف تنها كسي بوده كه جانش را از دست داده. شهرام مرد...&lt;br /&gt;.......................... واي برمن .........برادرم...........رفت ............چرا ؟؟؟ به او بارها گفته بودم مراقب رانندگيت باش............واي برمن.......خداي من.........باز هم من ...........چرا؟؟؟؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113943416813374511?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943416813374511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943416813374511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_113943416813374511.html' title='برادرم...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113943398956046502</id><published>2006-02-08T22:22:00.000+01:00</published><updated>2006-02-08T22:26:29.563+01:00</updated><title type='text'>زندگی و مرگ...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از مرگ برادرم زندگی روی ديگری داشت. من بودم و باری ازغم ، غمی كه از درون ذره ذره ام را ميخورد. بايد به فكر تشييع جنازه ميبودم. به فكر تخليه آپارتمانش. بايد خبر مرگش را به همه ميدادم ، به بيمه ، به دانشكده اش و از همه سخت تر به مادرم . چند روز اول مانند يك رويای مات و غم انگيز گذشت . كاری نداشتم بجز اشك ريختن و نشستن. باورم نميشد. دوست داشتم هر چه دارم بدهم تا برادرم دوباره زنده شود. دوست داشتم از او بپرسم چگونه چنين اتفاقی برايش افتاده است ؟ مدام از خود ميپرسيدم چرا ؟ چرا الان ؟ چرا شهرام ؟ چرا من ؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برای شناسائی جنازه بايد به پزشكی قانونی مركز پليس ميرفتم. مصاحبه ايی هم با پليس داشتم در مورد چگونگی تصادف. بايد برايش تابوت سفارش ميدادم.همه اين كارها بكنار ....همه شدنی بود ولی بايد از همه مهمتر به مادرم خبر ميدادم. بايد به او ميگفتم كه يگانه پسرش رفته. خيلی سخت بود. شايد سخت ترين كاری كه در زندگيم تا به امروز كردم، خبر مرگ برادرم به مادرم بود. ضجه ها و فريادهايش را پشت تلفن هرگز فراموش نميكنم. در آنروزها مادر نبودم و درد از دست دادن فرزند را نمی فهميدم.فشار روحی كه در آنروزها بر من وارد شد برای هيچكس مفهوم نبود. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از ۵ روز تشييع جنازه بود و من آخرين بار برای ديدن شهرام به يخچال قبرستان شهر رفتم. برای آخرين بار نگاهی به او انداختم . و به او به اميد ديدار گفتم. بعد از آن كيفش و مقداری از لباسهايش را به من تحويل دادند كه از درون ماشين بيرون آورده بودند. در كيف شهرام تكه كاغذی پيدا كردم كه روی آن خوابی را نوشته بود. همان خوابی كه شب آخر ميخواست برايم تعريف كند. احساس غريبی داشتم آيا خودش ميدانست كه ديگر ساعات آخر زندگيش را ميگذراند ؟ آيا ميدانست كه ديگر فرصتی برای تعريف خوابش برای من نيست ؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; خواب ديده بود كه در زير آب زنان مو سپيد پيری در حال نواختن تنبورين هستند و او نظاره گرشان.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد از خاكسپاری او در يكی از بارهای كوچك شهرمان برايش يك جشن يادبود گرفتم با موزيك ورقص . دوستانش آمدند و همه به ياد او نوشيدند و شب خوشی را گذراندند.چند روزی هم پی جمع آوری وسايل و آپارتمانش بودم. و بعد از آن بايد شروع بكار ميكردم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از آن روزها كوله باری از تجربه و خاطره تلخ بجا مانده ست. در آن روزها دوستانم را بهترشناختم ، بعضی از به اصطلاح دوستان حتی تا به امروز يك كلام از شهرام نگفتند و يك بار حالم را نپرسيدند. شايد كه مرگ هنوز برای برخی از انسانها پديده اييست غريب و ترسناك. روبرو شدن با انسانی كه عزيزش را از دست داده، برايشان مانند روبرو شدن با انسانيست كه مبتلا به مريضی مسری است.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از آن روزها تا به امروز ۱۲ سال ميگذرد و من هنوز شهرام را بخاطر دارم و هنوز برادرم را از صميم قلب ميپرستم. هنوز آن روز سرد پائيزی بيست و هشتم نوامبر سال ۱۹۹۲ تماما بيادم مانده است. هنوز ياد و خاطره اش ، نقاشی ها و كارهای زيبايش زينت گر آپارتمان كوچكمان است.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از زمانيكه دو نفر از افراد خانواده ام را از دست دادم ، ديدگاه ديگری به مرگ پيدا كردم. مرگ پايان اين زندگی نيست. مرگ آرامشی ست كه بعد از اين همه تلاش و سختی زندگی بايد با آغوش باز به پيشوازش رفت. هر آنچه بعد از مرگ اتفاق ميافتد معمايی ست كه هيچگاه، هيچكس قادر به حل آن نخواهد بود. مرگ دريچه اييست به بعد ديگری از بودن.من به زندگی بعد از مرگ معتقدم. ولی زندگی را نيز بايد با تمام وجود زندگی كرد. زندگی پديده ايست كه فقط يكبار اتفاق ميافتد. تا زنده ايم بايد با هر نفسی كه ميكشيم از زندگی لذت ببريم. تمام سختيها و مشكلاتی كه در اين راه نه چندان دراز باعث خستگی و فرسودگی و دلشكستگی ما ميشوند، فقط پله ايی هستند بسوی كامل شدن و رشد كردن.شايد كه من هم بايد مرگ نزديكترين كسانم را تجربه ميكردم . شايد بايد مرگ باشد تا زندگی خوشرنگتر شود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;به گفته شاعر هميشه جاودانه احمد شاملو : " هر مرگ اشارتی ست به&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;حياتی ديگر ... "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113943398956046502?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943398956046502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943398956046502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/blog-post_08.html' title='زندگی و مرگ...'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22157661.post-113943372618328793</id><published>2006-02-08T22:19:00.000+01:00</published><updated>2006-02-08T22:22:51.416+01:00</updated><title type='text'>تکه پاره های خاطراتم 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ پدرم هميشه رو تخت ميخوابيد و جدول حل ميكرد، منم هميشه كنارش ميخوابيدم و سرم رو ميذاشتم رو بازوش ، جوری كه بتونم جدولش رو نگاه كنم و با هم ميرفتيم تو نخ جدول . گهگاهی هم با موهای روی سينه اش بازی ميكردم، بوش ميكردم. چقدر دوستش داشتم. برام مثل خدا بود. خود خدا.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ پايين خونه مون يك قنادی بود ، هر روز ازمادربزرگم پول ميگرفتم و ميرفتم روی پشت بوم ، پسر قناد رو صدا ميكردم، پول رو مينداختم پايين و ميگفتم چند تا بستنی بفرسته بالا. بعد اونهم بستنی ها رو ميذاشت توی يك پاكت و پرتش ميكرد بالا. هر روز هم غر ميزد كه مردم چقدر تنبلن . چه كيفی داشت توی آفتاب داغ روی پشت بوم بستنی قيفی پاك خوردن.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ با يكی از دوستان به پارتی دعوت شده بوديم. ولی دوستم ميدونست كه پدرش امكان نداره اجازه بده بريم پارتي. مجبور شديم به پدرش دروغ بگيم كه خونه يكی از دوستان من دعوتيم . يك مهمونی دخترانه. پارتی طبقه بالای خونه شون بود. جردن آپارتمانهای سپيدار. فقط كافی بود سوار آسانسور بشيم و چند طبقه بريم بالا. مجبور شديم آژانس خبر كنيم، تا پدرش نفهمه كه طبقه بالا دعوتيم. به پارتی رفتيم ، كلی خوش گذشت و سر ساعت به خونه اومديم. پدر دوستم زنگ زده بود خونه دوست من و فهميده بود كه همه چی دروغه. چه شب بدی بود. حال ما گرفته و بعدش هم چند ماهی ممنوعيت گردشي.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ كلاس دوم راهنمايی بودم . يك روز كه از در مدرسه خارج ميشديم . مردی با يك بارونی كثيف و كلاهي به دستش كه بطور مشكوكی جلوش گرفته بود جلوی در مدرسه ايستاده بود. وقتی بهش رسيديم ، كلاهش رو برداشت و گفت فكلی سلام ميكنه ...نگاه كرديم و با دهان باز شاهد يك منظره عجيب شديم. طرف عضو شريف رو زير كلاه با يك روبان صورتی قايم كرده بود و هر دختری كه رد ميشد كلاه رو برميداشت و ميگفت فكلی سلام ميكنه !&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ـ يكی از دوستان برادرم قرار بود بياد خونه مون . شهريار گيتاريست قابلی بود. خلاصه زنگ در بصدا در اومد و شهريار داخل شد و نشست و شروع كرد به كوك كردن گيتارش. حدود نيم ساعتی گذشته بود كه دوباره زنگ زدن . در رو كه باز كردم ديدم يك مرد عصبانی جلوی دره و ميگه اين آقا گيتاريه كجاست ؟ به من گفت ميره تو پول خورد بياره الان نيم ساعته من معطلم هنوز نيومده! شهريار ناگهان بسرش كوبيد و گفت ای داد آژانسی رو يادم رفت !&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يادش بخير تمام تكه پاره های خاطراتم . چقدر خوب بود اگر ميشد فقط يك ساعت به اونروزها برگشت و اونجوری كه بايد ازشون لذت برد. ای كاش ميشد زمان رو به عقب برگردوند . كاش ميشد صورت پدر رو دوباره بوسيد و زبری ريشهای اصلاح نكرده اش رو حس كرد. كاش ميشد با برادر دوباره دعوا كرد و همه چی رو ريخت بهم. كاش ميشد دوباره با مادر رفت گشت و گذار. كاش ميشد عيد دوباره عيد ديدنی رفت و عيدی گرفت.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;كاش ميشد دوباره بچگی رو تجربه كرد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;كاش ميشد دوباره عاشق شد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22157661-113943372618328793?l=-azkhodbakhish-.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943372618328793'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22157661/posts/default/113943372618328793'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://-azkhodbakhish-.blogspot.com/2006/02/2.html' title='تکه پاره های خاطراتم 2'/><author><name>...</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03207985545863501100</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
